خاطرات شفاهی والدین شهدا - صفحه 12

آخرین اخبار:
خاطرات شفاهی والدین شهدا
خاطره‌نگاری جانبازان و آزادگان

مدیریت سید آزادگان مانع از درگیری اسرا با نیروهای عراقی می‌شد

«آسمان، آبی‌تر» مجموعه کلیپ‌های مصاحبه با والدین شهدا، آزادگان و جانبازان دفاع مقدس استان یزد است. این برنامه در استودیو بنیاد شهید و امور ایثارگران با همکاری صدا و سیمای مرکز استان ضبط و پس از تدوین از شبکه استانی یزد پخش می‌شود. این قسمت از «آسمان، آبی‌تر» با آزاده و جانباز سرافراز «علی‌اصغر قرقچیان» به مصاحبه پرداخته است. این آزاده و جانباز سرافراز چنین روایت می‌کند: «مدیریت حجت الاسلام سیدعلی اکبر ابوترابی (سید آزادگان) مانع از درگیری اسرا با نیروهای عراقی می‌شد.» نوید شاهد شما را به دیدن این مصاحبه دعوت می‌کند.
خاطرات شفاهی والدین شهدا

علی اکبر، قاری قرآن بود

«حشمت کیهانی» پدر شهید «علی اکبر کیهانی» می‌گوید: پسرم از 10 سالگی وارد بسیج شد. قاری قرآن بود و در پایگاه بسیج به بچه‌ها آموزش قرآن می‌داد.
خاطرات شفاهی والدین شهدا؛

پسرم تحصیل را در جبهه ادامه داد

سیده عذرا مرتضوی مادر شهید «سیدهادی صادقی» می‌گوید: «وقتی کاری به سیدهادی سپرده می‌شد، به بهترین شیوه انجام می‌داد. او دو بار به جبهه اعزام شد. کلاس اول راهنمایی بود که عزم رفتن به جبهه را کرده بود. من به او گفتم: درست را می‌خواهی چیکار کنی؟ گفت: کتاب‌هایم را با خود به جبهه می‌برم.»

درد و دل‌های مادرانه شهید داعی‌زاده/ هشت سال چشم انتظاری

"آسمان، آبی تر" مجموعه کلیپ های مصاحبه با والدین شهدا و آزادگان و جانبازان دفاع مقدس استان یزد می باشد. این برنامه در استودیو بنیاد شهید و امور ایثارگران با همکاری صدا و سیمای مرکز استان ضبط و پس از تدوین از شبکه استانی یزد پخش می شود. این قسمت از "آسمان، آبی‌تر" با والدین شهید «محمدعلی داعی زاده» به مصاحبه پرداخته است. نوید شاهد شما را به دیدن این مصاحبه دعوت می کند.
خاطرات شفاهی والدین شهدا؛

می‌گفتم درست را بخوان، می‌گفت انقلاب واجب‌تر است

مادر شهید «غلام مستاجری برنطین» می‌گوید: «می‌گفتم درست را بخوان، می‌گفت انقلاب واجب‌تر است، به ما احتیاج دارند. تو منبر و راهپیمایی‌ها با همدیگه می‌رفتیم‌، همه جا با هم بودیم، تا اینکه به سربازی رفت، اینقدر به جبهه علاقه داشت که فرصت نکرد خداحافظی کند.»
خاطرات شفاهی والدین شهدا؛

علیرضا عکس‌های خودش را سوزاند

مادر شهید «علیرضا انصاری» بیان کرد: علیرضا عکس‌های خودش را سوزاند، می‌گفت من این عکس‌ها را با قیافه گرفته بودم.
خاطرات شفاهی والدین شهدا؛

باید بروم و در راه دایی‌ام شهید بشوم

مادر شهید «حسین صبوریان» می‌گوید: «گفت مادر اگر این جمعه نیامدم چون امتحان دارم و می‌خواهم درس بخوانم، ما نمی‌دونستیم که می‌خواهد به جبهه برود، دایی‌اش که شهید شد گفت من باید به جبهه بروم، باید بروم و در راه دایی‌ام شهید بشوم.»
خاطرات شفاهی والدین شهدا؛

می‌گفت باید بروم برای اسلام و کشورم شهید شوم

پدر شهید «حسن سالاری نژاد» می‌گوید: «ساعت هشت صبح حمله می‌کنند، چند نفر از رودان که همراهش بودند، هیچ حرفی به ما نگفتند، گفتند ما چیزی ندیدیم، شهید نشده. خودش می‌گفت باید بروم برای اسلام و کشورم شهید شوم.»
گفتگو با والدین شهید «محمد قربانی‌محمدآبادی»/ قسمت اول

تنها پیکر دو غواص از جزیره مجنون بازگشت

والدین شهید «محمد قربانی‌محمدآبادی» در این کلیپ نقل می‌کنند: «در جزیره مجنون شصت نفر از دامغان شهید شدند که فقط پیکر محمد و دوستش بازگشت.»
خاطرات شفاهی؛

پسرم شیشه عمرم بود

مادر گرانقدر شهید «علی کرم سبزی» می گوید: پسرم شیشه عمرم بود، با خدا بود، اهل نماز و قرآن و دائماٌ می گفت باید بروم. ادامه این مصاحبه تصویری خانواده شهید در نوید شاهد ایلام ببینید.
خاطرات شفاهی والدین شهدا؛

فرزندانم را بدون سایه پدر بزرگ کردم

مادر شهیدان موسوی در خاطراتی از فرزندان شهیدش گفت: «من برای این دو پسر، هم پدر و هم مادر بودم و آنها را بدون سایه پدر بزرگ کردم.»
خاطرات شفاهی والدین شهدا؛

غلامحسن سرباز نیروی دریایی ارتش بود

پدر شهید «غلامحسن رمضانی» در خاطرات فرزند شهیدش گفت: «وقتی موعد سربازیش رسید به بندرعباس اعزام شد و در آنجا مشغول به خدمت شد.» ایشان در ادامه از خاطرات سختی دوران گذشته و نبود امکانات گفتند.
خاطرات شفاهی والدین شهدا؛

اگر تشنه لب دریا بمیرم / به غیر از خط رهبر خط نگیرم

مادر شهیدان خاک پور در خاطراتی از فرزندان شهیدش یاد کرد و گفت: «اگر از سر بگیرن چون تن ما، اگر با خون بشورن پیکر ما؛ اگر تشنه لب دریا بمیرم، به غیر از خط رهبر خط نگیرم.»
خاطرات شفاهی والدین شهدا؛

محمود اخلاق و رفتار بسیار خوب و پسندیده ای داشت

مادر شهید «محمود کاظمی» در خاطرات فرزند شهیدش گفت: «پدرش راضی نبود او به جبهه برود وقتی رضایت پدر را گرفت مدرسه را رها کرد و راهی جبهه شد که در عملیات کربلای 5 به شهادت رسید. محمود اخلاق و رفتار بسیار خوب و پسندیده ای داشت.»
خاطرات شفاهی والدین شهدا؛

فرمانده شهیدی که برای روستای نوبران پُل ساخت

مادر شهید «مهدی نظرفخاری» می‌گوید: «پسرم نیمه شعبان به دنیا آمد، برای همین اسمش را مهدی گذاشتیم. او در روستای نوبران دیده بود که رودخانه پل مناسب برای عبور دانش آموزان نیست. او خودش شروع به ساخت پل برای آن روستا اقدام می‌کند.»
خاطرات شفاهی والدین شهدا؛

خاطرات پدر و پسری که در یک سنگر می جنگیدند

جانباز ابراهیم علی بهرامی در خاطرات فرزند شهیدش گفت:«من هرچه به او گفتم نرو گوش نکرد ، او رفت و من هم به دنبالش رفتم. در کردستان 6 ماه با هم بودیم و بعد از هم جدا شدیم. فرمانده ام می گفت؛ برگرد تو فرزندت شهید شده، تو دیگر برگرد اما من برای دفاع از وطن رفته بودم»

اگر من نروم، فکر می‌کنند عقب کشیده‌ام

همسر شهید گرانقدر «تقی نقی زاده» اینگونه سخن می گوید: من نگرانش بودم و می گفتم اگر امکان داشته باشد نرو اما به من می گفت: اگر من نروم فکر می کنند من عقب کشیده ام و نمیتوانم صبر کنم باید بروم.
خاطرات شفاهی والدین شهدا؛

جبهه از درس و مشق مهم‌تر است

مادر شهید «حسن ذاکری‌قشمی» می‌گوید: «پدرش گفت باید درس بخوانی، شهید گفت جبهه از درس و مشق مهم‌تر است. حسن همیشه تو بسیج و منبر بود، ماه رمضان که می‌شد برای خواندن قرآن به مسجد می‌رفت و همه را با خودش به مسجد می‌برد.»
آسمان، آبی‌تر؛

کردستان سکوی پرواز شهید «سیدجلیل ترابی» شد

"آسمان، آبی تر" مجموعه کلیپ های مصاحبه با والدین شهدا و آزادگان و جانبازان دفاع مقدس استان یزد می باشد. این برنامه در استودیو بنیاد شهید و امور ایثارگران با همکاری صدا و سیمای مرکز استان ضبط و پس از تدوین از شبکه استانی یزد پخش می شود. این قسمت از "آسمان، آبی‌تر" با پدر و برادر شهید «سیدجلیل ترابی بشکانی» به مصاحبه پرداخته است. نوید شاهد شما را به دیدن این مصاحبه دعوت می کند.
خاطرات شفاهی والدین شهدا؛

الان نزدیک به 35 ساله که رفته

مادر شهید «عبدالرضا مینکی» می‌گوید: «گفت مادر من به جبهه می‌‎روم، گفتم تو کوچیکی نمی‌توانی بروی، گفت نه من می‌توانم تفنگ بردارم، از وقتی که رفت، چند ماه گذشت ولی عبدالرضای من نیامد، رفتم سپاه گفتن مادر ما نمی‌دانیم کجا ترکش خورده یا شهید شده، الان نزدیک به 35 ساله که رفته است.»
طراحی و تولید: ایران سامانه