آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۲۴۷۳
۱۳:۰۵

۱۴۰۵/۰۳/۲۶
گفت‌و‌گو با مادر شهید مدافع وطن پاسدار شهید «امیر نیسی»؛

حسرت یک آغوش؛ روایت مادری از لحظه‌های دوری تا عروج فرزندش

مادر سرباز شهید «امیر نیسی» برایمان می‌گوید: «دوران سربازی امیر که شروع شد دلتنگی‌هایمان دوچندان شد، امیر هر سه ماه یک بار به مرخصی می‌آمد آن روز‌ها برای ما عید بود. دوری‌اش سخت بود و نگرانی‌های دوران سربازی هم جای خودش را داشت، اما من تنها کاری که از دستم بر می‌آمد دعا کردن بود.»


شهید امیر نیسی، پنجم دی ماه سال ۱۳۷۸ در شهر اهواز و در خانواده‌ای صمیمی و معتقد دیده به جهان گشود. وی در اول مهرماه سال ۱۴۰۳ به خدمت سربازی اعزام شد، دوره آموزشی خود را در پایگاه هشتم شکاری نیروی هوایی در اصفهان گذراند و سپس برای ادامه خدمت به پایگاه پنجم شکاری امیدیه منتقل شد. سرانجام وی در حالی که تنها حدود ۱۰ روز از اضافه خدمتش باقی مانده بود و به روز‌های پایانی خدمت خود نزدیک می‌شد، در تاریخ دهم فروردین ماه ۱۴۰۵ در امیدیه به شهادت رسید. پیکر مطهرش پس از تشییع با شکوه بر روی دستان مردم در قطعه مدافعان حرم شهرستان اهواز به خاک سپرده شده است.

حسرت یک آغوش؛ روایت مادری از لحظه‌های دوری تا عروج فرزندش

سربازان شهید، تنها نام‌هایی حک شده بر سنگ‌های سرد و بی‌جان نیستند؛ آنها تپش‌های ابدی قلب یک سرزمین‌اند آنان که بند پوتین‌هایشان را نه برای جنگ، که برای دفاع از حرمت عشق، خانه و وطن بستند. وقتی کوله پشتی شان را بر دوش می‌انداختند، می‌دانستند که شاید این جاده، مسیر بی بازگشت آرزو‌های جوانی شان باشد، اما نگاهشان فراتر از خودشان بود.

چقدر سخت است جوانی ات را خنده‌هایت را و آغوش گرم مادرت را در سنگر‌ها جا بگذاری و سینه‌ات را سپر گلوله‌هایی کنی که می‌خواهند آرامش دیارت را بشکافند. آنها رفتند؛ با قدم‌هایی استوار و لبخند‌هایی که در آخرین عکس‌های یادگاری شان برای همیشه یخ زد. 

خون سرخشان بر خاک ریخت، نه برای آنکه تمام شوند، بلکه برای آنکه در هر بهار، در قامت لاله‌های واژگون دوباره برویند. باد که در کوهستان می‌پیچد، گویی صدای لالایی مادرانی است که هنوز چشم به در دوخته‌اند؛ مادرانی که با هر صدای زنگی، قلبشان می‌ریزد و با هر پلاک خاکی رنگی که برمی‌گردد، هزار بار می‌میرند و زنده می‌شوند.

امروز اگر نسیمی آرام بر صورتمان می‌وزد، اگر خورشید در امنیت طلوع می‌کند و اگر کودکانمان بی هراس در کوچه‌ها می‌دوند، همه را مدیون نفس‌هایی هستیم که در سینه‌ها حبس شد تا نفس‌های ما در سینه تنگ نشود.

شهدا، پرندگانی بودند که قفس تن را شکستند تا آسمان میهن تا ابد آبی بماند. یادشان، نه در تقویم‌ها، که در عمیق‌ترین جای روحمان تا همیشه جاودان و گرامی باد در همین راستا گفتگویی با مریم منشاوی مادر سرباز شهید «امیر نیسی» برای علاقه‌مندان در نوید شاهد خوزستان منتشر می‌شود.

حسرت یک آغوش؛ روایت مادری از لحظه‌های دوری تا عروج فرزندش

قصه تولد امیر

قبل از تاریخی که قرار بود امیر متولد شود دچار زایمان زود رس شدم به همین دلیل دکتر گفت: «باید هرچه سریعتر جراحی کنی چون ممکن است برای بچه مشکلی پیش بیاید و حتی امکان دارد از دست برود.» آن روز نگرانی همه وجودم را گرفته بود. حتی الان بعضی وقت‌ ها با خودم می‌گویم ای کاش همان موقع از دنیا می‌رفت تا الان در غم از دست دادنش به سوگ نمی نشستم.

چون که در ماه هشتم بارداری میخواستم زایمان کنم دکتر از قبل به من گفته بود شاید نیاز باشد چند روزی بچه را در دستگاه قرار دهیم اما خدارو شکر وقتی متولد شد حالش خوب بود و نیازی نبود در دستگاه نگهداری شود. 

همان شب که در بیمارستان بودم تا صبح از استرس نخوابیدم پرستار امیر را پیشم آورد و گفت: «نمیخواهی به او شیر دهی؟» چون من سزارین کرده بودم و خیلی درد داشتم نتوانستم به او شیر بدهم بخاطر همین گفتم: «نه» صبح دوباره پرستار آمد و به من گفت: «بچت تا صبح نخوابید، چشمانش باز بود و ساکت بود.»

کودکی‌ آرام و بی آزار 

امیر از همان نوزادی آرام و بی‌صدا بود، هیچ‌ وقت مرا اذیت نمی‌کرد فقط وقتی علی برادرش او اذیتش می‌کرد شروع به گریه کردن میکرد وگرنه همیشه آرام بود و بی‌ آزار بود.

وقتی کمی بزرگ‌ تر شد و به مدرسه رفت از همان ابتدا نشان داد که کودکی آرام و دوست‌ داشتنی است، در درس‌هایش موفق بود و معلم‌ هایش از او رضایت داشتند.

امیر نقاشی را هم خیلی دوست داشت و استعداد خوبی در آن داشت اخلاق آرام و رفتار مؤدبانه‌ اش باعث شده بود همه از او خاطره خوبی داشته باشند با بچه‌های همسایه، دوستان و آشنایان به خوبی رفتار می‌کرد و تا جایی که به یاد داریم هیچ‌کس از او بدی ندیده بود.

استعداد فوق العاده در نقاشی 

از همان سال‌ های اول مدرسه علاقه زیادی به نقاشی داشت و استعدادش در این کار کاملاً مشخص بود به طوری که معلم کلاس پنجمش وقتی نقاشی‌ هایش را می‌دید، می‌گفت: «بهتر استعدادش را در نقاشی شکوفا شود و همین راه را ادامه بدهد.»، حتی پیشنهاد می‌داد که او را در کلاس‌های نقاشی ثبت‌ نام کنید.

وقتی وارد دوران راهنمایی شد معلم هنرش همین توصیه را به او کرده بود و می‌گفت:« حیف است چنین استعدادی پیگیری نشود.» من هم بارها به او اصرار کردم که اگر دوست دارد در کلاس نقاشی شرکت کند اما هرچه گفتم راضی نشد و ترجیح می‌داد همان‌ طور ساده و برای دل خودش نقاشی بکشد.

دلم رحم، مهربان و مؤدب 

امیر حتی نسبت به حیوانات هم دل‌ رحم و مهربان بود، ما در خانه گربه‌ ای داشتیم که امیر با علاقه به آن غذا می‌داد روزی آن گربه چندتا بچه گربه به دنیا آورد پدرش گفت:«بچه‌ گربه ها را جای دیگری ببریم.» اما او گفت:« گناه دارند ممکن است بچه‌ ها اذیتشان کنند یا حتی به آن‌ها آسیب بزنند.» برای همین نگهشان داشتیم و امیر و برادرش علی به آن‌ ها غذا می‌دادند تا کم‌کم بزرگ شدند. 

آخرین باری هم که امیر از خانه رفت و دیگر برنگشت همان گربه را دید به من گفت:« مادر اگر در یخچال غذایی داریم بیار تا برایش بگذاریم.» این مهربانی و دل‌سوزی‌ اش برای همه حتی برای حیوانات همیشه در یادمان مانده است.

پسرم خیلی مهربان بود؛ مهربان‌ تر از آنچه بتوانم بگویم با من و پدرش که دنیایی از محبت بود در تمام سال‌ هایی که کنار ما بود حتی یک بار هم ندیدیم که ذره‌ای بی‌احترامی کند یا کلمه‌ای خلاف ادب بر زبان بیاورد.

بی قراری‌ های دوران خدمت

در سال ۱۳۹۶ که بحث سربازی امیر پیش آمد قصد داشت به سربازی برود اما نمیدانیم چرا منصرف شد من هم چون مادر بودم و دلم پیشش بود وقتی دیدم مردد است به او گفتم: «مامان جان، اگر دلت نمی‌خواهد، نرو...» و او هم نرفت.

حالا که به آن روزها فکر می‌کنم دلم می‌لرزد، مدام با خودم کلنجار میروم و میگویم ای کاش همان‌ موقع مانع رفتنش نمی‌شدم اگر همان سال رفته بود سربازی‌ اش تمام شده بود شاید سرنوشت چیز دیگری برایش رقم می‌ زد، نمیدانم شاید باز هم در همین تاریخ به شکل دیگر میمرد.

دوران سربازی‌ اش که شروع شد دل‌ تنگی‌ ما دوچندان شد امیر هر سه ماه یک‌ بار به مرخصی می‌ آمد و آن روزها برای ما عید بود. دوری‌ اش سخت بود و نگرانی‌های دوران سربازی هم جای خودش را داشت، اما من تنها کاری که از دستم بر می‌آمد دعا کردن بود، لحظه‌ ای نبود که دعا برای سلامتی و عاقبت‌ به‌ خیری‌ اش از لبم بیفتد.

آخرین تماس 

همان شبی که امیر شهید شد با او تماس گرفتم و با کلی حرف زدم سپس پدرش هم با او صحبت کرد،چون امیر در فروشگاه پادگان مشغول خدمت بود، حتی پدرش به او گفت: «بابا در فروشگاه پادگان نخواب.» امیر به پدرش گفت: «بابا چند روز است اینجا می‌خوابم، چیزی نمی‌شود.» همان تماس آخرین باری بود که با او صحبت کردیم.

خبر شهادت 

صبح روز بعد که پدرش به محل کار رفت تمام همکارانش می‌دانستند که پسرم شهید شده است اما همسرم از این موضوع بی اطلاع بود.

یک ساعت بعدش همسرم با من تماس گرفت و گفت: «به امیر زنگ بزن.» از او پرسیدم: «مگر اتفاقی افتاده؟» گفت: « نه فقط زنگ بزن.» منم فوری با او تماس گرفتم اما جواب نداد دوباره با امیر تماس گرفتم باز هم جواب نداد تعجب کردم آخه همیشه خیلی زود جوابم را می‌داد چون می‌دانست زمان جنگ است و اگر دیر جواب بدهد نگران می‌ شوم.

به پدرش زنگ زدم و گفتم: «امیر جواب نمی‌دهد چیزی شده؟» گفت: «می‌گویند فروشگاه پادگان را زده‌اند.» پدرش همانجا حالش بد شد برایش سرم وصل کردند و آمپول زدند آن موقع هنوز به او نگفته بودند چه اتفاقی افتاده است، فقط گفته بودند دارند دنبالش می گردند.

یک ساعت بعد همسرم همراه چند نفر به خانه آمدند وقتی آن‌ها را دیدم تازه متوجه شدم، با این حال باز هم باز نمی‌خواستم باور کنم که برای پسرم اتفاقی افتاده باشد، ساعت دوازده ظهر خبر قطعی را دادند و گفتند امیر شهید شد.

پسرم اکنون پیش خداست

می دانم پسرم اکنون پیش خداست حتی بعضی وقت‌ ها به خودم میگم پیش خداست خدا از پدر و مادر مهربون دلسوزتر و مهربانتر است برای بنده اش فقط چون نمیبنمش برایم سخت و عذاب آور است.

پسرم تنش سالم بود فقط رگهای بدنش از شدت موج انفجار پاره شده بودند وگرنه سالم بود و هیچ ترکشی خورده نبود. افرادی که آنجا زندگی می کردند تعریف می‌کنند که ما آنقدر نگران بودیم که نکند چیزی از جنازه اش نمانده باشد چون امیر تو فروشگاه بود همه می شناختنش بخاطر همین خیلی ناراحت شدند حتی می‌گفتند همیشه وقتی برای خرید به فروشگاه میفرفتیم جنسهای که تخفیف داشتند را به ما معرفی می‌کرد و می‌گفت: «این چند قلم جنس تخفیف خوردند.»

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه