خواهرزاده شهید «الیاس میرعبدالله» نقل میکند: «پدربزرگ راضی نمیشد بیاد کربلا. از دایی الیاس کمک گرفتم. چند روز بعد عنایت شهید باعث شد پدربزرگ راضی شود برود کربلا.»
مادر شهید «الیاس میرعبدالله» نقل میکند: «بنیاد شهید چند قلم جنس داد، اما من نگرفتم. همسایهمان الیاس را خواب دید که به او گفت: به مادرم بگو: هرچی که او نگیره، من اینجا براش ذخیره میکنم.»
خواهر شهید «الیاس میرعبدالله» نقل میکند: «تازه از جبهه آمده بود. با خوشحالی دوروبرش را گرفته بودیم و حرف میزدیم. بلند شد جایی برود. گفت: میرم به چند تا از خونوادههای شهدا سربزنم. گفتم: هروقت که میآی باید بری به اونها سر بزنی؟ گفت: یادت باشه، ما هم در مشکلات و سختیهای اونها شریکیم.»