آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۰۸۸۶۹
۱۳:۳۱

۱۴۰۴/۱۰/۱۴

روایتی از عطر شهادت «حمید صفریان» به نقل همرزمش

همرزم شهید «حمید صفریان» می‌گوید: «عملیات نزدیک بود و من پیک لشکر بودم. به من گفتند که باید گردان عمار را به خط ببرم، با یه ماشین جلوی نیرو‌ها حرکت می‌کردم. ایرج و حمید صدا زدند: «موسی، موسی میشه ما رو هم تا خط همراهت ببری؟» به حالت احترام نظامی دستم رو بالا بردم و گفتم: «بفرمایید در خدمتم» کنار من نشستند. همین که در رو بستند، درب کشویی ماشین باز شد و کلی عطر از داخل اون به کف ماشین ریخت. گفتم: «از این عطر‌ها بردارید که امشب عملیاته، عطر شهادته، خودتون رو خوشبو کنید.»


به گزارش نوید شاهد خوزستان، شهید حمید صفریان در سال ۱۳۴۹ دیده به جهان گشود. پدرش محمدعلی نام داشت. در عملیات کربلای ۵ در جبهه شلمچه جاویدالاثر شد و پیکر پاک و مطهرش ۱۰ سال بعد در ۱۸ دی ماه ۱۳۷۵ تفحص و به شهر و دیارش رجعت کرد و در گلزار شهدای صفی آباد دزفول به خاک سپرده شد.

روایتی از عطر شهادت شهید «حمید صفریان» به نقل همرزمش

متن خاطره:

پاش توی عملیات کربلای چهار ترکش خورده بود به خاطر این همه خونه جمع بودیم.

قرار بود مدتی بعد از عملیات کربلای چهار.

عملیات کربلای پنج شروع بشه.

حمید این رو شنید و گفت: «من هم میام»

بهش گفتم: «تو مجروحی، بذار وقتی حالت خوب شد در عملیات‌های بعدی شرکت کن.»

خیلی اصرار کردم، اگرچه راضی شدنی نبود، اما ظاهراً راضی شده بود، من هم زمان اعزام رو بهش نگفتم.

ما رفتیم و او موند.

بین اهواز و خرمشهر مستقر شدیم.

دوستان دور هم جمع بودیم که یکی از اونا گفت: «بچه‌ها نگاه کنید اون آقا با لباس شخصی اومده» سرم رو بلند کردم، دیدم حمید بود.

فوری به سراغش رفتم.

با لحنی عصبانی به او گفتم: «آخه پسر این جا چیکار میکنی؟ چطور اومدی؟ باید فکرش رو می‌کردم وقتی آن قدر راحت قبول کردی یه فکر دیگه توی کله ات هست.»

حمید با همون آرومی و مودبی همیشگی گفت: «به خیال خودتون دیگه نمیام؟ ماشین کرایه کردم و اومدم»

عملیات نزدیک بود و من پیک لشکر بودم.

به من گفتند که باید گردان عمار را به خط ببرم.

با یه ماشین جلوی نیرو‌ها حرکت میکردم.

ایرج و حمید صدا زدند: «موسی، موسی میشه ما رو هم تا خط همراهت ببری؟»

به حالت احترام نظامی دستم رو بالا بردم و گفتم: «بفرمایید در خدمتم» کنار من نشستند.

همین که در رو بستند، درب کشویی ماشین باز شد و کلی عطر از داخل اون به کف ماشین ریخت. گفتم: «از این عطر‌ها بردارید که امشب عملیات است با عطر شهادت خودتون رو خوشبو کنید.»

اونا شوخی کنان می‌خندیدند و میگفتند: «ما کلی کار داریم حالا حالا‌ها می‌خواهیم بجنگیم فعلا قصد شهادت نداریم.»

باهم شوخی میکردیم تا به مقر رسیدیم.

شب شب سختی بود.

همیشه عملیات‌ها با یه خوف و رجا همراه بود.

فردای اون روز یکی از بچه‌ها اومد پیشم و گفت: «موسی، خبر از حمید صفریان داری؟»

گفتم: «راستش دیروز تا خط با هم بودیم ولی بعد از اون دیگه ندیدمش البته میتونی خبرش رو از ایرج مهرگانی بگیری آخه دوتا شون رو با هم آوردم تا جایی که میدونم با هم بودند.»

سرش رو تکون داد و گفت: «ایرج شهید شده ولی خبر از حمید نداریم نمیدونیم شهید شده یا اسیر؟»

از خبر شهادت ایرج سخت متأثر شدم، اما وضعیت نامعلوم حمید بیشتر نگرانم میکرد.

بعد از مرحله اول عملیات فرماندهی به بچه‌ها مرخصی داد، ولی ما که به فکر حمید بودیم نمی‌تونستیم به عقب برگردیم.

من به فرماندهی رفتم و از اونا برای روشن شدن وضعیت حمید و جستجوی پیکر شهدا اجازه خواستم.

توی همون درگیری‌ها وقتی که نیرو‌های بعثی جلو می‌آمدن خاکریز جدید درست کرده بودند برای این کار خاک‌ها رو روی بچه‌های ما و کشته‌های خودشان می‌ریختند به همین خاطر به یه کمپرسی و لودر نیاز داشتیم.

با هر تلاش و اصراری که بود اجازه این کار رو از فرماندهی گرفتم.

بلافاصله دست به کار شدیم.

پس از کلی جست‌و‌جو نه پلاکی و نه هیچ ردی از بچه‌های خودی نبود و همه کشته‌های بعثی بودند.

خیلی ناراحت بودیم، اما امیدمون رو از دست ندادیم.

به سراغ میدان مین رفتیم.

یکی از بچه‌ها وارد میدان شد و یک پیکر اونجا پیدا کرد.

همش نگران بودیم که آیا این حمید است یا نه؟ پیکر شهید رو به عقب آورد حمید ما نبود، اما از شهدای ما بود.

جیب هاش رو جست‌و‌جو کردیم دیدیم اسمش حمید است و از بچه‌های لشکر انصار الحسین همدان بود.

علیرغم این که اون موقع نتونستیم حمید صفریان را پیدا کنیم، اما حمید ما واسطه‌ای شد تا حمید نامی پیدا بشه و دل یه خانواده‌ی دیگه‌ای از نگرانی در بیاد.

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه