در حسرت خداحافظی
به گزارش نوید شاهد خراسان رضوی به نقل از روزنامه خراسان ، نگاهم که به عکس پسر جوان و خوشتیپ میافتد، دلم هزار تکه میشود؛ یک لحظه خودم را جای خانواده داغدارش میگذارم، داغ از دست دادن این پسر جوان نخبه واقعا قابل تحمل نیست چه برسد به اینکه به پیکرش هم رحم نکردند و زخمهای جسم بی جانش، خبر از سیاهی قلب و کینه دشمنان ایران اسلامی میدهد. شهید «امیرصادق جوانشیری» جوان ۱۸ سالهای بود عاشق زندگی، عاشق نور و همنوعانش که در ناآرامیهای اخیر مشهد به شهادت رسید. به گزارش خراسان رضوی، مهمان منزل شهید جوانشیری میشویم و پای صحبت خانواده شهید مینشینیم.

جای جای خانه هنوز بوی امیرصادق را میدهد. موتورش، کلاه کاسکت، تسبیح و اتاقی که پرده ندارد، چون صاحبش نور را دوست داشت. میگفت پرده دلش را سیاه میکند، میگفت روشنایی را دوست دارد، راه درست را. گوشه اتاق تجهیزات فنیای که با ذوق خریده بود، هنوز منتظر دستهای اوست.
شهید دهه هشتادی
امیرصادق جوانشیری، متولد ۱۳۸۶، فرزند یک خانواده فرهنگی در مشهد بود. پدرش میگوید: از کودکی علاقه عجیبی به بسیج و کارهای عامالمنفعه داشت و در دوره ابتدایی عضو بسیج شد، در متوسطه اول جانشین واحد بسیج دانشآموزی بود و در متوسطه دوم فرمانده واحد بسیج مدرسه. در کنار این مسیر، زودتر از همسن و سالهایش وارد دنیای فناوری شد. با دوستانش شرکت کامپیوتری راه انداخت و شب و روز درحال کار و تلاش بود. اولین کتابی که با پول خودش خرید، کلاس هشتم، «سلام بر ابراهیم» بود؛ اهل تحقیق بود، اهل فکر، و هر تصمیمی را با آگاهی میگرفت. پدر امیرصادق ادامه میدهد: با شروع اغتشاشات، فعالیتهایش بیشتر شد. مسئول فاوا حوزه بسیج بود و اساساً نباید در میدان حضور پیدا میکرد، اما شب نوزدهم دیماه، وقتی از بیسیم شنید «حرم در خطر است، هر نیرویی دارید بفرستید»، احساس مسئولیت اجازه نداد بماند. مادرش از همان صبح دلشوره داشت. اصرار کرد نرود. در را قفل کرد. امیرصادق گفت اگر لازم باشد از پنجره میرود. همان جملهای را گفت که هنوز در گوش مادر میپیچد: «مامان جلوی منو نگیر، شاید بخوام شهید بشم.» آن شب، فقط با لباس بسیجی بود و یک بیسیم داشت. نه سلاحی داشت، نه تجهیزات خاصی.
از آقای جوانشیری درباره نحوه شهادت پسرش میپرسم که آهی میکشد، مکثی میکند و میگوید: در محدوده بولوار طبرسی، حوالی پل هوایی بین چهارراه گاز و چهارراه مجلسی، نیروها در محاصره افتادند. اغتشاشگران از کوچهها و معابر فرعی هجوم آوردند. تعدادشان لحظه به لحظه بیشتر میشد؛ از حدود صد و پنجاه نفر به پانصد نفر. فرمان عقبنشینی داده شد. امیرصادق و هادی یزدانی روی موتور با هم بودند و دور زدند که موتور خاموش شد. تنها جرمش لباس بسیجی بود. از پشت با سلاح سرد به گردنش ضربه زدند و بر زمین افتاد. دوست و همرزمش، هادی یزدانی، برای نجات او جلو رفت، اما خودش هم گرفتار شد. اغتشاشگران از یزید
پست تر، پیکر امیرصادق را به وسط جمعیت کشاندند و حدود پانزده تا بیست دقیقه با چاقو، سنگ، آجر و لگد بر او تاختند. از او میپرسم اگر به عقب برگردید باز هم اجازه میدهید او در این مسیر حرکت کند؟ جواب میدهد: اگر برگردد، باز هم جلویش را نمیگیرم.
مظلوم، صبور و مهربان
مادر امیرصادق درباره ویژگیهای شخصیتی و لحظات نفسگیر اطلاع یافتن از شهادت پسرش با بغض میگوید: چهره پسرم برای من همیشه نورانی و خیلی مظلوم و صبور بود. احترام بزرگترها را نگه میداشت و با کودکان با مهربانی رفتار میکرد. برای مستمندان دلسوزی و به آنها کمک میکرد. از ابتدای شب چند بار تماس گرفتیم ولی گوشی پسرم خاموش بود؛ آنقدر نگران بودم که مدام با او و دوستانش تماس میگرفتم، اما جوابی در کار نبود. ساعت حدود یک و نیم بامداد بودکه با ما تماس گرفتند و گفتند آدرس بدهید تا گوشی امیرصادق را برای شارژ شدن بیاوریم. من همان لحظه فهمیدم، دلم گواهی میداد که اتفاق بدی افتاده است اول به ما گفتند زخمی شده و ما را به دارالشفای امام رضا (ع) بردند. آنجا بود که پسرم را دیدم. پسر رعنا و خوشگل من را به آن روز درآورده بودند و دیگر نفهمیدم چه اتفاقی افتاد از حال رفتم.
حسرت خداحافظی
خواهرش درباره آخرین تصاویری که از برادرش به یاد دارد، میگوید: صورتش آن روزها نورانیتر از همیشه بود. دو ماه قبل، پلاک شهادتش را چاپ کرده و نشان مادر داده بود. رمز گوشی و سیستمش را به دوستش سپرده بود. گوشی دومش را در خانه گذاشته و حتی سیمکارتش را درآورده بود. انگار همهچیز را از قبل مرتب کرده بود. او نور را دوست داشت، روشنی را، و از تاریکی بیزار بود و وقتی به این خانه آمدیم نگذاشت برای اتاقش پرده نصب کنیم. همیشه کوتاه میآمد، همیشه حق را به ما میداد، تنها حسرتی که به دلم مانده این است که چرا درست و حسابی با او خداحافظی نکردم.