آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۰۰۹۲
۱۲:۲۰

۱۴۰۴/۱۱/۰۵
در گفت‌و‌گو با نوید شاهد قزوین مطرح شد؛

روایت زندگی پرفراز و نشیب جانباز «حمید جهانبخشی»

جانباز ۷۰ درصد «حمید جهانبخشی»، از روز‌های سخت کودکی و کار برای تأمین معاش در روستای زلزله‌زده «خوزنین» می‌گوید. وی که با عشق به انقلاب و امام خمینی(ره) زندگی کرد، خاطراتی از روز‌های انقلاب، ازدواج ساده و صمیمی‌اش با یک شهید و مجاهدت‌هایش در دوران دفاع مقدس دارد. این گفت‌و‌گو، روایت زندگی مردی است که با وجود تمام محدودیت‌ها و مصائب، هرگز از تلاش برای پیشرفت شخصی و خدمت به جامعه دست برنداشت.


روایت زندگی پرفراز و نشیب جانباز «حمید جهانبخش»

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، در گستره پهناور این سرزمین، مردان و زنان بسیاری زیستند که زندگی‌شان خود حماسه‌ای است نوشته نشده؛ حماسه‌ای از روز‌های سخت و شب‌های بلند، از فراز و نشیب‌هایی که جان را می‌آزمایند و روح را صیقل می‌دهند. جانباز ۷۰ درصد حمید جهانبخش، یکی از این حماسه‌های زنده است. وی که امروز به عنوان یک جانباز سرافراز و دانش‌آموخته ارشد می‌درخشد، از اعماق روستایی محروم و در بستر حوادثی عظیم برخاسته است. روایتش، تنها شرح یک زندگی نیست؛ گواهی است تاریخی بر مقاومت یک نسل که با ایمان و کار، بر سرنوشت خویش چیره شده است. این روایت بلند، شرح مفصلی از تولد در محنت، رشد در رنج، بلوغ در انقلاب و جنگ، و شکوفایی در میانسالی با شجاعتی مثال‌زدنی است.

در دامن روستا و زلزله

حمید جهانبخشی در سال ۱۳۳۹ در کانون گرم خانواده‌ای کشاورز در روستای «خوزنین» از توابع قزوین چشم به جهان گشود. خانواده‌ای پرجمعیت متشکل از هشت فرزند که پدر، ستون محکم و متدین آن و مادر، قلب پر مهرش بود. اگر چه رفاه مادی چیز شناخته شده‌ای برای روستازادگان آن دوران نبود، اما زندگی آنان در سطحی متوسط و آبرومند می‌گذشت. اما تقدیر، آزمون بزرگ را زودتر از موعد مقرر کرد. نخست، زلزله ویرانگر سال ۱۳۴۱ بوئین‌زهرا، منطقه را به کام مرگ و ویرانی کشید. حمید خردسال، خاطرات مبهم، اما ترسناکی از آن روز در ذهن دارد: گنبد ترک خورده خانه، صدای رعب‌آور فروریختن دیوارها، و هم‌همه نجات جان‌ها. وی و خانواده‌اش از جمله بازماندگانی بودند که پس از حادثه، مدتی در همان خانه نیمه ویران پناه گرفتند تا خانه‌های امدادی دولتی ساخته شود. تنها سه سال پس از این مصیبت طبیعی، مصیبتی انسانی‌تر دل خانواده را لرزاند: درگذشت مادر، آن قلب مهربان، زمانی که حمید تنها هفت بهار از عمرش می‌گذشت. این فقدان، نه تنها اندوهی ابدی بر دل کودکان نشاند، بلکه بار مسئولیت را زودتر بر دوششان گذاشت. حمید کوچک، ناگزیر از کودکی، پا به دنیای بزرگسالی گذاشت؛ دنیایی که در آن، هر قران اهمیت داشت.

کار و خیال؛ نخستین گام‌های اقتصاد در هفت‌سالگی

مرگ مادر، خانواده را در تنگنای اقتصادی بیشتری قرار داد. حمید، که ذهنی کنجکاو و دستانی فعال داشت، نخستین جرقه کارآفرینی‌اش را در یک نیاز ساده دید. هنگامی که برای خرید چایی به مغازه حاجی اصغر (آشنای پدر) رفت، فروشنده چایی را در کاغذی مچاله ریخت و داد. این سؤال در ذهن کودکانه‌اش شکل گرفت: «پاکت چیست؟» پس از پرس‌و‌جو، دریافت که پاکت، همان کاغذ‌های بسته‌بندی منظم است. در همان حوالی، مردی به نام علی قنبر، انباری از پاکت‌های کاغذی کهنه سیمان و گچ داشت که از ساختمان‌های در حال ساخت جمع کرده بود. با جسارتی کودکانه، چند عدد از این پاکت‌های کهنه را به امانت گرفت. سپس، در خلوت زیرزمین خانه، با قیچی و سریش، مشغول کار شد. پاکت‌های بزرگ را به اندازه‌های کوچک‌تر برید، لبه‌هایشان را تا زد و با سریش به هم چسباند. حاصل، دسته‌ای پاکت تمیز و قابل استفاده برای مغازه‌داران شد. محصولات خود را نزد همان حاجی اصغر برد. مرد مغازه‌دار از دیدن این ابتکار حیرت کرد و قول خرید منظم داد. بدین ترتیب، حمید هفت‌ساله، برای ماه‌ها به یک «تولیدکننده پاکت» تبدیل شد. وی پاکت‌های کهنه را با قیمتی ناچیز از علی قنبر می‌خرید، به پاکت‌های نو تبدیل می‌کرد و به بقال می‌فروخت. سود این کار، هر چند اندک، کمک خرج خانه بود و گاه ایشان را قادر می‌ساخت تا برای خود خریدی کوچک کند. این تجربه، نه تنها درس اولیه اقتصاد و مبادله را به این جانباز بزرگوار آموخت، بلکه اعتماد به نفس و توانایی حل مسئله را در نهادش کاشت. در جهانی که حتی ابراز کار نیک نیز گاه با محدودیت روبه‌رو می‌شد، حمید رازداری و تواضع در کسب درآمد را نیز فرا گرفت.

مدرسه، فرار و ورود به بازار کار

تحصیلات رسمی وی از مکتب‌خانه‌ای آغاز شد که معلم آن، میرزا حبیب‌الله، مردی محترم و از خاندان علمای محل بود. پس از آن، در مدرسه ابتدایی «بوعلی» در خود روستا ثبت‌نام کرد. هوش سرشار و یادگیری قبلی در مکتب، باعث شد تا در آزمون‌های شتابزده معلم، دو کلاس اول و دوم را در یک سال بگذراند. اما دوران دبستان، با سختی‌های خود همراه بود؛ از کمبود کتاب درسی و خرید کتاب دست دوم گرفته تا روش‌های سختگیرانه بعضی معلمان. نقطه اوج این درگیری‌ها در کلاس پنجم رخ داد. معلم جدیدی از شهری دیگر آمده بود و تنها به فارسی تدریس می‌کرد، در حالی که بسیاری از بچه‌های روستا فارسی را به خوبی نمی‌فهمیدند. حمید که نگران یادگیری همکلاسی‌ها بود، به معلم اعتراض کرد که چرا به زبان محلی(تاتی) توضیح نمی‌دهد. این اعتراض، با واکنش خشن و تنبیه بدنی معلم روبه‌رو شد. حمید که از این بی‌عدالتی خشمگین بود، در لحظه‌ای دفاعی، مشتی به شکم معلم زد و از مدرسه و سپس از روستا گریخت.

این فرار، سرآغاز سفری پرمخاطره به تهران بود. تهرانِ اواخر دهه پنجاه، برای یک نوجوان روستایی غریب و بی‌پناه، شهری ترسناک و گیج‌کننده بود. از گم کردن مسیر و تلاش ناموفق برای خرید شلوار تا خاطره طنزآمیز بریدن ساق چکمه‌اش برای شبیه‌سازی پوتین، همه تجربیاتی بود که ایشان را سخت‌تر کرد. بالاخره در قهوه‌خانه‌ای پاتوق هم‌ولایتی‌ها در تهران پناه گرفت و برای امرار معاش، ناگزیر به کارگری در ساختمان، آن هم در شغل سخت گچ‌کاری روی آورد. بدین ترتیب، تحصیلات رسمی این جانباز بزرگوار در مقطع چهارم ابتدایی متوقف شد و زندگی‌اش به عنوان یک کارگر ساختمانی آغاز گشت.

آتشفشان انقلاب و بیداری سیاسی

همزمان با کارگری در تهران و سپس قزوین، امواج خروشان انقلاب اسلامی، حمید نوجوان را نیز درنوردید. ایشان نخست، انقلاب را در قالب شکسته شدن شیشه بانک‌ها و فروشگاه‌ها در خیابان‌های تهران دید، بی آنکه بداند نیروی محرک پشت این حرکات چیست. حتی یک بار، ناخواسته در جریان دویدن گروهی از جوانان انقلابی قرار گرفت و پس از انفجاری در پادگان جی، موقتاً بازداشت و بازجویی شد. اما نقطه عطف آگاهی سیاسی‌اش، هنگام گچ‌کاری در پادگان ۱۶ زرهی قزوین پیش آمد. در آنجا، شاهد برخورد‌های خشن و تحقیرآمیز مأموران رژیم با برخی افراد بود. این صحنه‌ها برای وجدان بیدارش غیرقابل تحمل بود. یک روز، پس از تحمل این منظره، با خشم وسایلش را جمع کرد و در حالی که با فریاد به سربازان اعتراض می‌کرد، از پادگان خارج شد. این رفتار، توجه مأموران امنیتی(ساواک) را جلب کرد. هنگامی که قصد داشت با اتوبوس به کرمان برود، در گاراژ سبزه‌میدان قزوین، مردی مرتب و آراسته که بعداً فهمید از «امنیتی‌ها» است، با تهدید و خشونت چمدانش را تفتیش کرد. این برخورد، چهره خشن و بیدادگر رژیم شاه را برایش عیان ساخت و بذر انزجار از استبداد را در دلش کاشت. اگرچه ایشان عضو هیچ گروه سازمان‌یافته‌ای نبود، اما اکنون با دل و جان، هوادار انقلابی شده بود که به عدالت و آزادی می‌خواند.

پیوند زندگی با فرهنگ شهادت

پس از پیروزی انقلاب، حمید جوان که حالا گچ‌کاری ماهر شده بود، به کار در شهر‌های مختلف از جمله کرمان و بندرعباس مشغول شد. اما زندگی شخصی‌اش، در آستانه تحولی بزرگ قرار داشت. آشنایی با خانواده همسر آینده‌اش، که از خویشان نزدیک و نوه همان میرزا حبیب‌الله مکتب‌دار بود، با رویایی صادقه و تعبیری شیرین آغاز شد. نامزدی صورت گرفت. تاریخ عروسی تعیین شد، اما تقدیر، آزمونی دیگر در نظر داشت. در آستانه عروسی، خبر شهادت یکی از جوانان غیور روستا به نام «حاج علی» در درگیری با گروهک‌های ضدانقلاب در منطقه کردستان رسید. حاج علی، از دوستان و همکاران قدیمی حمید در بندرعباس بود. خاطره‌ای از ایشان در ذهن حمید مانده بود: سال‌ها قبل، حاج علی شوخ‌طبع، پس از آلوده کردن عمدی پیراهن قشنگ حمید با گچ، قول داده بود که در عوض، کت و شلوار عروسی‌اش را بخرد. با دریافت خبر شهادت، حمید و خانواده عروس، بدون تردید، عروسی را به تعویق انداختند و مراسمی بسیار ساده و محدود به خانواده‌های دو طرف برگزار کردند. مهریه، ده هزار تومان و جهیزیه، منصفانه و محترمانه بود. سال‌ها بعد، خانواده شهید حاج علی، از طریق یک خیاط پی بردند که شهید، پیش از شهادت، با اندازه‌گیری غیرمتعارف و با نخ، سفارش دوخت یک کت و شلوار را داده بوده است. این کت و شلوار، که هرگز به حمید نرسید، به یادگاری مقدس در خانه شهید تبدیل شد. بدین ترتیب، زندگی مشترک حمید و همسرش، از همان آغاز، در سایه عطر شهادت و ایثار شکل گرفت و استحکام یافت.

در معرکه دفاع مقدس و مجروحیت

با تجاوز رژیم بعث عراق به میهن، حمید جهانبخشی مانند میلیون‌ها جوان دیگر، به ندای «جنگ جنگ تا پیروزی» لبیک گفت و راهی جبهه‌های نبرد شد. وی در مناطق مختلف عملیاتی حاضر شد تا اینکه در سال ۱۳۶۰، در یکی از این مناطق، مورد اصابت ترکش قرار گرفت. این مجروحیت، آسیب جدی به چشم و صورت او وارد کرد و منجر به از دست دادن بینایی یک چشمش شد. ایشان که اکنون در زمره جانبازان دفاع مقدس قرار داشت، پس از دوران درمان و بهبودی نسبی، با روحیه‌ای قوی به زندگی بازگشت. برای توانمندسازی خود، دوره‌ای فنی در زمینه اپراتوری تلفن گذراند و گواهی مربوطه را دریافت کرد.

بازگشت شگفت به دنیای دانش

جهانبخشی پس از جنگ، همراه خانواده به قزوین کوچ کرد و ابتدا در بنیاد جانبازان و سپس با اصرار یکی از مسئولان، در بیمارستان بوعلی قزوین به عنوان اپراتور تلفن مشغول به کار شد. وی که هفت سال در این سمت خدمت کرد و پنج سال متوالی عنوان «کارمند نمونه دانشگاه علوم پزشکی» را کسب نمود، اما همواره کمبود مدرک تحصیلی را احساس می‌کرد. در سال ۱۳۷۹، با وجود ثبات شغلی، جرات کرد تا تحولی بزرگ ایجاد کند. ایشان استعفا داد تا درس را از سر گیرد. پایه تحصیلی‌اش «چهارم ابتدایی» بود. با پیگیری‌های خستگی‌ناپذیر، مسئولان آموزش‌وپرورش را متقاعد کرد که به او فرصت دهند تا با مطالعه فشرده، در امتحانات جامع دیپلم شرکت کند. با جسارتی کم‌نظیر، پیشنهاد داد که برای اخذ دیپلم کامل دبیرستان، تنها سه ماه به این جانباز بزرگوار فرصت مطالعه دهند. با معرفی بیست جلد کتاب، وی به کمک باجناقش که لیسانس داشت، شب‌و‌روز را به مطالعه گذراند. کل کتاب‌ها را یک بار خوانده و ضبط شد و بار‌ها نوار‌ها را گوش کرد. سرانجام، در امتحانات نهایی، با معدل ۱۵/۵۳ موفق به اخذ دیپلم شد. این پایان راه نبود. ایشان دیپلم فنی گرفت، اما برای ادامه، به رشته علوم انسانی علاقه‌مند بود. با گذراندن امتحانات تغییر رشته، این مهم نیز محقق شد. سپس دوره پیش دانشگاهی را به پایان رساند.

پس از آن، پشتکارش در عرصه علم، مثال‌زدنی شد. برای حمایت از تحصیل دخترش که در دانشگاه تهران پذیرفته شده بود، کل خانواده به تهران نقل مکان کردند. خود او نیز در کنکور سراسری شرکت کرد و در رشته‌های مدیریت دولتی دانشگاه فردوسی مشهد و مدیریت صنعتی دانشگاه اصفهان پذیرفته شد، اما به خاطر خانواده به تهران نرفت. سال بعد، در رشته علوم سیاسی دانشگاه آزاد تاکستان قبول شد و خانواده به قزوین بازگشتند. وی موفق شد مدرک کارشناسی خود را از این دانشگاه دریافت کند. سپس برای مقطع کارشناسی ارشد در دانشگاه آزاد کرج پذیرفته شد، اما تقدیر، بار دیگر مانع آزمون‌ها شد: یخبندان سنگین سال ۱۳۸۶ و بسته شدن راه‌ها، مشکلات سهمیه بنزین، و ناآرامی‌های سال ۱۳۸۸، به ترتیب باعث شد تا ایشان نتواند در امتحانات چند ترم متوالی شرکت کند. با این وجود، هرگز تسلیم نشد. دوباره کنکور داد و این بار در دانشگاه آزاد تاکستان، مقطع کارشناسی ارشد مدیریت را آغاز کرد و با موفقیت به پایان رساند. تلاش برای ادامه تحصیل در مقطع دکتری، به دلیل شرایط سنی و سلامتی متوقف ماند، اما همان دستاوردها، به خودی خود یک پیروزی بزرگ محسوب می‌شد.

میراث یک زندگی

امروز حمید جهانبخشی، در کنار همسر وفادار و فرزندانی که برخی از آنان نیز به مدارج عالی تحصیلی دست یافته‌اند، به بازخوانی خاطرات می‌پردازد. وی علاوه بر تحصیلات عالی، به عنوان یک خیر مدرسه‌ساز در زادگاهش فعال بوده و در ساخت و تجهیز چندین مدرسه در روستای خزنین نقش مؤثری ایفا کرده است. زندگی‌اش، تابلویی کامل از مفاهیم بلندی، چون استقامت، جهاد علمی، ایمان به خدا، عشق به وطن، و وفاداری به آرمان‌های انقلاب و شهداست. از کارگری سخت در کودکی تا دانش‌آموختگی در میانسالی، از مجروحیت در راه دفاع از میهن تا خدمت در پشت جبهه فرهنگ و آموزش، همگی نشان‌دهنده روحیه‌ای نستوه و اراده‌ای پولادین است. روایتش، نه برای خودستایی، که برای نشان دادن بی‌پایانی توان انسان است وقتی که توکل را سرلوحه و خدمت را هدف خویش قرار دهد. ایشان، یک قهرمان معمولی است که در پوستر‌ها نیست، اما در دل تاریخ انقلاب و دفاع مقدس و در صحنه‌های سازندگی میهن، نامش به بزرگی ثبت شده است.

روایت زندگی پرفراز و نشیب جانباز «حمید جهانبخش»


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه