آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۰۹۴۹۱
۱۲:۰۹

۱۴۰۴/۱۰/۲۴

لبخند بزن رزمنده

هم‌رزم شهید «علیرضا فرخ‌نژاد» نقل می‌کند: «به مسئول تبلیغات گفت: روی این تابلو بنویس لبخند بزن رزمنده و جلوی جاده خندق بزن! دیدن این جمله به بچه‌ها روحیه می‌ده و لب‌شان رو به خنده باز می‌کنه.»


به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید علیرضا فرخ‌نژاد» یکم مرداد ۱۳۴۳ در شهرستان سمنان به دنیا آمد. پدرش حسن و مادرش کبرا نام داشت. تا پایان دوره متوسطه درس خواند و دیپلم گرفت. کارمند جهادسازندگی بود. ازدواج کرد و صاحب یک دختر شد. از طرف بسیج در جبهه حضور یافت. بیست و یکم دی‌ماه ۱۳۶۵ در شلمچه بر اثر اصابت ترکش نارنجک به شهادت رسید. مزار او در گلزار شهدای امامزاده یحیای زادگاهش واقع است.

لبخند بزن رزمنده

غبطه به حال رزمندگان

بعد از ازدواج‌مان چند بار رفت جبهه. هربار که از جبهه می‌آمد، موضوع صحبتش این بود: «رزمنده‌ها خیلی با دلیری و رشادت در مقابل دشمن می‌جنگن. به مناجات و شب زنده‌داری بچه‌ها غبطه می‌خورم. صفا و صمیمیتی که بین بچه‌های توی جبهه است، هیچ جای دیگه نیست.» به آنجا می‌رسید که چطور بهترین دوستانش شهید می‌شوند و زیر آتش دشمن دست و پا می‌زنند و جان می‌دهند، دیگر نمی‌توانست حرف بزند و چشمش می‌شد چشمه اشک.»

(به نقل از همسر شهید)

نحوه برخود با خانواده

یادم نمی‌آید که هیچ‌وقت او را با اخم و تخم دیده باشم. می‌گفتم: «علیرضا! خیلی از مرد‌ها از سرکار که می‌یان خسته‌اند و خستگی‌شون رو سر زن و بچه خالی می‌کنن، اما تو بر خلاف بقیه‌ای!»

می‌گفت: «مرد باید همه خستگی و ناراحتی رو بذاره پشت در و بیاد توی خونه. وظیفه‌شه بره بیرون کار کنه و رفاه زن و بچه‌اش رو تأمین کنه.»

(به نقل از همسر شهید)

توجه به فقرا

بچه‌ها را به ستون چهل پنجاه نفری تقسیم می‌کرد. راه می‌افتادیم به طرف آب پخش کن و پیاده می‌رفتیم. قبل از رفتن می‌گفت: «باید برای خودتون ناهار و صبحانه از خونه بردارین. در ضمن همه سعی کنین نون و پنیر سبزی یا نون و خرما بیارین.»

از پایگاه تا آنجایی که مقصدمان بود، ورزش و نرمش می‌کردیم و آمادگی جسمانی داشتیم.‌

می‌گفتیم: «چرا همه غذامون یه جور باشه؟»

می‌گفت: «شاید بعضی‌ها دست‌شون تنگ باشه و نتونن غذای چرب و نرم بیارن، اون‌وقت شرمنده می‌شن.»

(به نقل از هم‌رزمان شهید، شجاعی و طحان)

دشمن داره میرسه تهران!

دخترم توی بیمارستان بستری بود. تازه به خانه رسیده بودم که علیرضا را دیدم. حال خواهرش را پرسید و برگه‌ای را نشانم داد. گفتم: «این چیه؟»

گفت: «برگه رضایت‌نامه است برای جبهه.»

گفتم: «توی این گیر و دار که خواهرت روی تخت بیمارستانه، تو داری برای جبهه رفتن چونه می‌زنی؟»

زانو زد و گفت: «بابا! خواهرم عمل جراحی کرده، ان‌شاءالله تا چند روز دیگه خوب می‌شه و می‌یاد خونه، ولی من نمی‌تونم صبر کنم، چون تا حالا هم خیلی دیر شده دشمن داره می‌رسه تهران.»

(به نقل از پدر شهید)

لبخند بزن

تفنگش را تکیه‌گاهش کرد و به مسئول تبلیغات گفت: «روی این تابلو بنویس لبخند بزن رزمنده و جلوی جاده خندق بزن!»

بعد با خنده گفت: «دیدن این جمله به بچه‌ها روحیه می‌ده و لب‌شان رو به خنده باز می‌کنه.»

(به نقل از هم‌رزم شهید، یدالله سعدالدین)

نحوه شهادت

شب عملیات کربلای پنج تا جایی پیشروی کردیم که کانال‌ها را آب گرفته بود. در امتداد کانال، بعثی‌ها خاکریز زده بودند. ما از روبه‌رو حمله کردیم و خط را شکستیم و به سمت چپ پیشروی کردیم. ساعتی در آنجا درگیر بودیم. درگیری آن‌قدر طول کشید تا هوا روشن شد. داشتم با علیرضا حرف می‌زدم که تیر به دستم خورد. مرا برگرداندند عقب.

بچه‌ها می‌گفتند: «مهمات تمام شده بود. بعثی‌ها فهمیدند که ما سلاح نداریم. اون‌ها خیلی نیروهاشون رو جلو کشیدن. علیرضا فرمانده دسته بود و در اثر ترکش نارنجک به شهادت رسید.»

(به نقل از هم‌رزم شهید، احمدرضا امین)

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه