خاطرات - صفحه 52

خاطرات
خاطرات شهید صادق صالحی

خدایا به ما لیاقتی بده تا شهیدان را فراموش نکنیم.

خدایا شاکر هستم که آخر سر هم در راه دفاع از وطن شهید شد و به دیدار سرور و سالار شهیدان آقا اباعبدا… شتافت. خدایا به ما لیاقتی بده تا شهیدان را فراموش نکنیم.
خاطرات

خاطرات شهید صادق صفوي

خاطرات شهید صادق صفوي
خاطرات زیبایی از جانباز محمد یحیایی برگرفته از کتاب دیدار با آفتاب

خاطراتی از جانباز معزز محمد یحیایی

اين همه در مقابل دلتنگي‌ام براي ياران سفر كرده هيچ است.
شهید ماه مبارک رمضان

معرفی "شهيد غلامرضا شفيعي" در کلام مادر + وصیت نامه

در فروردين سال 1345 در شهر آبادان چشم به جهان آمد. دوران ابتدايي را تا سال دوم ابتدايي در شهر آبادان تمام كرد و بعد از آن به شهرستان كرج رفت و شهيد بقيه تحصيل خود را در اين شهر ادامه داد. شهيد غلامرضا شفيعي هميشه در درس هايش بسيار موفق بود و هميشه شاگرد ممتاز بود. چندين بار از طرف مدرسه و حتي اداره جوائزي دريافت نمود...
خاطرات

خاطرات شهید والامقام حمیدرضا صمصامی برکت

خاطرات شهید حمیدرضا صمصامی برکت
شهید خرداد ماه

روایت مادر و برادر شهید عباس حامدی از شهید

شهید عباس حامدی فرزند اصغر در سال 1343 در شهر مقدس قم چشم به جهان گشود. او در تاریخ 4/3/61 در حمله جهت آزادسازی خرمشهر به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
خاطرات شهید سید علی اصغر جوادی آملی / درخصوص حجاب

خاطرات شهید سیّد علی اصغر جوادی آملی / حجاب

عده ای برای دفاع از ناموس و کشورشون توی جبهه می جنگن و شهید می شن، یک عده هم با بی حجابی به خون شهیدان، بی احترامی می کنن
خاطرات جانبازان در کتاب تلخ و شیرین/ به قلم «علی اصغر مقسمی»

بخشی از خاطرات جانباز 35 درصد هشت سال دفاع مقدس « اسماعیل احمدی»/استان گلستان(1)

من از سال 58 عضو بسیج پایگاه امامرضا شدم و اولین بار 22 سالم بود که در سال 59 از بسیج به جبهه اعزام شدم. در همان بدو تأسیس بسیج، قبل از این که جنگ آغاز شود، ما در پایگاه شصت کلا آموزش نظامی دیدیم. در همان سال 58، به کوه های چهارباغ کردستان رفتیم که در آن جا کمین و ضدکمین را تمرین می کردیم
شهید خرداد ماه

شهید گل بلاغی؛ فارغ از دلبستگی های دنیا

شهید آیت الله گل بلاغی فرزند نصرت الله در سال 1339 در زنجان چشم به جهان گشود. او در تاریخ 26/3/66 در منطقه عملیاتی شلمچه ندای حق را لبیک گفته و به شهادت رسید.
نامه و دلنوشته

نامه پدری به فرزند آسمانی؛ سالروز شهادت شهیداحمد ظریف مظلومیان یزدی

احمد جان تو در این دنیا فانی هم شهید و آگاه بودی که تمام مسائل مادی را به هیچ می گرفتی. عزیز پدر! من اگر بخواهم نام تمام کسانی را که در مجالس سوگواری و یادبود تو شرکت داشتند، برایت بنویسم، طومارها پر می شود. امیدوارم خداوند با وساطت تو و امثال تو به همه اینها اجر خیر عنایت فرماید...
شهید اصغر اردستانی

تا آخرین نفس میجنگم!

شهید اصغر اردستانی فرزند علی در سال 1347 چشم به جهان گشود. او در تاریخ 31/3/66 به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
خاطرات جانبازان در کتاب تلخ و شیرین/ به قلم «علی اصغر مقسمی»

بخشی از خاطرات جانباز 5 درصد هشت سال دفاع مقدس « علیرضا آهاز »/استان گلستان(1)

در آن سال ها، گهگاه مرخصی های کوتاه مدتی می گرفتیم و به داخل شهر مریوان می آمدیم. نمی شد انسان عادی را از ضد انقلاب تشخیص داد، امنیت به هیچ عنوان وجود نداشت. آن ها مسلح بودند و هر آن امکان حمله آن ها به رزمندگان وجود داشت.
شهید مرتضی احمدی نیا

عروج پرنده به سوی معبود

شهید مرتضی احمدی نیا فرزند علی اکبر در سال 1351 در شهر مقدس قم چشم به جهان گشود. او در تاریخ 2/3/67 در محور حلبچه به مقام والای شهادت رسید.
خاطره

خاطره شهيد والامقام تاريوردي فتاح زاده

خاطره شهيد تاريوردي فتاح زاده
خاطره

خاطره شهید گرانقدر عیوض باقری

خاطره ای از شهید عیوض باقری
خاطره

خاطره ای از ترور شهید کاظم سلیمانی (برادر ذکر مبنع کنید)

خاطره ای از شهید کاظم سلیمانی از زبان فرزند شهید
خاطرات جانبازان در کتاب تلخ و شیرین/ به قلم «علی اصغر مقسمی»

بخشی از خاطرات جانباز 25 درصد هشت سال دفاع مقدس « مسعود اکبری»/استان گلستان(1)

روز آغازین جنگ در 31 شهریور 59 به خاطر دارم که در سالن کشتی سیدین در خیابان شیرکش مشغول کشتی فرنگی بودیم که از طریق رادیو شنیدیم که فروردگاه مهرآباد تهران بمباران شده است.
خاطره بقلم شهید

چند روز خاطره نویسی از شهید تخریب چی در جبهه؛ شهید علیرضا باغجری

امروز روز 20بیستم اسفند است، بعد از ظهر چند تا از بچه های گروه انفجارات را به میدان مین بردند. برای انفجار در پشت میدان مین ما را توجیه کردن تا در شب آنها را برای بچه ها منفجر کنیم که راه باز شود و بچه ها بتوانند از معبر عبور کنند...
ستاره ای از کهکشان شهدا

خاطره ای از سردار رشید میرمحمود بنی هاشم از زبان همسرش

مرخص اش تمام شده بود و داشت آماده می شد برگردد. گفتم: " کاش به همان اندازه که وقتت را با دیگران سپری می کنی در خانه می ماندی." گفت: " به خانه شهید حسین اسدی برو و ببین همسر این شهید با چهار فرزندش چه کار می کند.
سالروز ولادت شهید محمد رضا احمدوند

خاطره ای کوتاه به قلم شهید محمد رضا احمدوند اعزام به آبادان

آبان ماه 1365 با بچه های رزمنده داخل چادر در دزفول نشسته بودیم که گفتند: هر کسی به جایی اعزام شده است، بچه های رزمنده هر کدام نامشان را که خواندند، لوازمشان را جمع کرده و رفتند. اکثرا به دم مقر اعزام شدند . من هم رفتم با رفقایم خداحافظی کردم . در فکر این بودم که از بچه ها جدا شدم که ناگهان من را هم صدا زدند. مسئول گروهان بود صدا می زد: احمد وند کجایی؟ جواب دادم، دارم با بچه ها خدا حافظی می کنم. گفت : مگر خود تو نمی خواهی بروی، بهتر است تو هم آماده شوی که عازمی. زود برو و لوازمت را بدون معطلی جمع کن...
طراحی و تولید: ایران سامانه