خواهر شهید «محمد فصیحیفرد» روایت میکند: «یک شب که محمد آمد پیشم، گفت: «سکینه جان، امروز در بیست متری من یک انفجار رخ داد نزدیک بود شهید بشم.» با دلهره گفتم: «محمد! وای به حالت اگه اتفاقی برات بیفته… مرخصی بگیر، نرو سر کار.» گفت: «مگه میشه نرم؟» گفتم: «اگه خدای نکرده زخمی بشی چی؟» با آرامشی عجیب جواب داد: «اشکال نداره این همه آدم دارن شهید میشن منم یکی از اونا»