برادر شهید علی آقازاده در وصیتنامهٔ خود ضمن درخواست حلالیت از خانواده و ملت ایران، بر لزوم خواندن دعای فرج، حضور در نماز جمعه، درس خواندن و قرآن آموختن تأکید کرده و از گروهکها خواسته به حزبالله بپیوندند.
خانواده شهید پوریا شهبازی از صبح در معراج چشمانتظار بودند؛ مادری کفنپوش، خواهری دوقلو، و همسری تازهعروس که هر وداعِ خانوادههای دیگر، اشکهایشان را بیشتر میکرد. پدر، مداح و بازیگر نمایشهای مذهبی، پیش از دیدن پیکر پسرش بلند شد و برای همسر و دخترانش مداحی کرد؛ روضههایی که ساعتی بعد، با رسیدن پیکر پوریا ــ جوانی که شب قبل با تیر به گلویش شهید شده بود ــ معنادارتر و دردناکتر شد.
مدیرروستا در خاطرهای از روزهای تلخ وداع با شهدای نخبه هوافضا، روایت میکند چگونه پیکر شهید محسن سوری، سومین عضو یک جمع دوستانه، یک ماه پس از شهادت دو دوست نزدیکش در معراج شهدا تشییع شد؛ رفاقتی که از بینالحرمین تا امامزاده محمد کرج ادامه یافت.
دوست شهید «حسین شاهی» نقل میکند: «گفت: جوهر مرد به بیلشه. میبینی تیغه این بیل چطوری برق میزنه؟ بهخاطر اینه که ازش زیاد کار کشیدم. آدم هم همینطوره، هرچی کار کنه وجودش جلا پیدا میکنه و مرد زندگی میشه.»
همرزم شهید «حسین یحیی» نقل میکند: «تصمیم گرفتیم توی نمازخانه سپاه بخوابیم. نمازخانه پر از عکسهای شهدا بود. حسین را دیدم که محو آنها شده بود. آهی کشید و گفت: جنگ تموم شد و ما موندیم! آه حسین کار خودش را کرد و در عملیات مرصاد شهید شد.»
زیر آسمان آبی طالقان، در روستای ساده و صمیمی دیزان، کودکی متولد شد که بذر عشق به حسین (ع) با قطرات اشک مادر در جانش کاشته شد. زندگی اللهوردی آقااحمدی، از تماشای بیزبانی کودکی تا شهادت در عملیات کربلای یک، روایتی است از جستجوی حقیقت، گناه، توبه و عاقبتِ عاشقانهای که در میانهٔ باران خمپارهها به وصال رسید. اینجا داستان مردی است که آرزو داشت که در آتش توپهای دشمن بسوزد...
در آستانه عملیات بزرگ والفجر، شهید نجاتعلی اسدی، رزمنده لشکر محمد رسولالله، آخرین روزهای زندگیاش را در جبهههای جنوب به تصویر کشیده است. از معجزات الهی در میدان نبرد تا درد دلهای یک بسیجی عاشق که هر شب برای شهادت دعا میکرد. اینجا نه فقط خاطرات جنگ است، بلکه وصیتنامه عاشقانه سربازی است که آرزو داشت نامش در فهرست شهدا ثبت شود.
شهید نجاتعلی اسدی در خاطراتش از آن شب سرنوشتساز مینویسد: «نیمههای شب اسفند ۶۰ بود. ترکشهای خمپاره هنوز در بدنم بود، ولی دردِ دوری از رزمندگان بیشتر از ترکشها اذیتم میکرد. همان شب تصمیم گرفتم، با وجود مخالفت خانواده و درحالیکه هنوز بهبود نیافته بودم، به جبهه بازگردم...»
کلیپ زیبا و شنیدنی خانواده و اطرافیان شهید «ناصرالدین باغانی» به توصیف صدای ملکوتی و تلاوتهای عمیق او از قرآن پرداختند. آنها تأکید کردند که این شهید بزرگوار، قرآن را با معرفت و درک شگفتانگیزی از معارف الهی تلاوت میکرد.
برادر شهید «عیسی پوریانی» میگوید: شهید اخلاق نیکویی داشت و خیلی صبور بود و از آن جایی که با محبت بود، مورد لطف خانواده بود و تواضع و فروتنی ایشان زبانزد خاص و عام بود، خیلی با حجب و حیا بود حتی در حیاط خانه خودش با آستین کوتاه بیرون نمیآمد
همرزم شهید «علی اصغر قزوینی ساسی» میگوید: بعضیها به خاطر سختی زیاد و مشکلاتی که برای شان پیش میآید حرفهایی میزدند میگفتند: دوره را کمتر کنید. ولی ایشان هیچ حرفی نمیزد، حتی بچهها را تشویق میکرد و میگفت: این دوره، دورهی کوتاهی است و زود تمام میشود. باید تحمل کنید و در آموزش صبور و پایدار باشید تا در جنگ مشکلی نداشته باشیم.
خواهر شهید «حسین حمزه» نقل میکند: «برادرم همیشه به فکر رزمندگان و سربازان جبههها بود. میگفت: کاش همیشه حرمت خون شهیدان اسلام را نگه داریم، چون اگر این شهیدان نبودند، اسلام هم نبود.»
شهید خلبان «مهدی بخشنده» از شهدای دوران دفاع مقدس است. مادرش در روایت از او بیان کرده است:«باید گفته شود كه مهدی بسیار خلبان فعالی بود. زمانی كه حضرت امام (ره) به میهن بازمیگشتند هواپیمایی جت امام را اسكورت میكرد.»
مادر شهید «ایرج ابولی» نقل میکند: «از جبهه برایمان گفت. از فعالیتها و کارش در آنجا. گفتم: مادرجان! اگه یک دفعه شلوغ شد تو فرار کن!خندید و گفت: برای چی فرار کنم؟ گفتم: تو که جلویی ممکنه کشته بشی. گفت: اگه من و بقیه فرار کنیم، پس کی بمونه و دفاع کنه؟»
در قسمتی از وصیت نامه شهید مدافع حرم «بابک نوری هریس» میخوانیم: نماز اول وقت. کمک به هم نوعان و حل مشکلات مردم از خصوصیات بارز شهید بابک نوری هریس بود، شهید در بسیاری از خیریههای شهر فعالیت داشت.