خاطرات شهدا - صفحه 80

آخرین اخبار:
خاطرات شهدا

سیری در زندگی و احوالات قبل از شهادت شهید «حمیدرضا کاوه»

نوید شاهد - سه روز قبل از شهادت و در آخرین ملاقاتی که با «شهید حمیدرضا کاوه» داشتم با مزاح گفتم، حمیدرضا! تو در آینده نزدیک شهید خواهی شد، در حالیکه برق چشمانش رو می‌شد به وضوح دید خیلی مشتاقانه گفت‌: «خوش به حال حمیدرضا! تو از کجا می‌دانید؟» گفتم: با این دوری که تو برای نابودی دشمنان برداشتی، معنیش این هست که برای رسیدن به شهادت لحظه شماری می‌کنی.
برگی از خاطرات دفاع مقدس؛

روایت خواندنی فداکاری شهید "جهانگیری" که به شهادتش منجر شد!

نوید شاهد - «شهید "جهانگیری" مسئول حمل آذوقه به سرباز‌ها بود، طی مسیر به خودروی نیرو‌های خودی برخورد می‌کند که توسط کومله‌ها مورد هدف خمپاره قرار گرفته بود. این خودرو در حال سوختن بود ولی سه نفر از برادران بسیجی داخل آن گیر کرده و مجروح شده بودند ...» ادامه این خاطره از شهید"محمد جهانگیری" را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
خاطرات کوتاه و خواندنی از شهید «عدوس خرده‌ران»:

روایتی از رفتار خوب نیرو‌های انقلابی و اظهار ندامت عوامل ضد انقلاب

نوید شاهد – همسر شهید «عدوس خرده‌ران» به نقل از شوهرش: «.. در درگیری چند نفر از عناصر ضد انقلاب دستگیر شدند، عثمان فرشته دستور داد، هیچ کس حق ندارد با این اسرا به تندی برخورد کند، باید با عطوفت با آن‌ها رو به رو شوید، آن‌ها خیلی گرسنه بودند، ما سهم غذای خودمان را به آن‌ها دادیم، این برخورد اسلامی و انسانی ما باعث شد تعدادی از این فریب خوردگان برگشتند و اظهار ندامت و پشیمانی کردند.»
خاطره ای خواندنی از دوران اسارت جانباز "محمد علی بابایی ریزوندی"؛

سرهنگ یوسف، بیا بیرون!

نوید شاهد- آزاده و جانباز 70 درصدکرمانشاهی "محمد علی بابایی ریزوندی"در روایتی می گوید:« اسمش یوسف بود، اما به خاطر انضباط و لفظ قلم حرف زدنش ما " جناب سرهنگ" صدایش می زدیم التماس می کرد به او جناب سرهنگ نگوییم تا اینکه یک روز در آسایشگاه باز شد و یک گله بعثی مسلح هجوم آوردند. فرمانده نعره زدسرهنگ یوسف بیا بیرون!...»
مروری بر زندگی و خاطرات شهید «رحمان صالح زاده»:

شهیدی که معتقد بود رفع مشکلات مردم عبادت است

نوید شاهد – همسر شهید «رحمان صالح زاده» می‌گوید: «شوهرم مرد بسیار خوش خلق و خوش زبانی بود به طوریکه در هر مجلسی که بود سعی می‌کرد با شیرین کلامی و خوش طبعی دیگران را به کار‌های نیک تشویق کند و در این کار هم بسیار موفق بود، شهید رحمان معتقد بود رفع مشکلات مردم عبادت است».
برگی از خاطرات دفاع مقدس؛

روایت خواندنی نجات رزمندگان توسط زنان کرد!

نوید شاهد - «دو روز از محاصره می‌گذشت و هیچ راهی برای رفت و آمد نبود. گرسنگی بر همه غالب آمده بود. هیچ غذایی نداشتیم تا اینکه دیدیم زنان دلاور کرد به سوی ما می‌آیند. تعجب زده شدیم، آن‌ها به سختی قدم برمی‌داتشند و تا زانو در برف فرو رفته بودند ...» ادامه این خاطره از "صفرعلی احسان‌فرد" را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.

خاطرات/ اگر برگشتم!

نوید شاهد - «گفتم: حاج مسلم بچه‌هات با هم دارند می‌روند جبهه، دست تنها نمی‌شوی؟ کار‌ها را کی برات انجام می‌دهد؟ گفت: خدا! گفتم: بالاخره ما هستیم. اگر کاری داشتی رودربایستی نکنی‌ها! ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید "رضا حسن‌پور" است که تقدیم حضورتان می‌شود.
روایتی از زندگی شهید محمد الوانی؛

سر سفره بعثی ها نشسته بود

نوید شاهد - همرزم شهید محمد الوانی نقل می‌کند: «محمد بسیار شجاع و دلیر بود... خودش تعریف می‌کرد که با آن‌ها سر یک سفره غذا خورده و بعد از صرف غذا به سراغ یخچال رفته و از مواد غذایی آن برداشته و به سنگر خود برگشته بود».
برگی از خاطرات دفاع مقدس؛

روایت خواندنی از پایی که در جبهه جا ماند!

نوید شاهد - «وقتی اومد بلند بشه دوباره افتاد و تازه متوجه شدیم که ترکش خمپاره پای راست علی را قطع کرده، اما چونکه بدنش گرم بود خودش هم متوجه قضیه نشده بود، ولی وقتی متوجه شد یک لبخند زد و بعدش بیهوش افتاد ...» ادامه این خاطره از جانباز "مسعود ناصری" را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
از سوی نشر راه یار منتشر شد

روایت‌هایی از شهید کوهساری در «کشکول میرزاجواد آقا»

نوید شاهد- کتاب «کشکول میرزاجواد آقا»، روایتی از زندگی شهید مدافع حرم جواد کوهساری منتشر شد.

روایت خواندنی انتقالی یک معلم و مخالفت شهید "رجایی"!

نوید شاهد - «معلمی که از اهواز به تهران منتقل شده بود. به دفتر آقای رجایی آمد و گفت: باید زن مرا که معلم است به تهران منتقل کنید، رجایی به او گفت: برادر، چرا قبل از مهر این را به اداره‌ات نگفته‌ای و گذاشته‌ای کلاس‌ها دایر شود و حالا آمده‌ای و می‌گویی زنم را منتقل کنید؟ ...» ادامه این خاطره از شهید "محمدعلی رجایی" را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.

انیمیشن چند قدم مانده به تو | این قسمت سجده طولانی

نوید شاهد - انیمیشن ۷۲ قسمتی «چند قدم مانده به تو»، سری پنجم از مجموعه "چند ستاره تا بهشت" است که با رویکردی متفاوت به خاطرات ایثارگران در هشت سال دفاع مقدس می‌پردازد. نوید شاهد این انیمیشن را برای علاقمندان منتشر کرده است.

انیمیشن چند قدم مانده به تو | این قسمت مهدی به دریا پیوست

نوید شاهد - انیمیشن ۷۲ قسمتی «چند قدم مانده به تو»، سری پنجم از مجموعه "چند ستاره تا بهشت" است که با رویکردی متفاوت به خاطرات ایثارگران در هشت سال دفاع مقدس می‌پردازد. نوید شاهد این انیمیشن را برای علاقمندان منتشر کرده است.

انیمیشن چند قدم مانده به تو | این قسمت در محراب نماز شب

نوید شاهد - انیمیشن ۷۲ قسمتی «چند قدم مانده به تو»، سری پنجم از مجموعه "چند ستاره تا بهشت" است که با رویکردی متفاوت به خاطرات ایثارگران در هشت سال دفاع مقدس می‌پردازد. نوید شاهد این انیمیشن را برای علاقمندان منتشر کرده است.
برگی از خاطرات دفاع مقدس؛

خلق و خوی کاخ‌نشینی رزمندگان در کاخ صدام!

نوید شاهد - «وقتی که برای پاکسازی تسلیحاتی خرمشهر ماموریت پیدا کردیم، شانس با ما یاری کرد و کاخ‌نشین شدیم. در پادگان دژ خرمشهر، آقای صدام! یک کاخ زیرزمینی درست کرده بود که دو طبقه زیرزمین بود و بالای این کاخ یک سنگر ضدهوایی بود ...» ادامه این خاطره از نویسنده و رزمنده دفاع مقدس "کامبیز فتحی‌لوشانی" را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.

مانند شمع آب می‌شد!

نوید شاهد - «از طریق شهید انبارلویی در جریان زخمی شدن مجید آقا قرار گرفتم. بلافاصله مرخصی گرفتم و مستقیم به بیمارستانی که ایشان در تهران بستری بود، رفتم. پدر بزرگوار مجید آقا را دیدم که مانند پروانه‌ای به گرد شمع وجود ایشان می‌گشت ...» ادامه این خاطره از دوست شهید جانباز "مجید نبیل" را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
برگرفته از کتاب گهواره‌های نیلوفری؛

برشی از زندگی مادر شهیدان "احمدی" و خواهر شهیدان "رجبلو"

نوید شاهد - «شانزده ساله که بودم خواستگاران زیادی داشتم، اما پدرم مخالفت می‌کرد و جواب رد می‌داد. در همین رفت‌وآمد خواستگاران به منزل پدرم، یکی از همسایه‌ها که موقعیتی متفاوت با دیگران داشت به خواستگاریم آمد ...» ادامه این خاطره از کبری رجبلو مادر شهیدان "احمدی" و خواهر شهیدان "رجبلو" را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.

حکایتی از شهید «حسین ترکمانی» به روایت پدرش

نوید شاهد - شهد حسین ترکمانی از شهدای گرانقدر کردستان است که پس از سه سال حضور فعال در جبهه سرانجام روز بیست و سوم خرداد سال ۱۳۶۵ در سن ۱۶ سالگی در منطقه فاو به شهادت رسید.
خاطره‌ای از پدر شهید «علی اکبر شعبانی»

خوابی که خبر از شهادت فرزند می‌داد

نوید شاهد - پدر شهید علی اکبر شعبانی در خاطره ای از خبر شهادت فرزند خود و خوابی که دیده است نقل می کند. در ادامه مطلب این خاطره را مطالعه خواهید کرد.
روایتی از زندگی شهید مهدی قزازانی؛

شهید بسیار قانع و بخشنده بود

نوید شاهد - پدر شهید مهدی قزازانی در توصیف فرزند شهیدش روایت می کند: «مهدی بسیار قانع بود. با اینکه من خودم خیاط بودم، وقتی برایش لباس نو می‌دوختم تا زمانی که لباس قبلی اش قابل استفاده بود، لباس جدید را نمی‌پوشید و آن را به دوستان بی‌بضاعت هدیه می‌داد».
طراحی و تولید: ایران سامانه