از خاکریز تا تیغ جراحی؛ روایت ایستادگی جانباز «اطلسباف»

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، مرتضی اطلسباف، متولد ۱۳۳۹ قزوین، پزشک متخصص جراحی عمومی و جانباز ۷۰ درصد دفاع مقدس، تنها یک خاطرهگو نیست؛ وی خود، فصل مهمی از کتاب مقاومت یک ملت است. از بازیهای کودکی در کوچههای خاکی شهر تا تحصیل در مدرسهای که به خانهشان چسبیده بود، از هیاهوی تظاهرات انقلاب تا سکوت معنادار سنگرهای برفگیر کردستان و از انفجار نارنجک در حاجیعمران تا بوی گندزدایی بیمارستان شهید مطهری تهران. این روایت، تنها شرح یک مجروحیت نیست؛ روایت آگاهی است که در بستر رنج جوانی، شکوفا شد و به خدمت جامه علم پوشاند.
روایت مردی که هفده روز در مرز میان مرگ و زندگی معلق بود و پس از بیست و سه بار تیغ جراحی، نه تنها بر زندگی ایستاد، بلکه برای درمان هزاران نفر برخاست. اکنون، در میانه هفتاد سالگی، با چشمانی که هنوز برق شوق خدمت در آن موج میزند، به بازخوانی خاطراتی میپردازد که برای نسل امروز و فردای این سرزمین، گنجینهای از معناست.
در دامان قزوین و خیزش یک ملت
نوید شاهد استان قزوین: خودتان را به طور کامل معرفی کنید.
جانباز مرتضی اطلسباف: دکتر مرتضی اطلسباف جانباز هفتاد درصد هستم. سال ۱۳۳۹ در شهر قزوین به دنیا آمدم.
نوید شاهد استان قزوین: از خانواده و شرایط اقتصادی دوران کودکیتان برایمان بگویید. شغل پدرتان چه بود؟
جانباز مرتضی اطلسباف: پدرم پیشهور بود. خانواده ما از نظر اقتصادی در سطح متوسطی قرار داشتند. نه تنگدست بودیم، نه متمول. در همان سطح معمول و متعارف زندگی میکردیم.
نوید شاهد استان قزوین: از فضای کودکی و بازیهای آن دوران خاطره خاصی دارید؟ دنیای بچههای دهه چهل قزوین چگونه بود؟
جانباز مرتضی اطلسباف: دوران کودکی ما شبیه به بسیاری از بچههای هم نسل خودم بود. یادم میآید که تا مدتها، خبری از تلویزیون نبود. بعدها هم که آمد، هنوز جزو کالاهای لوکس بود؛ بنابراین دنیای ما، دنیای کوچه بود. بیشتر وقتمان را در کوچهها، با همسن و سالهای محله سپری میکردیم. بازیهای دستهجمعی، دوچرخهسواری و فعالیتهای فیزیکی عمده سرگرمیمان بود. فضایی صمیمی و ساده داشت.
نوید شاهد استان قزوین: مسیر تحصیلتان از دبستان تا دیپلم را شرح دهید.
جانباز مرتضی اطلسباف: مدرسه ابتداییام، خوشبختانه بسیار نزدیک به خانه ما بود؛ تقریبا به خانهمان چسبیده بود. همین نزدیکی، رفت و آمد را بسیار راحت کرده بود. برای دوره راهنمایی، به مدرسهای دورتر رفتم که متاسفانه نامش الان در خاطرم نیست. اما برای دبیرستان، به مدرسهای به نام «محمد رضا شاه» رفتیم که بعد از انقلاب، نامش به «پاسداران جدید» تغییر کرد. من تا گرفتن مدرک دیپلم در همین شهر درس خواندم.
نوید شاهد استان قزوین: وضعیت درسیتان چگونه بود؟ آیا معلم یا مربی خاصی در آن سالها داشتید که بر شکلگیری شخصیت یا جهتگیری فکری شما تاثیرگذار بوده باشد؟
جانباز مرتضی اطلسباف: درس من نسبتاً خوب بود؛ نمیتوان گفت درخشان، اما بد هم نبود. در حدی بود که اگر شرایط عادی بود، راه به دانشگاه باز میکرد. درباره معلمها، به طور کلی خاطره خوبی دارم. معلمها در آن دوران، اغلب افرادی دلسوز و بااخلاق بودند. سعی میکردند نه تنها دانش، که درس زندگی و خوب بودن را هم به ما بیاموزند. آنها مردم را به نیکی دعوت میکردند و سعی داشتند راه درست را نشان دهند. شاید یک چهره خاص به یادم نماند، اما فضای کلی تعلیم و تربیت، فضایی ارزشمحور بود.
نوید شاهد استان قزوین: با شروع انقلاب، شما در اواخر نوجوانی و اوایل جوانی بودید. آن روزها را به یاد دارید؟ فضای قزوین در آن برهه چگونه بود؟
جانباز مرتضی اطلسباف: بله، کاملاً. روزهای انقلاب، روزهای پرالتهاب و در عین حال امیدوارکنندهای بود. مانند بسیاری از مردم، من هم در تظاهرات و راهپیماییها شرکت میکردم. گاهی هم در درگیریهای خیابانی محدودی که پیش میآمد، حضور پیدا میکردم. عمده فعالیت من، همان حضور در جمع مردم و همراهی با موج عمومی انقلاب بود.
نوید شاهد استان قزوین: خاطره ملموس و عینی از آن روزها در ذهن دارید که بتوانید تصویر کنید؟
جانباز مرتضی اطلسباف: یک خاطره خاص از روزهای نزدیک به پیروزی انقلاب به یادم هست. در یکی از روزها، در حوالی بازار قزوین، مردم یکی از افسران پلیس وقت(شهربانی) را به محاصره درآورده بودند. من در صف اول حاضران بودم. این افسر، که به نظر میرسید وحشتزده است، اسلحه کمری خود را درآورد و به سمت مردم نشانه رفت. این حرکت، خشم مردم را بیشتر کرد و به سمتش هجوم بردند. وی در یک فرار سریع، از دیواری در همان حوالی بازار بالا رفت و خود را به پشت بام رساند و از آن طریق فرار کرد. بعدها شنیدم که همان فرد، پس از انقلاب به خاطر جرایمی محاکمه و اعدام شد. این صحنه، هم نشاندهنده التهاب آن روزها، ترس حکومت و هم عزم مردم بود.
در سنگر سربازی و آغازی ناخوانده
نوید شاهد استان قزوین: با شروع جنگ تحمیلی، شما در چه شرایطی بودید؟ چگونه از آغاز جنگ مطلع شدید؟
جانباز مرتضی اطلسباف: من درست همزمان با شروع جنگ، در حال گذراندن دوره سربازی بودم. آن زمان در کردستان مستقر بودم. عملاً جنگ برای ما با دو جبهه آغاز شد: جبهه مقابله با گروههای تجزیهطلب مثل کومله و دموکرات در کردستان و جبهه جدیدی که با حمله عراق به مرزهای جنوب و غرب کشور گشوده شد؛ بنابراین ما تقریبا در خط مقدم درگیریها قرار داشتیم و خبر حمله عراق، در همان مناطق عملیاتی به گوشمان رسید.
نوید شاهد استان قزوین: مناطق عملیاتی که در آن حضور داشتید را نام ببرید و از نخستین مواجهه خود با فضای واقعی جنگ بگویید.
جانباز مرتضی اطلسباف: حرکت ما از منطقه دیواندره آغاز شد. سپس به سمت سنندج، مریوان و بعداً مناطق غربیتر مثل حاجیعمران پیش رفتیم. در برخی مقاطع، درگیریمان دوطرفه بود؛ هم با گروههای ضدانقلاب داخلی و هم با نیروهای عراقی که سعی در نفوذ به خاک ایران داشتند. اولین منطقهای که به طور مستقیم در درگیری با عراقیها قرار گرفتم، حاجیعمران و ارتفاعات اطراف آن بود.
نوید شاهد استان قزوین: آن اولین برخورد، چه احساسی در شما ایجاد کرد؟ جنگ تا پیش از آن، یک مفهوم انتزاعی بود. دیدن واقعیت آن چگونه بود؟
جانباز مرتضی اطلسباف: حقیقت این است که در آن مقطع، هیچکس به معنای واقعی با جنگ آشنا نبود. نه ما، نه احتمالاً بسیاری از فرماندهان میانی. جنگ برای ما بیشتر یک مفهوم دفاعی بود، اما جزئیات و خشونت ذاتی آن را درک نکرده بودیم. خاطره بسیار واضحی از همان روزهای اول در حاجیعمران دارم. یک روز، در اثر یک حمله خمپارهای یا ترکش، پنج یا شش نفر از دوستان و همرزمانم مجروح شدند. وضعیت منطقه به شدت کوهستانی بود و هیچ وسیله نقلیهای نمیتوانست به محل برسد. ما مجبور شدیم مجروحان را روی برانکار بگذاریم و سپس برانکارها را روی قاطرها ثابت کنیم و از کوهها پایین بیاوریم تا به جایی برسیم که آمبولانس یا خودرویی باشد. این صحنه، اولین تلنگر جدی بود که نشان میداد جنگ یعنی چه؛ یعنی حتی انتقال یک مجروح، خود یک عملیات دشوار و طاقتفرساست.
نوید شاهد استان قزوین: مجموعاً چند ماه یا سال در جبهه حضور داشتید؟
جانباز مرتضی اطلسباف: جمع مدت حضورم در مناطق عملیاتی، بیست و هفت ماه بود. بخشی از این زمان، در دوره سربازی و بخشی دیگر، پس از آن و در دوران دانشجویی بود که به صورت دورههای دو ماهه به جبهه اعزام میشدم.
نوید شاهد استان قزوین: به عنوان کسی که هم سرباز بوده، هم دانشجو و بعدها پزشک، تحلیل شما از حال و هوای کلی رزمندگان و آن فضای واحد چیست؟ چه نیرویی این مجموعه متنوع را یکپارچه نگه میداشت؟
جانباز مرتضی اطلسباف: (با مکثی معنادار) با سلام و درود به پیامبر اکرم (ص) و با درود به ملت شریف ایران و مقام معظم رهبری. حال و هوای جبهه، حال و هوای یک تحول عظیم بود. با حمله عراق، این احساس در همه به وجود آمد که زمان دفاع از تمامیت ارضی و حیثیت کشور فرا رسیده است. این دفاع، یک وظیفه دینی، ملی و انسانی بود. به تدریج، همه اقشار، از ارتش و سپاه و بسیج، در یک صف قرار گرفتند. به نظر من، دوره دفاع مقدس، یک دوره کاملاً استثنایی و طلایی در تاریخ ایران است. اگر به تاریخ طولانی کشورمان نگاه کنید، متوجه میشوید که در بیشتر مقاطع، زمانی که بیگانهای به ایران حمله کرده، یا موفق شده تکهای از خاک ما را جدا کند، یا غرامت سنگینی بگیرد، یا صدمات جبرانناپذیری وارد آورد.
اما در این دفاع مقدس، قضیه فرق میکرد. دشمن در اوج قدرت خود بود. ارتش عراق پس از سالها جنگ با ایران در زمان شاه، مجهز و آزموده شده بود و پشتوانه قدرتهای جهانی را هم داشت. آنها فکر میکردند با حملهای برقآسا، میتوانند خوزستان را جدا کنند و به سرعت پیش بروند. از طرف دیگر، ایران در یکی از ضعیفترین حالتهای ممکن بود. ارتش در حال بازسازی ساختار خود پس از انقلاب بود، سپاه هنوز جوان و نوپا بود، نیروهای مردمی در ابتدای سازماندهی قرار داشتند و اداره کشور هم با چالشهای داخلی دست به گریبان بود.
در این میان، آنچه معجزه کرد، فرمان حضرت امام و اتحاد بینظیر ملت بود. من وقتی بعدها مجروح شدم و در بیمارستان بستری بودم، عیناً لمس کردم که این پشتیبانی تنها محدود به خط مقدم نبود. هر روز گروههای مختلف مردمی، از زن و مرد، جوان و پیر، برای دلجویی از مجروحان به بیمارستان میآمدند. خانمها در خانهها و کارگاهها، لباس و کلاه میدوختند. بازارها در تهیه آذوقه مشارکت میکردند. این حمایت همهجانبه، روحیهای به رزمندگان میداد که قابل مقایسه با هیچ نیروی مادی نبود. جنگ برای ما تبدیل شد به یک کوره عظیم که در آن، هویت نوین ملی و انقلابی ایران شکل گرفت و مستحکم شد. امام هم فرموده بودند که این جنگ، یک نعمت بود. به گمانم آن نعمت، همین انسجام و یکپارچگی بیسابقه ملت ایران بود. نتیجه آن شد که دشمن پس از هشت سال، نه تنها چیزی نگرفت، بلکه با سرافکندگی کامل از خاک ما بیرون رانده شد و ما در موضعی قرار گرفتیم که میتوانستیم مطالبه غرامت کنیم. این یک پیروزی تاریخی بود.
روایت یک مجروحیت؛ از انفجار تا بازگشت به زندگی
نوید شاهد استان قزوین: با تشکر از تحلیل عمیقتان. حالا به نقطه عطف زندگی شما میرسیم؛ ماجرای مجروحیت. لطفاً با جزئیات کامل شرح دهید که در کدام عملیات، چگونه و در چه شرایطی مجروح شدید؟
جانباز مرتضی اطلسباف: مجروحیت من در یکی از عملیاتها در ارتفاعات حاجیعمران رخ داد. این ارتفاعات، مشرف به خاک عراق است. ما از شب قبل، برای یک حمله هماهنگ آماده میشدیم. نیروهای ارتش، سپاه، بسیج و همچنین هوانیروز (هلیکوپترها) برنامهریزی مفصلی انجام داده بودند. صبح روز عملیات، ابتدا حملات هوایی و آتش توپخانه آغاز شد و سپس نوبت به نیروهای پیاده، مثل ما، رسید که پیشروی کنیم. ما از شیبهای بسیار steep (تند) کوه بالا رفتیم تا به سنگرهای دشمن برسیم. دورتادور این سنگرها، میدان مین کار گذاشته شده بود که با احتیاط از آن عبور کردیم.
وقتی فاصله ما با نیروهای دشمن به حد بسیار نزدیکی رسید - شاید کمتر از ۲۰-۳۰ متر - ناگهان یکی از عراقیها یک نارنجک به سمت من و جمع ما پرتاب کرد. غریزه باعث شد من آن نارنجک را که روی زمین افتاده بود، سریع بردارم و به سمت خودشان پرتاب کنم. اما متأسفانه، زمان آن کم بود. نارنجک تقریباً در هوا و در فاصله بسیار نزدیکی به من منفجر شد. شدت انفجار، ترکشهای فراوانی را به سمت راست بدنم - از صورت و گردن گرفته تا سینه، شکم و دست و پای راست - اصابت داد. همان لحظه، بیهوش شدم و چیزی به یاد ندارم.
نوید شاهد استان قزوین: نحوه انتقال شما از کوه به بیمارستان چگونه بود؟ آیا چیزی از آن مرحله به خاطر دارید؟
جانباز مرتضی اطلسباف: خیر، من کاملاً بیهوش بودم. بعدها که به هوش آمدم، از صحبت اطرافیان و پرونده پزشکیام فهمیدم چه اتفاقاتی افتاده. ظاهراً من را با برانکار و احتمالاً قاطر از ارتفاعات پایین آوردهاند و سپس به بیمارستان منتقل کردهاند. اما تمام این مراحل برای من در هالهای از ناخودآگاهی گذشت.
نوید شاهد استان قزوین: پس از به هوش آمدن، متوجه چه اقدامات درمانی شده بودید که روی شما انجام شده بود؟
جانباز مرتضی اطلسباف: من بعد از 17 روز بیهوشی در بخش مراقبتهای ویژه (ICU) بیمارستان شهید مطهری تهران، به هوش آمدم. وقتی حالم کمی بهبود یافت، متوجه اقدامات اولیهای شدم که روی من انجام شده بود. یکی از این اقدامات، انجام تراکئوستومی بود. یعنی یک سوراخ در جلوی گردنم ایجاد کرده بودند تا راه تنفسی من را باز نگه دارند. این سوراخ تا سالها باقی بود تا اینکه بعدها، پس از پایان تحصیلات پزشکی، به دلیل شغلم که نیاز به ارتباط مستقیم با مردم داشت، تحت عمل جراحی ترمیمی قرار گرفتم و پوست روی آن ناحیه ترمیم شد تا ظاهر نامطلوبی نداشته باشد. البته غضروفهای داخلی هنوز باز است و بسته نخواهد شد، اما از بیرون مشخص نیست.
اقدام دیگر، کانولاسیون یا کاتترگذاری در وریدهای بزرگ دست و پا بود که به آن اصطلاحاً «کپتان» میگفتند. این کار برای تزریق سریع سرم و دارو انجام میشده است. بعدها که خودم پزشکی خواندم، متوجه شدم برخی از این کاتترها در جای نامناسبی قرار داده شده بودند. مثلاً در دست چپم، به گونهای وریدها را بسته بودند که بعداً جریان خون مشکل پیدا کرد. این موارد، نشاندهنده شرایط سخت جنگ و محدودیتهای امکانات و حتی تجربه تیمهای امدادی در خط مقدم بود. جوانان غیور و باایمانی بودند که دورههای فشرده میدیدند و به جبهه میآمدند، اما طبیعتاً تجربه یک پزشک مجرب را نداشتند. این موضوع، اهمیت آماده بودن همهجانبه، حتی در بخش پشتیبانی درمانی را نشان میدهد.
نوید شاهد استان قزوین: سخن پایانی شما؟
جانباز مرتضی اطلسباف: دفاع مقدس، یک گنجینه معنوی و ملی است. این روایت، فقط مال ما رزمندگان و جانبازان نیست؛ مال تمام ملت ایران است. اگر هنرمندان، نویسندگان، فیلمسازان و اصحاب قلم، به درستی و با عمق به این سوژه بپردازند.
