خاطرات شهدا - صفحه 77

آخرین اخبار:
خاطرات شهدا

محمود پروانه و گل سرسبد مدرسه بود!

نوید شاهد - «بعضی وقت‌ها مدیر مدرسه سر صف محمود را تشویق می‌کرد و او را به عنوان شاگردی ممتاز معرفی می‌کرد می‌گفت: محمود پروانه و گل سرسبد این مدرسه است، سعی کنید مثل محمود باشید ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید "محمود مافی" است که تقدیم حضورتان می‌شود.

دور زدن گرمای طاقت فرسا

همرزم شهید هاشم اعتمادی در خاطره ای می گوید: «هاشم آقا از خیلی جهات با ماها فرق داشت؛ متفاوت بود و کارهای عجیب و غریب می کرد، مثلا تو گرمای پنجاه درجه ی تابستان جزیره ی مجنون...» متن کامل خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.

شیطنت به سبک هاشم

برادر شهيد "هاشم شيخی" در خاطره ای می گوید: «تا یاد دارم، همیشه سرزنده و پرتحرک بود. توی کوچه و خانه شیطنت زیاد می کرد. یک روز پدرم از کوره در رفت و افتاد دنبالش...» متن کامل خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.

آتش خمپاره دشمن و ادای دین یک شهید

برادر شهید مجتبی شیخی در خاطره ای می گوید: «در حفظ وسایل بیت المال حساسیت زیادی داشت حتی از یک پیچ و مهره هم که ارزش چندانی نداشت ولی چون مربوط به بیت المال می شد در حفظ آن کوشا بود و...» متن کامل خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
برگرفته از نامه‌های دانش‌آموزان به شهدا؛

دوست دارم مثل شمع، بر مزار تو بسوزم

نوید شاهد - «شهید عزیز! دوست دارم که مثل شمع بر مزار تو بسوزم، دوست دارم لاله باشم و بر مزارت برویم و برای همیشه در کنارت بمانم ...» ادامه این نامه را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
روایت جانباز «عباس کیائی» در آستانه روز دانش آموز؛

قصهِ دانش آموزی که بی‌قرار شهادت بود / بخش اول

نوید شاهد - جانباز «عباس کیائی» از راویان ایثار بنیاد شهید و امور ایثارگران استان البرز از دانش آموز شهید «عبدالله کیائی» روایت می کند: «خلاصه عاشق شده بود. بدون شک خداوند بنده پرور هم عاشق این پرندگان مهاجر می‌شود. خانواده وقتی اصرار این شهید را متوجه شدند و احساس کردند باتوجه به عشق و علاقه‌ای که در این نوجوان به‌وجود آمده است، هر لحظه ممکن است به هر نحوی که شده رفتن او را به منطقه جلوگیری کنند.»
حُرّ انقلاب قزوین:

خاطرات شهید "طیب حاج‌رضایی"/خدایا! پاکم کن، خاکم کن

نوید شاهد - شهید "طیب حاج‌رضایی"، حُرّ انقلاب قزوین اواخر سال ۱۳۴۱ و اوایل ۴۲، دچار تحول درونی شد که بارها دوستان و آشنایان از او شنیده بودند که گفته بود: «خدایا پاکم کن، خاکم کن.». امروز یازدهم آبان ماه سالروز شهادت حاج‌رضایی است که به همین مناسبت زندگی‌نامه و گزیده‌ای از خاطرات این شهید بزرگوار را مرور می‌کنیم.
شهید «غلام‌رضا جلالیان» خطاب به همسرش:

هم رزمم می‌شوی؟

نوید شاهد - خاطره‌ای از شهید «غلام‌رضا جلالیان» از زبان مادر و همسر شهید در سالروز شهادتش منتشر شد. شهید«جلالیان» رو به همسرش کرد و گفت: هم رزمم می‌شوی؟
خاطرات شفاهی والدین شهدا(1)

فیلم | جایی می روم که معنویاتش بیشتر باشد

نوید شاهد - مادر شهید «احمد مسيبي‌» نقل می‌کند: «همیشه به من می‌گفت، جایی می روم که معنویاتش بیشتر باشد.» در ادامه فیلم کامل این خاطره را در نوید شاهدگیلان می بینید.
در آستانه روز دانش‌آموز منتشر شد؛

روایت خواندنی از نحوه شهادت دانش‌آموز بسیجی بی‌سر!

نوید شاهد - «همراه مرتضی و سید محسن مشغول دیده‌بانی آرایش تانک‌های دشمن بودم که متوجه شدم، صورتم داغ شد. به کنار دستم نگاه کردم. محسن را ندیدم. به پشت سر برگشتم. دیدم گلوله تانک سر محسن را برده و خون گرم اوست که به صورتم پاشیده شده است ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید "سیدمحسن طباطبایی" است که تقدیم حضورتان می‌شود.

پیکر مطهر شهدای کربلای 4 و ایثارگری مجتبی

یکی از همرزمان شهید "مجتبی شیخی" در خاطره ای می گوید: «در طول مدتی که در خدمت مجتبی بودم، از انرژی بدنی بالایی برخوردار بود. خودش هم فرمانده بود و هم رزمنده در انجام امورات و کارها تا آنجا که می توانست خودش انجام می داد و...» متن کامل خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
شهید دانش آموز:

امت بدون امام، همانند بدن بی سر است

نوید شاهد - "امت بدون امام همانند بدن بی سر است." آنچه خواندید بخشی از وصیت نامه شهید دانش آموز "محمد قلی پلنگی" از شهدای هشت سال دفاع مقدس است.
تاملی در وصیت شهيد "معصومعلی صفی قلی" «1»

پيروزى در گروِ تلاش و پیگیری

شهيد "معصومعلی صفی قلی" در وصیت خود می نویسد: « شما برادران و خواهران بدانيد كه با تلاش و پيگيری شما، پيروزى حاصل خواهد شد و اين باقى مانده عمال ابرقدرت هاى شيطانى غرب و شرق كه اين روزها تلاش دارند...» متن کامل وصیت این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
برگرفته از نامه‌های دانش‌آموزان به شهدا؛

من می‌خواهم یک بسیجی شوم

نوید شاهد - «من می‌خواهم یک بسیجی شوم، مانند تو و از ناموس و دینم دفاع کنم، تو را الگوی خویش کنم و به استکبار جهانی بگویم تا زمانی که بسیج و بسیجی‌ها زنده هستند، آن‌ها نمی‌توانند به کشور‌های اسلامی حتی یک نگاه چپ کنند ...» ادامه این نامه را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید "نصرالله ایمانی" (56)

قدم های سنگين مجاهدان خدا بر شن های جبهه غرب

شهید "نصراله ایمانی" در دفتر خاطرات خود می نویسد: «ساعت يک بامداد بود با دو نفر از شناسائی به طرف تپه صد و بيست حرکت کرديم. فاصله راه را دائم ذکر خدا می گفتم. هر وقت منور می زدند فوراً افراد دسته، زمين گير می شدند و...» متن کامل خاطره خودنوشت این شهید گرانقدر را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید "نصرالله ایمانی" (55)

احداث سنگر با سرنیزه

شهید "نصراله ایمانی" در دفتر خاطرات خود می نویسد: « آتش زيادی از دو طرف رد و بدل می شد. ترکش توپ های خودی بر بالای سرمان رد می شد. مجبور شديم با سر نيزه سنگرهای انفرادی بزنيم و...» متن کامل خاطره خودنوشت این شهید گرانقدر را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید "نصرالله ایمانی" (54)

استقرار نیروها در خاکريز شنی

شهید "نصراله ایمانی" در دفتر خاطرات خود می نویسد: «بالاخره هوا تاريک شده بود که رسيديم ثارالله در منتهی اليه کانال حفر شده بر خاکريز شن مستقر شديم. آتش عراق بر موضع شروع شد و...» متن کامل خاطره خودنوشت این شهید گرانقدر را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید "نصرالله ایمانی" (53)

کاروان عاشقان، عازم وعده گاه عشق

شهید "نصراله ایمانی" در دفتر خاطرات خود می نویسد: « تمامی افراد دسته به دنبال هم به راه افتادند. چهره ها از خوشحالی می درخشيد. اين کاروان عاشقانی بود که مستانه وار به سوی وعده گاه عشق در حرکت بودند. و...» متن کامل خاطره خودنوشت این شهید گرانقدر را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید "نصرالله ایمانی" (52)

معجزه و درِ رحمت الهی به روی رزمندگان

شهید "نصراله ایمانی" در دفتر خاطرات خود می نویسد: «فرمانده ارتشی ها در گروه بود و می خواستند او را با نارنجک بکشند. يک مرتبه يک سرباز با لگد محکمی زير دست بعثی زد. نتيجه اين شد که بيش از یک هزار نفر از آنان کشته و...» متن کامل خاطره خودنوشت این شهید گرانقدر را در نوید شاهد بخوانید.
خاطره خودنوشت شهید "نصرالله ایمانی" (51)

اتاقک گلی استراحتگاه رزمندگان

شهید "نصراله ایمانی" در دفتر خاطرات خود می نویسد: «من در دهکده در چالی، نزديکی خلف مسلم سمت چپ جاده اصلی شهيد فلاحی در يک اتاق گلی که بی شباهت به کلبه محرومان نبود خوابيده بودم. خستگی زيادی در من بود. هنوز چشم هايم...» متن کامل خاطره خودنوشت این شهید گرانقدر را در نوید شاهد بخوانید.
طراحی و تولید: ایران سامانه