برگی از خاطرات شفاهی؛
همسر شهید مدافع وطن «سعید اسماعیلوندی» روایت میکند: «آن روز سعید خیلی زود از خواب بیدار شد. وضو گرفت و نماز خواند. آرام و بیصدا آماده شد. ساعت ۵:۳۰ از محل کارش با او تماس گرفتند. تماس که تمام شد، با عجله آماده رفتن شد. آنقدر عجله داشت که به من گفت در را پشت سرم ببند. نمیدانم چرا، اما حس عجیبی داشتم؛ انگار روی زمین نبود، انگار دلش جای دیگری بود. بیقرار به نظر میرسید.» از شما دعوت میکنیم در فیلم این روایت، تجلی ایثار، ایمان رزمندگان را نظاره گر باشید.