روایت جانباز «جهانبخشی» از دوندگی برای اعزام به جبهه تا پیکار در پدافند آبادان

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، در دفتر تاریخ پرفراز و نشیب انقلاب اسلامی ایران، نامها و چهرههایی میدرخشند که نه در کسوت فرماندهی که در قامت سربازانی گمنام، با صداقت و سادگی تمام، حماسههایی آفریدهاند. حمید جهانبخشی، یکی از همین روایتهای ناب است. مردی از جنس خاک و مردم، با زندگانیای پیچیده از فرازهای رنج و فرودهای امید. او که در بستر روستای سادهنشین خزنین بالیده، با دستهای کوچکش در هفتسالگی پاکت میساخت و با چشمهای کنجکاوش نخستین زمزمههای انقلاب را در کوچههای تهران دنبال میکرد.
اینجا روایتی است از عشق به میهن، آنگونه که در نسل انقلاب و دفاع مقدس تبلور یافت. خاطرات این جانباز بزرگوار، تصویری زنده و دستنخورده از روزهایی است که جوانان این سرزمین بیمنّت و بیادعا، بار دفاع از آرمانهایشان را بر دوش کشیدند. از دوندگیهایش برای یافتن راهی به جبهه، تا روزهای سخت پدافند در حصر آبادان. از آن لحظه سرنوشتساز که روشنایی دنیا را در چشمهایش برای همیشه خاموش کرد، تا روزهای نقاهتی که با روحیهای آهنین، درسهای جدید زندگی را آغاز نمود.
این گفتوگو، تنها شرح یک مجروحیت نیست؛ روایت یک تحول معنوی است. روایتی از مردی که با از دست دادن بینایی، دیدگاهی ژرفتر به زندگی یافت. مردی که در میانسالی، با ارادهای پولادین، از کلاس چهارم ابتدایی تا مدرک کارشناسی ارشد پیش رفت. مردی که با وجود همه محرومیتها، مدرسه ساخت، کار آفرید و همواره به فکر خدمت به همنوعانش بود.
در ادامه، بخشی از خاطرات صادقانه و بیپیرایه این جانباز سرافراز را میخوانیم؛ از نخستین انگیزههای حضور در جبهه، تا شرح دقیق و جانکاه مجروحیت و روزهای پس از آن. خاطراتی که آمیختهاند با تحلیلهای سیاسی ریشهدار او از امروز جامعه و نگاه تلخ و شیرینش به جایگاه جانباز در میهن که برایش جنگیده است. این، روایت حمید جهانبخشی روایتی از عشق، ایثار و گذشت است.
شروع جنگ و تلاش برای اعزام
جانباز سرافراز، حمید جهانبخشی، در بخشی از خاطرات خود از دوران دفاع مقدس میگوید: با شروع جنگ، برادر بزرگترم به ارتش پیوست و تکاور شد. اما در ابتدا، حضور در جبهه برای من یک اجبار فوری نبود. روستای ما، خزنین، یکی از روستاهای پیشتاز در اعزام رزمنده و دادن شهید بود. دانهدانه پسرعموها و دوستانم شهید میشدند: علیاکبر، عبدالله، ابوالفضل، محرم یوسفی، قربان... این روند، وجدانم را میآزرد. کارگری میکردم، اما از خودم بدم میآمد که چرا دیگران میروند و من نمیروم.
اولین اقدام برای اعزام، همراه با دوستان به دفتر «حافظ وحدت» قزوین(زیرمجموعه نیروهای دکتر چمران) بود. اما به ما گفتند دیگر حق اعزام ندارند و باید از طریق بسیج اقدام کنیم. حتی به اهواز رفتیم و چندین مرکز را گشتیم، اما نتیجهای نداشت. بعد از عملیات بستان، به مدرسهای در شهرک نهد رفتیم که گروهی از رزمندگان از جمله شهید نبی علیان و جانباز حجتالله علیاکبری استراحت میکردند، اما آنجا هم جذب نشدیم.
پس از بازگشت به قزوین، با چند نفر به وزارت دفاع رفتیم. آقای سوهانی(از بچههای قزوین) اسم ۱۴ نفر را که من معرفی کرده بودم گرفت، اما تأکید کرد بدون آموزش نظامی، اعزام ممکن نیست. من و چند نفر که آموزشی ندیده بودیم، کنار کشیدیم. پس از چهار ماه دوندگی، بالاخره در قالب بسیج، به عنوان یکی از اولین گروههای اعزامی قزوین(نود نفر) به پادگان غدیر اصفهان رفتیم. این در سال ۱۳۶۰ بود.
دوره آموزش سنگین در اصفهان
در پادگان غدیر، آموزشهای بسیار سنگین و ویژهای دیدیم. دوره ۲۷ - ۲۸ روزهای بود که وزنم از ۶۲ کیلو به شدت کاهش یافت. سلاحهای عجیب و خاصی به ما آموزش دادند، مثلاً نحوه شلیک گلوله کلاشینکف از طریق قبضه آر. پی. جی! نارنجک تفنگی، نارنجک دستی، مینگذاری و... بعد از آموزش، به اهواز و سپس دانشگاه جندیشاپور(دکتر چمران) اعزام شدیم و پس از چند روز، راهی دارخوین و سپس خط پدافندی منطقه «حصر آبادان» شدیم.
حضور در خط پدافند و مجروحیت
اعزام من مخفیانه نبود. پدرم که از شاه دل خوشی نداشت و حتی پیش از انقلاب، رساله امام خمینی(ره) را در روستا پخش میکرد، کاملاً موافق بود. برادرانم هم در جبهه بودند. خانواده در جریان بودند، اما مراسم بدرقه خاصی برگزار نشد.
من در مجموع حدود سه ماه و خوردهای در جبهه بودم و تمام این مدت در پدافند منطقه حصر آبادان خدمت کردم. نحوه مجروح شدنم داستان مفصلی دارد: من دهم اسفند مرخصی آمده بودم. در مرخصی، با خبر شهادت پسرعمویم «قربان جهانبخش» مواجه شدم، اما به دلایلی مجاز به افشای آن نبودم. در حالی که قصد بازگشت به جبهه را داشتم، خانواده از شهادت او مطلع شدند و تصمیم گرفتند برای تحویل جنازه به اهواز بروند. من نیز پس از بردن همسرم به تهران، به اهواز رفتم و پس از پیگیریهای زیاد، همراه خانواده، کار تحویل جنازه را انجام دادیم و عصر به خط بازگشتم.
در خط، متوجه شدم بسیاری از بچهها به مرخصی رفتهاند. همان شب، کنار یک خاکریز، به طور اتفاقی به جعبههای مهمات ضد زره(آر. پی. جی) برخوردم که دستنخورده در خاک مدفون بودند. صبح روز بعد، با کمک بچهها شروع به بیرون آوردن آنها کردیم. در همان حین، دوستانم(رضا داداشی و مصطفی خوئینی) پیشنهاد کردند برای گشتزنی و عکسبرداری از منطقه عملیاتی برویم. با اطمینان خاطر بچهها که کار را ادامه میدادند، همراه آنها رفتم. آن روز، با انواع سنگرسازیهای پیشرفته دشمن و حتی جنازههای باقیمانده آشنا شدیم و عکسهای زیادی گرفتم.
عصر که بازگشتیم، دیدم بچهها موفق شدهاند بخشی از مهمات را بیرون بکشند. یکی از پاسداران به شادی، با یک قبضه تیربار به سمت مواضع دشمن آتش گشود. بعد از خوردن ناهار(که آخرین غذای من در جبهه، کوکو سبزی بود) خسته بودم و میخواستم بخوابم. اما برای اینکه بدانم در کدام شیفت هستم، طبق قانون، کاملاً تجهیز شده(کلاهخود، پوتین، اسلحه) از سنگر بیرون رفتم. در مسیر، دویدم تا نزد فرمانده (فرجالله فصیحیرامندی) برسم. یکی از بچهها(عباس نجفی) در راه ایستاد و سیگار خواست. همین که دستم را برای درآوردن سیگار به جیب بردم، با اصابت ترکش مواجه شدم. زمان حدود ساعت پنج و نیم عصر بود.
از خط تا بیمارستان
با اصابت ترکش، بینایی هر دو چشمم را فورا از دست دادم. بچهها مرا بلند کردند. میگویند نشستم و سوره والعصر را خواندم و به بچهها گفتم: «من میروم، ولی شما هستید، جای خالی من را در جبهه پر کنید.» روحیهام عالی بود. در آمبولانس، با وجودی که خون از صورتم فواره میزد و به دیوار میپاشید، ناراحت نبودم و امیدوار بودم در بیمارستانهای صحرایی محمدیه یا دارخوین درمان شوم. اما در هر توقف گفتند همه امکانات به تنگه چزابه رفتهاند. وقتی امیدم برای درمان در مسیر قطع شد، از هوش رفتم.
ساعت پنج صبح فردا در بیمارستان جندیشاپور اهواز به هوش آمدم. عمل شده بودم. قرار بود برای ادامه درمان به تهران اعزام شوم، اما به دلیل حمله هوایی عراق به اهواز، این امر به تأخیر افتاد و در نهایت به دلیل حضور متخصص برجسته چشم(دکتر خدادوست) در شیراز، به آنجا انتقال یافتیم. روز عید، پدرم همسرم را به شیراز آورد.
دوران نقاهت و واکنش خانواده
طول درمان اولیه کوتاه بود. پنجشش روز در شیراز بودیم و سپس به تهران و پس از آن در دوم فروردین ۱۳۶۱ به روستا بازگشتم. پدرم از طریق تلفن عمومی با من تماس گرفت. وقتی گفتم فقط چشمهایم را از دست دادهام، گفت میآید. فردا با همسرم به شیراز آمد. در آن جوّ، مجروحیت برابر با سلامتی و خبر خوش بود. همسرم پرستار اصلی من در دوران نقاهت بود. روحیهام بسیار قوی بود، اما یک بار، وقتی مادر بزرگم پولی از یکی از اقوام برایم آورد، سخت ناراحت شدم و گفتم: این پول را با منت میخورم، ولی بگو دیگر با چهارتا کاغذ پاره، آبروی آدم را نبرد. آن شب از خدا خواستم توان تحملم را بالا ببرد و نگاه جامعه را نسبت به من تغییر دهد؛ دعایی که به باور من مستجاب شد.
فعالیت پس از مجروحیت
پس از بهبودی نسبی، بلافاصله فعالیت کردم. بلوکزنی راه انداختم، مدرسه ساختم و به زندگی عادی بازگشتم. بعدها در قزوین، در بیمارستان بوعلی مشغول شدم و همزمان به تحصیلاتم تا مقطع کارشناسی ارشد ادامه دادم. همیشه ورزش بخشی از زندگیام بوده و امروز نیز رئیس هیئت ورزش نابینایان و کمبینایان استان قزوین هستم و ورزشکاران ملیپوشی را تربیت کردهام.
نگاه به امروز رزمندگان و تحلیل سیاسی
با تحقیق درباره دوستان رزمندهام متوجه شدم بسیاری از آنان امروز در گوشهای عزلت گزیدهاند: یکی به دامداری گاو گوشتی، دیگری به پرورش خروس لاری، یکی به تربیت سگ و دیگری به پرورش خرگوش مشغول است. این برایم تأسفبار است. خود من نیز درگیر کشاورزی و باغداری هستم، اما اصل فکر و هدفم پیگیری مسائل سیاسی کشور است. به نظر من بزرگترین سیاستمدار امروز جهان، رهبر معظم انقلاب است. ایشان برای حفظ نظام و احترام به رأی مردم، حتی اگر با برخی تصمیمات موافق نباشند، از مسئولان منتخب حمایت میکنند. این عین سیاست است که امام فرمود: «سیاست ما عین دیانت و دیانت ما عین سیاست است».
درباره همسر و نگاه جامعه
همسرم فرشتهای است که خدا بهترینها را برایم در وجودش جمع کرده. از الطاف الهی شاکرم. اما درباره نگاه جامعه به جانباز باید بگویم: متاسفانه دچار تبعیض یا حتی تحقیر میشویم. بارها در ادارات، قبل از اینکه بفهمند جانبازم، رفتار عادی دارند، اما پس از آگاهی، همه چیز تغییر میکند. حتی برای گرفتن معافیت نظام وظیفه، با وجود مجروحیت قطعی، سالها درگیر بوروکراسی اداری شدم. در دانشگاه هم به من گفتند «جنایتکار جنگی» هستی! چهل سال است تحقیر و تهدید میشوم. حتی وقتی مدرسه میساختم، سنگباران شدم و گفتند با سوادشدن مردم، ضد انقلاب میشوند!
