خاطرات - صفحه 74

خاطرات

دفتر خاطرات - مهر نماز

نوید شاهد: روزي به همراه سردار خوش سيرت و جمعي از دوستان مي رفتيم، آفتاب وقت اقامه نماز ظهر را اعلام مي كرد، سردار دستور دادند، نماز بخوانيم و سپس حركت كنيم!

دفتر خاطرات - شب شناسايي

نوید شاهد: عمليات والفجر هشت در سال64 بود و آقا مهدي هر شب براي شناسايي دشمن مي رفت. از ايشان تقاضا كردم كه با شما در شناسايي شركت كنم، پاسخ مثل هميشه، نه! بود و اينكه سخت است، عاقبت گريه و اصرارم بر انكارشان پيروز شد و همراهي ام را پذيرفتند.

دفتر خاطرات - تواضع

نوید شاهد: به بچه هاي رزمنده بسيار احترام مي گذاشت و در مقابلشان خيلي با ادب حرف مي زد و سعي مي كرد با نزديك شدن به بچه ها و شنيدن درد دلهايشان، مشكلاتشان را حل كند.

دفتر خاطرات - كار نيمه تمام

نوید شاهد: مرحله سوم عمليات كربلاي پنج، پاي آقا مهدي تا زانو در گچ بود. آثار جراحت و زخم در جسم ايشان لبريز بود و پزشكان بر استراحت مطلق ايشان تأكيد داشتند. عصر بود شايد، كه ناگهان ديدم آقا مهدي در حال باز كردن گچ هاي پايشان هستند.

خاطرات همسر خلبان شهید لشکری در «روزهای بی‌آینه»

نوید شاهد: کتاب «روزهای بی‌آینه» بازگو کننده خاطرات منیژه لشکری همسر سرلشکر خلبان شهید حسین لشکری از زندگی و دوره 18 ساله اسارت همسرش به کوشش گلستان جعفریان به زودی منتشر می‌شود.

دفتر خاطرات - نماز جماعت

نوید شاهد: سال 62 پادگان «شهيد بيگلو» و حاج بصير فرمانده گردان و حاج مهدي جانشين گردان بودند، ناگهان گلوله تانك به سنگرمان اثابت كرد و «مهدي رحيمي» اهل فريدونكنار تمام بدنش لبريز تركش شد، آنقدر مظلوم بود كه بين بچه ها به شهيد زنده مشهور شد

دفترخاطرات - وداع

نوید شاهد: مردم ريخته بودند توي كوچه ها و خيابانها. ماشينها سپر به سپر راه بندان كرده بودند. بوق مي زدند و چهار چراغ مي دادند. عده اي هم صفحه اول روزنامه را چسبانده بودند به برف پاك كن ماشينهايشان. كلمات روزنامه ها روي برف پاك كن ها مي رقصيدند: «خرمشهر آزاد شد.»

دفتر خاطرات - سنگ صبور

نوید شاهد: يك جفت عصا گرفته بود زير بغلش و لنگ لنگان مي رفت. به هر كه مي رسيد، نشان شهبازي را مي گرفت. بايد قبل از آغاز مرحله سوم عمليات پيام متوسليان را به او مي داد. رسيد پشت كانتينرهاي دارخوين. يكي از بچه هاي تداركات گفت: «اگه حاج محمود رو مي خواي، همين نيم ساعت پيش اينجا بود. يه دست لباس نو گرفت با يه مشت حنا. فكر كنم مي خواست تني به آب بزنه.»

دفتر خاطرات - سوزش زخمها

نوید شاهد: سكاندار هندل كشيد. قايق روشن شد. چند گاز پشت سر هم داد. پروانه قايق توي نيزارها و باتلاقها مانده بود و نمي چرخيد. شهبازي با تندي گفت: «پس چكار مي كني؟ عجله كن...» - «والا حاجي، تا خرخره رفته توي گل. قايق سنگينتر از شباي قبل شده.

دفتر خاطرات - جاده خرمشهر

نوید شاهد: سكاندار به ساحل نزديك شد، موتور قايق را خاموش كرد و با پارو چند موج به صورت كارون انداخت. سر قايق كه به گل رسيد، شهبازي به سكاندار گفت: «شما بايد تا صبح اينجا بمونين. قبل از طلوع آفتاب ما برمي گرديم.»

دفتر خاطرات - فرماندهي تيپ محمد رسول الله

نوید شاهد: نگاه آقا محسن رفت روي ساعت ديواري. عقربه از دوازده نيمه شب گذشته بود و هنوز از متوسليان خبري نبود. چاي را يكسر ريخت توي نعلبكي و سر كشيد و به عكس امام زل زد. عكس امام با او حرف مي زد. ياد ملاقات آخر افتاد و سفارش هاي امام: «نفسهاي آخر اين متجاوزان را بگيريد.»

دفتر خاطرات - امدادهای غیبی

نوید شاهد: همداني چشمانش را ماليد. نگاهي به آسمان انداخت. تيمم كرد و پشت سر شهبازي به نماز ايستاد. شهبازي نماز كه مي خواند، گريه مي كرد. دانه هاي اشك روي صورت باروت زده و دود گرفته اش شيار مي انداخت. همين از احساس شرم او مي كاست. نماز كه تمام شد، همداني با تندي پرسيد: «مگه قرار نبود نيرو بفرستي؟»

دفتر خاطرات - انتظاري شيرين

نوید شاهد: گلاب آرام گلوله را ميان دو انگشت خود گرفت. همداني ذكري گفت و چشمانش را بست. گلاب گلوله را محكم بيرون كشيد. خون مثل چشمه از ميان گوشت پاي او جوشيد و بالا آمد. حاج بابا چفيه خودش را روي زخم بست و گفت: «به به... مهمونا هم به موقع دارن ميان. نگاه كنين...»

دفتر خاطرات - حس مي كنم نسخه ثاني شيخ علي هستي.

نوید شاهد: كوچه بوي خاطره مي داد. خاطره نوجواني و جواني. در و ديوار محل قديمي براي او حكايت ها داشت؛ اما همه خاطره ها يك طرف، خاطره مادر تنهايي كه تشنه ديدار او بود، طرف ديگر. شايد تا اين ساعت كه پا توي كوچه گذاشته بود، هيچ وقت تا اين اندازه دلش هواي مادر را نكرده بود. «بسم الله» گفت و دست روي زنگ در گذاشت. انگار مادر ماه ها پشت در انتظار او را مي كشيد. دست محمود كه پايين آمد، در باز شد.

دفتر خاطرات - زیارت خانه خدا

نوید شاهد: خون در رگهاي متوسليان جوشيد. فرياد زد: «ولش كنين نامردا!» و به سمت پليسي كه دست به گردن زائر گذاشته بود، دويد. شهبازي و همت هم معطل نكردند. پريدند وسط پليس ها و فرياد الله اكبر سر دادند. گرد و خاك قبرستان احد را پر كرد. شهبازي دست به كمر پليس انداخت و كلت او را برداشت.

دفتر خاطرات - شهرك مهدي

نوید شاهد: غروب دلگير روي در و ديوار شهرك مهدي رنگ غم مي پاشيد. همه جا بوي ماتم مي داد. مجروح ها كنار ساختمان هاي نيمه ويران پشت تنگه خوابيده بودند و چشمشان به راه بود تا آمبولانس بيايد و ببردشان عقب.

دفتر خاطرات - تصرف قله قلاویز

نوید شاهد: شهبازي به فكر افتاد. گرماي هواي پنجاه درجه و خفه قراويز از تنش خارج نشده بود. پيرهن خاك خورده اش را كه تا كمر از عرق خيس بود، از داخل شلوار آزاد كرد و ايستاد پشت پنجره. از آنجا آسمان را كاويد. برق آفتاب چشمش را مي زد. سرش يك لحظه گيج رفت. دستي به چشمانش كشيد و گفت: «قبل از اينكه برسن به قله تشنگي و گرما بچه ها رو هلاك مي كنه.»

دفتر خاطرات - دیدار دوست

نوید شاهد: نيمه شب بود و پلكهاي نگهبان از بي خوابي سنگيني مي كرد. اگر قل قل كتري روي چراغ نبود، چرت نگهبان پاره نمي شد. نگهبان، فتيله چراغ را پايين كشيد. بوي سوختگي گيجش كرد. سرش را تا زير چراغ پايين آورد. به داخل آن فوت كرد و از خير چاي گذشت.

دفتر خاطرات - ياران سفر كرده

نوید شاهد: تمام شهر سياهپوش بود و سر هر خيابان حجله اي. دور تا دور محوطه سپاه كتيبه هاي سياه تا پيشاني ساختمان بالا رفته بود. همداني نگاهي غصه دارش را به عكس خندان بهمني و فريدي انداخت. هر دو به بالا نگاه مي كردند؛ با تبسم.

دفتر خاطرات - باران رحمت

نوید شاهد: چشمان فريدي هم روي دو چشمي دوربين چسبيده بود و تپه ها را مي كاويد. آهي از ته دل كشيد و گفت: «خدا مي دونه كه اگه تمامي اين تپه ماهورا رو بذاريم روي هم، بازم عراقي ها از روي بازي دراز دست روي حلقوم ما گذاشتن.» و ادامه داد: «كاش بعد از سقوط قصر شيرين و اسارت بچه ها، خودمون رو سريع مي رسونديم روي يكي از قله ها.»
طراحی و تولید: ایران سامانه