تاریخ شفاهی - صفحه 9

آخرین اخبار:
تاریخ شفاهی
تاریخ شفاهی والدین شهدا؛

شهیدی که دستمزد کارش را به فقرا می‌داد

مادر شهید «غلامحسین اسدی» می گوید: یکی از بستگان ما خیلی نیازمند بود و غلام‌حسین چون آن موقع پول چندانی نداشت از پدرش خواست تا به آن فامیل کمک کند و وقتی پدرش به او گفت خودت به آن فرد کمک کن غلام‌حسین گفت من الان پول چندانی ندارم که بتوانم به او کمک کنم. این مادر شهید گفت: غلام‌حسین برای اینکه بتواند به آن فامیلمان که محتاج بود کمک کند از پدرش خواست که در کارهایش به او کمک کند و در مقابل پدرش به او دستمزد بدهد و پدرش نیز پذیرفت و غلام‌حسین پولی را که پدرش به‌عنوان دستمزد کار کردنش به او پرداخت می‌کرد را به آن فامیل می‌داد.
تاریخ شفاهی والدین شهدا؛

شرمنده مادران چند شهیدی هستم

مادر شهید «جمشید صالحی فریدن» می گوید: با اینکه فرزند جوانم را از دست دادم ولیکن از روی مادران چند شهیدی شرمنده ام. آنها چند فرزند خود را برای انقلاب فدا کرده‌اند اما من تنها یک فرزندم را در راه انقلاب داده ام. ای کاش فرزندان دیگری هم داشتم که برای انقلاب و ایران فدا کنم و آنها هم به شهادت برسند.
تاریخ شفاهی همسران شهدا؛

همسرم بعد از شهادت، برای اولین بار به زیارت امام رضا (ع) رفت

همسر شهید «یداله مهدوی» می گوید: پیکر همسرم بعد از شهادت اشتباهی به جای یک شهید دیگر به مشهد برده می شود. آنجا متوجه می‌شوند که شهید مربوط به ازنا است و بعد از طواف در حرم امام رضا«ع» پیکرش را به ازنا بازگرداندند. قسمت همسرم این بود که بعد از شهادتش برای اولین بار به زیارت امام رضا «ع» برود.
تاریخ شفاهی والدین شهدا؛

آخرین حرف پسرم این بود: «از شهادت من ناراحت نباش»

مادر شهید «حسین خدایی» می گوید: پسرم غواص بود. هر 50 روز که در آب در حال ماموریت بود به مرخصی می آمد. بار آخر که می خواست برود لحظه خداحافظی به من گفت؛ مادر از شهادت من ناراحت نباش. من در خشکی یا در آب یا در آسمان بالاخره می‌میرم اما شهادت بالاترین مرگ است. پس حق نداری بعد از من ناراحت باشی. الان هم که به گلزار شهدا می روم آرامش می گیرم.
تاریخ شفاهی همسران شهدا؛

پسرم بعد از چهلم شهادت پدرش به دنیا آمد

همسر شهید «مصطفی حیدری» می گوید؛ عمر زندگی من با شهید خیلی کوتاه بود. اکثر مواقع هم جبهه بود. تا اینکه باردار شدم و ماههای آخر بارداری بود که ایشان به شهادت رسید. پسرم بعد از مراسم چهلم پدرش به دنیا آمد وهمسرم هیچگاه موفق به دیدن فرزندش نشد.
تاریخ شفاهی همسران شهدا؛

خبر شهادت همسرم با آخرین نامه خودش آمد

همسر شهید «صفرعلی پازیار» می گوید: بار آخرکه به جبهه رفت به او گفتم برایم نامه بنویس. به شوخی گفت من میروم اینبار شهید میشوم. چند روز که گذشت نامه ای از همسرم بدستم رسید، مشغولخواندن نامه بودم که سپاه خبر شهادتش را برایم آورد.
گفتگوی تصویری با مادر سهید «بهرام فیض عباسی»

فرزندم را در راه خدا تقدیم کردم

«مریم سیف الله پور» می گوید: فرزندم را در راه خدا تقدیم کردم و امیدوارم که انقلابمان پایدار و دشمنانمان نابود شوند.
گفتگوی تصویری با مادر شهید «بهرام جانجانی»

آموزش قرآن به بچه‌ها را وظیفه خود می‌دانست

خانم «زمرد کلهر» می‌گوید: فرزندم سن و سالی نداشت من را به منزل اقوام می برد و تعدادی از بچه ها را جمع می‌کرد و به خانه می آورد و به آنها آموزش قرآن می داد.
گفتگوی تصویری با مادر شهید «امیر خبره»

لحظه های بی‌تکرار رفتنش به مدرسه را فراموش نمی‌کنم

«ایران بهرامی راد» می گوید: از زمان شهادت فرزندم تا کنون احساس می کنم که او با من است و نرفته. همیشه او را به مدرسه می رساندم و به دنبالش می رفتم هیچگاه این لحظات تکرار نشدنی را فراموش نمی کنم.
تاریخ شفاهی مادران شهدا؛

بنیامین ۱۰ ساله بود که همه کارهای خانه را انجام می‌داد

مادر شهید امیر بنیامین شیرزاد از خاطرات پسرش تعریف می‌کند: بنیامین ده ساله بود، هنگامی که به سفر حج مشرف شده بودم و از سفر بازگشتم متوجه شده سقف منزل را رنگ کرده و خانه را تمیز کرده است.
تاریخ شفاهی همسران شهدا؛

مشکلاتم با دیدن عکس شهید حل می‌شود

همسر شهید والامقام «فرمان یاری نژاد» می گوید: هر وقت مشکلی برایم پیش بیایید یا درد دلی داشته باشم با توکل بر خداوند و دیدن عکس شهید، همه چیز درست می‌شود. چون شوهرم از کودکی ایمانِ قوی داشته است. در ادامه فیلم این مصاحبه منتشر می‌شود.
گفتگوی تصویری با همسر شهید «حشمت اله امانی»

فرزندانمان را درست تربیت کن

«فریده گرشاسبی» می گوید: بار آخری که شهید می‌خواست برای جبهه مهمات ببرد به من زنگ زد و گفت؛ من دارم می‌روم از تو خواهشی دارم که اگر به شهادت رسیدم فرزندانمان را درست تربیت کن و مراقب آنها باش.
تاریخ شفاهی همسران شهدا؛

همسرم حقوقش را خرج بچه‌های یتیم می‌کرد

همسر شهید والامقام «جمشید آهسته» می‌گوید: همسرم ۲ سال در جبهه بود و هر زمان که حقوق می‌گرفت، آن را برای مادرش حواله می‌کرد و سفارش می‌کرد آن را خرج مستمندان و بچه‌های یتیم کند.
گفتگوی تصویری با جانباز کرمانشاهی «بایر هاشمی»

اسارت به دست دمکرات‌ها

جانباز کرمانشاهی «بایر هاشمی» می‌گوید: در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی خدمت می‌کردم، سال 1364 در منطقه شیخ صله دمکرات‌ها به ما پاتک زدند و ما را اسیر کردند.
گفتگوی تصویری با جانباز کرمانشاهی «احمد سلیمی»

حفظ آب و خاک انگیزه ای برای ورودم به سپاه پاسداران شد

جانباز کرمانشاهی«احمد سلیمی» می گوید: در سال 1369 در یک عملیات رزمی در جاده جوانرود به سمت کرمانشاه به علت تصادف مجروح شدم. سال 1359 دانش آموز بودم که از همان زمان وارد تشکیلات سپاه پاسداران و تا سال 1385 فعالیتم را ادامه دادم. حفظ آب و خاک و دین از انگیزه های ورود من به سپاه پاسداران بود.
گفتگوی تصویری با جانباز کرمانشاهی «علی عباسی نژاد»

دستور امام خمینی از هر چیزی برایمان مهم‌تر بود

جانباز کرمانشاهی «علی عباسی نژاد»می گوید: راننده مناطق عملیاتی بودم. در یکی از مناطق 8 صبح تا 8 شب با دشمن درگیر شدیم، مهمات تمام شده بود به فرمانده مان گفتم می روم که با مهمات برگردم اصرار کرد نروم، اطراف را مین کار گذاشته بودند جان من عزیزتر از رزمندگان نبود، رفتم در بین راه یکی از مین ها منفجر و مجروح شدم. در جبهه همه ی رزمندگان منتظر دستور امام بودند و این از همه چیز برایمان مهم تر بود.
تاریخ شفاهی والدین شهدا؛

پسرم در مبارزه با دموکرات به شهادت رسید

مادر شهید والامقام «فرهاد خورشیدی» می گوید: پسرم قد بلندی داشت که به جبهه رفت. او با دموکرات جنگید. وقتی پیکرش را آوردن چند تکه شده بود و آن پیکر تنومند بصورت خیلی کوچک در کفن پیچیده شده بود.
روایتی شنیدنی از جانباز کرمانشاهی «فریدون سهرابی»

انگشت پاهایم یکی یکی روی زمین می‌افتاد

جانباز کرمانشاهی «فریدون سهرابی» می‌گوید: سال 1363 عضو بسیج شدم و سال 65 به خدمت سربازی اعزام شدم. در پایگاه محل خدمت مشغول گشت زنی بودم و نمی دانستم دور تا دور پایگاه را مین کار گذاشتند در همین حین روی مین رفتم و یکی از پاهایم قطع شد و یکی یکی انگشتهایم روی زمین می افتادند.
گفتگوی تصویری با جانباز «غفار مرادپور»

یکی از دست‌هایم را در جزیره مجنون جا گذاشتم

جانباز کرمانشاهی «غفار مراد پور» می‌گوید: سال 1365 به خدمت سربازی اعزام شدم عضو تیپ انصار الرسول سپاه پاسداران شدم و بعد ما را به همراه برادران به جزیره مجنون فرستادند، روی اسکله بودیم که یک خمپاره به ما اصابت کرد و همانجا یکی از دست‌هایم قطع شد و پزشکان نتوانستند آن را پیوند بزنند.
گفتگوی تصویری با جانباز «محمد طاهر عبدی»

عملیات‌ها با شعار «وحدت» پیش می‌رفت

جانباز کرمانشاهی «محمدطاهر عبدی» می‌گوید: در جنگ تحمیلی شعار ما شعار وحدت بود و برادران شیعه و سنی در کنار همدیگر بودند و عملیات‌ها را در کنار هم به نتیجه می‌رساندند.
طراحی و تولید: ایران سامانه