گلولهای که بر پیکرم نشست، التیامبخش درد دیگران شد

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، صدای غرش هواپیماها و آتش توپخانه، طلوع صبحی خونین را در ارتفاعات «حاجیعمران» نوید داد. در میان شیبهای تند و میدانهای مین، جوانی به نام «مرتضی اطلسباف» در خط مقدم جبهه، نفسهای آخرش را پیش از انفجاری کورکننده میشمارد. اما سرنوشت برایش نقش دیگری نوشته بود؛ نه مرگ در آن صخرههای دورافتاده، بلکه زندگیای سراسر چالش، درد، و سپس، خدمتی بزرگتر. وی، از آن خاکستر برخاست، با بدنی آغشته به ترکش، اما با ارادهای پولادین، راهی طولانی را تا کسب مدرک تخصص جراحی پیمود تا نه تنها زخمهای خود که دردهای هموطنانش را التیام بخشد. اکنون، پس از سالها، روایتش از آن روزها، از پذیرش قطعنامه، و از نگاهی که جامعه به جانبازان دارد، بیش از هر زمان دیگری شنیدنی است. این، حکایت جانبازی است که باور داشت اطاعت از فرمان رهبر، عین عقلانیت و خدمت به مردم، والاترین عبادت است.
از برنامهریزی پیچیده تا درگیری تنبهتن
ارتفاعات «حاجیعمران» در آن برهه حساس از جنگ، نقطهای استراتژیک و خونین بود. دکتر مرتضی اطلسباف، خاطره آن روز را با جزییاتی دقیق وصف میکند: «عملیات، حاصل برنامهریزی مفصلی بود که نیروهای مختلف ارتش، سپاه، بسیج و هوانیروز در آن مشارکت داشتند. هماهنگی بین زمین و هوا، کلید موفقیت بود.» صبح روز موعد، با حملات هوایی و آتش سنگین توپخانه آغاز شد تا مواضع دشمن نرم شود. سپس، نوبت به نیروهای پیاده مثل او رسید. «ما باید از شیبهای بسیار تند بالا میرفتیم. بار سنگین تجهیزات، نفس را در سینه حبس میکرد، اما اشتیاق به پیشروی، همه دشواریها را تحتالشعاع قرار داده بود.»
عبور از میدانهای مین پنهان، نخستین آزمون خطرناک بود. «با احتیاط فراوان، گام به گام، رد میشدیم. هر قدم میتوانست آخرین باشد.» وقتی به سنگرهای دشمن نزدیک شدند، فاصلهای حدود بیست تا سی متر بیشتر نبود. درگیری، شکل تنبهتن و شدیدی به خود گرفت. «صداهای فریاد، شلیک و انفجار، محیط را پر کرده بود. در همان گیرودار، ناگهان دیدم یکی از عراقیها نارنجکی به سمت ما پرتاب کرد. غریزه جنگندگی باعث شد بدون فکر، خم شوم و آن را از روی زمین بردارم تا به سمت خودشان پرتاب کنم.».
اما زمان، قهرمان آن لحظه نبود. «نارنجک تقریباً در هوا و در فاصلهای بسیار نزدیک به من منفجر شد. صدای مهیبی شنیدم و پس از آن، تاریکی مطلق.» انفجار، ترکشهای فراوانی را به نیمه راست بدنم اصابت کرد. صورت، گردن، سینه، شکم، دست و پا. «در همان لحظه، بیهوش شدم. مانند این بود که یک باره از دنیا جدا شدم.»
از کوه تا بیمارستان و آگاه شدن خانواده
دکتر اطلسباف هیچ خاطرهای از نحوه انتقال خود از خط مقدم به پشت جبهه ندارد.«کاملاً بیهوش بودم. بعدها از صحبت اطرافیان و پرونده پزشکیام فهمیدم که ابتدا با برانکار و به احتمال زیاد با قاطر، از آن ارتفاعات صعبالعبور پایین آوردهام و سپس به بیمارستان منتقل شدهام. تمام این مراحل در هالهای از ناخودآگاهی گذشت.» خانوادهام، مانند بسیاری از خانوادههای رزمندگان، از طریق پلاک شناسایی و یادداشتی که در جیب لباسش داشت، مطلع شدند. «من آدرس عمویم را نوشته بودم. به ایشان خبر دادند و پدر و مادرم را در جریان گذاشت.»
اولین ملاقات با والدین، صحنهای فراموشنشدنی است. «وقتی آنها را دیدم، شوک عمیقی به آنها وارد شده بود. باور کردن آنچه بر تن تنها پسرشان رفته بود، بسیار سخت بود. مادرم برای روزها در بیمارستان ماند. گریههایش، سکوت پدرم و نگرانی عمیق در چشمانشان، بخشی از خاطرات آن روزهای اول است. اما به تدریج، با هر نشانه کوچکی از بهبودی من، آرامش نسبی به چهرهشان بازمیگشت.»
تعدد جراحان و عزم بازگشت به زندگی
پس از ترخیص از بخش مراقبتهای ویژه، دورانی طولانی و پراز چالش از جراحیهای متعدد آغاز شد. «بیمارستان اصلی من در آن مرحله، شهید مطهری تهران بود. اما برای اعمال تخصصیتر به بیمارستانهای دیگر هم منتقل شدم.» او از دهها جراحی که توسط تیمی متشکل از بیش از ده جراح انجام شد، یاد میکند. «یکی از پزشکان اصلیام، دکتر عشایری بود که کارهای حساس ترمیم عصب و بافتهای نرم را انجام داد. برای مشکلات ارتوپدی نیز تحت نظر پزشکان متخصص دیگری بودم. آخرین مرحله مهم، ترمیم فک و صورت من بود که خوشبختانه با حضور یک پزشک متخصص از فرانسه در ایران، انجام شد.»
هدف همه این اقدامات، فراتر از نجات جان بود: «میخواستند صورت و بدنم تا حد ممکن به حالت طبیعی بازگردد تا بتوانم در جامعه حضوری فعال داشته باشم. ترکشها خارج شدند، استخوانها جابهجا و ترمیم شدند، پوست کشیده شد. با این حال، هنوز هم آثار آن جنگ، بر بدنم نمایان است؛ نقاط تیره زیر پوستی یا برجستگیهای کوچکی که بسیاری فکر میکنند خال است، ولی در واقع، جای بخیه یا خود ترکش است.»
بازگشت دوگانه؛ دانشگاه و جبهه
با بهبودی نسبی، اشتیاقم برای خدمت، بار دیگر شعله ور شد. «پس از آنکه توانایی نسبی پیدا کردم و همزمان در دانشگاه تهران در رشته پزشکی پذیرفته شدم، در قالب دورههای دو ماهه دانشجویی، دوباره به مناطق جنگی اعزام شدم. البته این بار، نقش من متفاوت بود؛ نه به عنوان رزمنده خط مقدم، بلکه برای ارائه خدمات درمانی به برادران رزمنده. احساس میکردم این، کمترین کاری است که از دستم برمیآید.»
تحصیل در آن شرایط، خود حماسهای دیگر بود. «دوره پزشکی عمومی، همزمان بود با اوج جنگ و ادامه جراحیهای خودم. گاهی بین دو ترم تحصیلی، برای یک عمل جراحی بستری میشدم. این روند تا سال ۱۳۶۹، زمانی که موفق به اخذ مدرک دکترای عمومی شدم، ادامه داشت.» سپس دوره تخصص جراحی عمومی را در بیمارستان سینای تهران به پایان رساندم. «همه این مراحل، در حالی سپری شد که هنوز آثار جنگ بر بدنم هویدا بود و نیاز به مراقبت داشتم.»
خدمت در وطن، تشکیل خانواده و نگاهی به گذشته
پس از اتمام تحصیلات تخصصی، وی به زادگاهش، قزوین، بازگشت و در بیمارستان راضی مشغول به خدمت شد. «با توکل بر خدا و عشق به خدمت، کار را آغاز کردم. به لطف پروردگار، در طول سالهای فعالیت، مسئولیت حدود بیست و یک هزار عمل جراحی را بر عهده داشتم. این آمار برای من، فقط یک عدد نیست؛ بلکه هزاران فرصت برای جبران بخش کوچکی از محبت بیمنتهای مردم این سرزمین است.»
زندگی شخصی او نیز در سن ۳۱ سالگی و با تأخیری ناشی از عوارض جانبازی شکل گرفت. «از لحاظ جسمانی احساس ضعف میکردم و نمیخواستم بار مسئولیتی بر دوش کسی بگذارم که شاید تاب تحمل آن را نداشته باشد.» آشنایی با همسرش به شکل سنتی بود و پس از شناخت نسبی، زندگی مشترک خود را با مراسمی بسیار ساده آغاز کردند. «همسرم با آگاهی کامل از شرایط من، این زندگی را پذیرفت. این پذیرش، خود یک ایثار بزرگ است. او همواره همراه و یاورم بوده، بدون هیچ توقع بیجایی. بیشک، او نیز در سکوت، ایثارگری بزرگی کرده است.» ثمره این ازدواج، سه فرزند است.
پذیرش قطعنامه؛ نگاهی از درون به یک تصمیم تاریخی
وقتی صحبت از روزهای پایانی جنگ و پذیرش قطعنامه ۵۹۸ میشود، چهره دکتر اطلسباف جدیتر میشود. «جمله تاریخی امام که فرمودند "من این جام زهر را مینوشم"، برای همه ما سنگین بود، اما عمیقاً قابل درک است. امام با درایت و آیندهنگری فوقالعادهای تشخیص دادند که ادامه جنگ ممکن است به صلاح کشور نباشد. قدرتهای جهانی نیز روزبهروز مواضع خطرناکتری میگرفتند.»
وی با اشاره به سرنوشت صدام حسین ادامه میدهد: «نگاه کنید که متحدان غربی، در نهایت چگونه صدام را رها کردند و به دست خودشان سقوطش دادند. این، درس عبرتی است برای همه که دل به وفاداری قدرتهای بیوفا نبندند.»، اما در پاسخ به پرسش درباره نظر شخصیاش، تاکید میکند: «من معتقدم جایگاه ما، جایگاه اطاعت است. ما مانند مأمومینی هستیم که پشت امام جماعت ایستادهایم. رهبری، به ویژه رهبری مانند امام خمینی(ره)، از نظر علمی، اطلاعات استراتژیک و اخلاص، در جایگاهی فراتر از درک ما قرار دارد. وقتی ایشان قطعنامه را پذیرفتند، ما "سمعاً و طاعتاً" گفتیم. یقین داشتیم هر تصمیمی که ایشان بگیرند، قطعاً به خیر و صلاح کشور و اسلام است. تاریخ نیز صحت این بینش را نشان داد.»
جانباز و جامعه؛ نگاههایی که میتواند تغییر کند
دکتر اطلسباف نگاه جامعه به جانبازان را در دو دوره، با ظرافت تحلیل میکند. «در روزها و ماههای اول پس از مجروحیت، عمدتاً با نگاههای همدل و همراه مردم مواجه بودیم. همان کسانی که به بیمارستان میآمدند و به ما روحیه میدادند. اما گاهی هم نگاههای ترحمآمیز افراطی یا حتی گاه سخنان ناخوشایندی مانند "چه جوانی، حیف شد" میشنیدیم که میتوانست روحیه را تضعیف کند.»
وی معتقد است امروز نیز این طیف نگاهها وجود دارد، اما نکته کلیدی، رفتار خود جانباز است. «اگر یک جانباز، با وجود تمام معلولیتها و مشکلات، روی پای خود بایستد، درس بخواند، کار کند، مهارتی بیاموزد و عضو فعال و مؤثری در جامعه باشد، مردم به او نه با ترحم، بلکه با احترام، افتخار و حتی الهامگیری نگاه میکنند. اما اگر جانباز خود را کنار بکشد و منفعلانه فقط منتظر ترحم و کمک دیگران باشد، طبیعی است که آن نگاه ترحمآمیز غالب شود. در واقع، روحیه و عملکرد خود ما، ترازوی تعیینکننده نگاه جامعه است.»
سپردن گنجینه دفاع مقدس به دستان هنرمندان
در پایان این گفتوگوی تفصیلی، جانباز دکتر مرتضی اطلسباف، با لحنی متین و صمیمی، پیامی خطاب به نسل جوان و به ویژه هنرمندان و اصحاب فرهنگ دارد: «دفاع مقدس، یک گنجینه بیبدیل معنوی، انسانی و ملی برای ماست. این روایت، تنها متعلق به ما رزمندگان و جانبازان نیست؛ این روایت، مال تمام ملت ایران، از هر قشر و نسل است.»
این جانباز بزرگوار با تاکید بر نقش حیاتی هنرمندان و نویسندگان میگوید: «اگر هنرمندان، نویسندگان، فیلمسازان، شاعران و تمام اصحاب قلم و هنر، به این سوژه با عمق، دقت و دوری از کلیشهسازی بپردازند، گنجهای پنهانی را کشف خواهند کرد که میتواند برای نسلهای حاضر و آینده، درسهای بزرگِ ایستادگی، اتحاد، خلوص و مقاومت داشته باشد. نباید بگذاریم این تاریخ شفاهی پربها و این خاطرات گرانقدر، به فراموشی سپرده شود یا سطحی و تحریفشده روایت گردد.»
وی در نهایت، سخنش را با جملهای ژرف به پایان میبرد که گویی خلاصهای از تمام آن سالهاست: «باید به دنیا نشان دهند که چگونه یک ملت متحد میشود، چگونه در سختترین و ناعادلانهترین شرایط، سر خم نمیکند، و چگونه از دل رنج و آسیب، خدمت، عظمت و امید متولد میشود. این روایتهای راستین، بهترین سد دفاعی در برابر هرگونه تجاوز و تهاجم فرهنگی یا نظامی در آینده هستند. وقتی دشمنان ببینند و بدانند که ملتی چنین حماسهای آفریده است، صد بار در تعرض به حرمت و خاک چنین ملتی خواهند اندیشید. به جرأت میتوان گفت: دفاع مقدس، آبرو، حرمت و امنیت ایران را برای دههها تضمین کرد. این میراث، باید با دستان هنرمندان، جاودانه شود.»
