کد خبر : ۶۱۰۶۹۰
۱۱:۰۵

۱۴۰۴/۱۱/۱۲
روایت شهادت شهید غریب «عباس صابری»؛

عباس در غربت اسارت شهید شد

«محمد چوپانی» می‌گوید: عباس در غربت اسارت شهید شد؛ تشنه، زخمی، بی‌دارو، بی‌نام. ما فقط توانستیم همان‌قدر که اجازه دادند، برایش خاکی بریزیم. اما یادش… یادش هیچ‌وقت زیر خاک نرفت.


به گزارش نوید شاهد لرستان، شهید غریب اسارت «عباس صابری» اول شهریور ۱۳۴۴ در مشهد مقدس متولد شد و در تاریخ چهارم تیرماه ۱۳۶۷ در جزیره مجنون به اسارت دشمن بعثی درآمد و پس از مدتی به شهادت رسید.

عباس در غربت اسارت شهید شد

محمد چوپانی از آزادگان سرافراز در خصوص شهادت غریب این شهید والامقام روایت کرده است:

محمد چوپانی وقتی به زمان اسارت برمیگردد، صدایش رنگی از اندوه و خستگی می‌گیرد؛ انگار هنوز بوی نیزار‌ها و صدای ناله مجروحان در گوشش مانده است. می‌گوید آن روزها، اسارت فقط اسارت نبود؛ مرزی بود میان زنده ماندن و خاموش شدن در سکوت. پس از درگیری‌ها، مجروحان را یکی‌یکی تیر خلاص می‌زدند. 

عباس صابری هم میان همان مجروحان افتاده بود؛ زخمی، بی‌رمق و تشنه. عطش گلویش را می‌سوزاند، اما هیچ آبی نبود که جانش را تازه کند. اسرا را به استخبارات بردند. دو روز تمام، نه آب بود، نه غذا، نه دارو. مجروحان در تب و درد می‌سوختند و کسی حتی نگاهشان نمی‌کرد.

وی می‌گوید: «عباس حالش خیلی بد بود. جراحت و تشنگی امانش را بریده بود. اما هیچ‌کس به فکر درمان نبود.» در همان روز‌های بی‌رحم، یکی از مأموران بعثی او را صدا زد. با لحنی سرد گفت: «یکی از شما مرده. بیا و دفنش کن.» محمد پذیرفت. دلش فرو ریخت، اما رفت.

وقتی نزدیک شد، دید عباس صابری است؛ همان رفیق زخمی و تشنه‌ای که تا لحظه آخر برای زنده ماندن جنگیده بود. حالا آرام افتاده بود؛ بی‌صدا، بی‌آنکه کسی دستش را گرفته باشد.

محمد خودش هم حال خوبی نداشت. دو سه نفر از بچه‌ها را صدا زد. کنار سیم‌خاردارها، با دست‌های خسته و زخمی، زمین را کندند؛ سی، چهل سانت بیشتر نمی‌شد. قبله را نمی‌دانستند، اما از غروب آفتاب حدس زدند و سعی کردند عباس را رو به قبله بخوابانند.

هنوز کارشان تمام نشده بود، هنوز خاک آخر را نریخته بودند که سربازان عراقی با فریاد و کتک سر رسیدند. اسرا را از مزار نیمه‌تمام دور کردند؛ بی‌احترام، بی‌رحم، بی‌آنکه اجازه بدهند وداعی درخور انجام شود.

محمد چوپانی می‌گوید: «عباس در غربت اسارت شهید شد؛ تشنه، زخمی، بی‌دارو، بی‌نام. ما فقط توانستیم همان‌قدر که اجازه دادند، برایش خاکی بریزیم. اما یادش… یادش هیچ‌وقت زیر خاک نرفت.»

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه