روزهای دوشنبه زندانیان را کابل میزدند و رهایشان میکردند

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، مرحوم آزاده و جانباز «محمدحسین خاکساران» در طول مبارزات، بارها دستگیر، زندانی و شکنجه شده، علاوه بر شکنجههای عمومی، مورد اذیت و آزار شدید ساواک و بازجوهای زندان قرار گرفت که تا زمان فوتش، هنوز آثار شکنجه در بدن ایشان باقی مانده بود.
روزهای دوشنبه زندانیان را کابل میزدند و رهایشان میکردند
وی در خاطراتش میگوید: بازجوهای ساواک وقتی با شکنجههای بدنی و جسمی قطعه نتیجه نمیرسیدند به راهها و ترفندهای دیگری روی میآوردند؛ ازجمله این ترفندها که روی من هم پیاده کردند، استفاده از نیروهای ضعیف و واداده برای اقرار گرفتن از سایر زندانیان بود. برای من متاسفانه یکی از همشهریایم را انتخاب کرده بودند که به صورت همسلولی و برای کمک به بنده آمد. این بود که بعد از شنیدن حرفهایش با تعجب گفتم به خدا قسم اصلاً نمیدانم به چه دلیلی مرا دستگیر کرده به اینجا آوردهاند. من در قزوین مشغول کار و زندگی خودم بودم که فقط به دلیل اینکه فردی در بازجوییاش از روی ترس اسم مرا هم ذکر کرده، به سراغم آمدند و دستگیرم کردند و الا هیچ دلیل و مدرکی علیه من ندارند. بعد ایشان گفت یعنی اینقدر بیاطلاعند؟ گفتم اگر قبلاً به بیاطلاعی آنان شک داشتم حالا یقین دارم که هیچ اطلاعی ندارند و افراد را بدون دلیل دستگیر میکنند و شکنجه و اذیت و آزار مینمایند. بالاخره برای اینکه آب پاکی را روی دستش بریزم گفتم فلانی تو که همشهری ما هستی و از کارها و فعالیتهای من خبر داری و میدانی که عمده وقت و نیروی من در کتابخانه و در کار کتابداری صرف میشد و در کنارش جلسه تفسیر قرآن و مباحث دینی و اعتقادی هم با جوانان داشتم و غیر از این، برنامه خاصی در زمینه مسائل سیاسی و ... نداشتم. این ترفند هم، دست کم درباره من برای ساواک نتیجهای در برنداشت.
بد نیست بدانید که در مدت اجرای این شکرد، اگر چه از شدتهای شکنجههای جسمی کاسته شده بود، جیره و سهمیه هفتگی سر جایش بود؛ به این صورت که روزهای دوشنبه زندانیان را بدون بازجویی دستهدسته جلوی اتاق حسینی ردیف میکردند و بعد یکییکی آنها را میبردند و به هر کدام بین بیست تا پنجاه کابل میزدند و رهایشان میکردند. به همین دلیل وقتی صبح روز دوشنبه فرا میرسید دوستان همسلولی من غصهدار میشدند و بیشتر از من اظهار ناراحتی میکردند و دائم منتظر و نگران بودند که چه وقت در سلول را باز میکنند و مرا برای صرف کابل و شلاق میبرند. ولی من به خود و قبولانده بودم که چنین برنامهای خواهی و نخواهی هست و باید یک ساعتی را دندان روی جگر بگذاریم و به هر صورت مقاومت کنیم.
منبع: کتاب خاطرات محمدحسین خاکساران
