از نان حلال پدر تا خدمت جهادی به مردم؛ روایت فرزند شهید «خدابخش رضایی»
به گزارش نوید شاهد ایلام، هفته دفاع مقدس، یادآور دلاورمردانی است که با نثار جان خویش، امنیت و اقتدار را برای ایران اسلامی به ارمغان آوردند. در این میان، روایت زندگی شهدای گرانقدر تنها حکایت «رفتن» نیست، بلکه حکایتِ «چگونه زیستن» است. شهید «خدابخش رضایی» از آن دست انسانهای خودساختهای بود که کار و تلاش را عبادت میدانست و نان حلال را بر هر چیزی مقدم میشمرد. به مناسبت هفته دفاع مقدس، به سراغ فرزند برومندش «چراغعلی رضایی» رفتیم تا از قاب خاطرات، درسهای ماندگار آن شهید والامقام و استقامت خانوادهاش پس از عروجِ پدر را مرور کنیم. این گفتوگو، ادای احترامی است به تمامی پدران آسمانی و خانوادههای صبوری که چراغ راه ما شدند.

شهید خدابخش رضایی در سوم تیرماه سال ۱۳۰۹ در خانوادهای مؤمن و زحمتکش در روستای «سرکل» چشم به جهان گشود. در آن دوران به دلیل محرومیتهای شدید منطقه و نبود امکانات آموزشی و تحصیلی، از رفتن به مدرسه و فراگیری علوم کلاسیک محروم ماند؛ اما در دامن خانوادهای متدین، با اصول و مبانی دینی، اخلاق و صداقت پرورش یافت و از همان سنین نوجوانی و جوانی، دوشادوش خانواده به کار و تلاش روزمره و تأمین معاش مشغول شد.
با آغاز جنگ تحمیلی و حملات مکرر رژیم بعث عراق به شهرها و مناطق مرزی استان ایلام، وی با وجود کهولت نسبی سن و سختیهای دوران جنگ، همواره به میهن اسلامی و مردم خود عشق میورزید و در کنار خانواده و اهالی منطقه به مقاومت و پایداری ادامه داد.
سرانجام در جریان بمبارانهای هوایی وحشیانه خردادماه سال ۱۳۶۴ که شهرها و روستاهای ایلام (از جمله منطقه ملکشاهی) هدف حملات جنگندههای دشمن بعثی قرار گرفت، بر اثر اصابت ترکش و جراحات وارده به فیض والای شهادت نائل آمد و نامش در زمره شهدای مظلوم بمبارانهای هوایی استان ایلام جاودانه شد.
از کودکی با سختیهای زندگی روبهرو بودیم
چراغعلی رضایی، فرزند شهید خدابخش رضایی، درباره سالهای کودکیاش گفت: «۲۰ اسفند ۱۳۵۱ در روستای سَرکل خلیلوند از توابع شهرستان ملکشاهی به دنیا آمدم. از پنجسالگی خاطرات بودن در کنار پدرم را به یاد دارم. پدرم در کودکی والدینش را از دست داده بود و همین سختیها از او انسانی صبور و مقاوم ساخته بود. خانواده مرفهی نبودیم، اما پدر تلاش میکرد سفرهمان خالی از نان نماند و دستمان پیش کسی دراز نشود. ما هم با دیدن زحمتهای او قناعت میکردیم تا بار اضافی بر دوشش نگذاریم.»
رضایی با اشاره به تلاش پدر برای تأمین معاش خانواده افزود: «کار اصلی پدر کشاورزی و دامداری سنتی بود، اما درآمد آن کفاف زندگی را نمیداد. به همین دلیل، در فصلهایی که کار کشاورزی نبود، برای کارگری به شهرهای دیگر میرفت؛ از جمله بغداد، بندر امام خمینی، دزفول و تهران. مدتی هم در بنگاه الوند نو در تهران کار کرد.»
برای درسخواندن، از کوچنشینی به ملکشاهی رفتیم
فرزند شهید رضایی درباره زندگی کوچنشینی خانواده و تصمیم پدر برای یکجانشینی خاطرنشان کرد: «ییلاق اجدادی ما منطقه سَرکُل و قشلاقمان منطقه چَمَزی بود. سال ۱۳۵۷ در روستای سَرکل خلیلوند، نزدیک امامزاده ابوچماقین (ع)، ساختمانی ساخته بودیم و پدر وسایل دامداری را در آن گذاشته بود. شهریور ۱۳۵۹ تصمیم گرفت یکجانشین شویم. میگفت: من زجر زیادی کشیدهام؛ از کارگری در بغداد تا بندر امام خمینی. دوست ندارم شما مثل من کارگر شوید. آرزو دارم به مدرسه بروید و برای خودتان کسی بشوید.»
رضایی ادامه داد: «وسایلمان را با یک کمپرسی به ملکشاهی بردیم تا شاید زندگیمان بهتر شود. از آن پس پدر برای کارگری به شهرهای مختلف میرفت و فقط در فصل زراعت به خانه برمیگشت تا کار کاشت و برداشت را انجام دهد.»
مسئولیتپذیری مادر در روزهای دوری پدر
مهرماه سال ۱۳۵۹، همزمان با آغاز کلاس اول دبستان، بار مدیریت خانه بهتنهایی بر دوش مادر بود؛ چرا که پدر در تهران و در بنگاه «الوند نو» مشغول کار بود. رضایی در این باره میگوید: «مادرم برای اینکه بتواند با پدر صحبت کند، به مرکز مخابرات ملکشاهی میرفت. پدر هر چهار ماه یکبار برای سرکشی به خانه میآمد. ما در ملکشاهی تعدادی گاو و بز داشتیم که در امرارمعاش خانواده نقش مهمی ایفا میکردند.»
رضایی با اشاره به ویژگیهای اخلاقی پدر افزود: «مادرم در تمام سختیها، بهویژه در فصل برداشت محصول، پابهپای پدر کار میکرد و هیچگاه او را تنها نمیگذاشت؛ مادرم در واقع خود، تکیهگاهی محکم برای خانواده بود.»
روحیه ایثارگرانه و پایبندی به احکام دین
فرزند شهید با تأکید بر روحیه خدمتگزاری پدر تصریح کرد: «پدرم هرگاه به ملکشاهی میآمد، در کارهای عامالمنفعه پیشقدم بود. یادم هست یکبار او را دیدم که در حال کمک به مأمور شهرداری برای آسفالتکردن حیاط یک مدرسه بود. او هیچگاه درخواست یاری دیگران را رد نمیکرد.»
وی درباره جایگاه اعتقادات در زندگی پدر خاطرنشان کرد: «پدرم با اینکه سواد خواندن و نوشتن نداشت، اما بر احکام و امور دینی مسلط بود و همواره بر اقامه نماز تأکید داشت. روزی از من پرسید اصول دین چندتاست؟ وقتی پاسخ دادم، لبخندی زد و گفت: پسرم! یادت باشد اصول دین، مرز کفر و ایمان است.»
پدر بر کسب نان حلال و وجدان کاری تأکید میکرد
چراغعلی رضایی در توصیف روحیات دینی و وجدان کاری پدرش گفت: «پدرم به نماز اول وقت اعتقاد راسخ داشت و هیچگاه با افراد بینماز معاشرت نمیکرد؛ او به ما میگفت شما اجازه ندارید با بینماز همصحبت شوید.»
رضایی با اشاره به تعهد بالای پدر در محیط کار افزود: «پدرم بسیار سختکوش بود و هیچگاه کاری را نیمهتمام رها نمیکرد. او حتی زمانی که صاحبکار یا سرکارگر حضور نداشت، بیش از دستمزدی که میگرفت کار میکرد و میگفت: خدا همیشه نظارهگر کارهای ماست، نباید در کار دزدید. او نگران آوردن نان حرام به خانه بود و همواره تکرار میکرد که باید حواسمان باشد چه پولی و از چه راهی به سفره خانواده میآوریم.»
او در امانتداری سنگتمام میگذاشت
فرزند شهید با یادآوری صبوری و متانت پدر تصریح کرد: «پدر با وجود جثه لاغر، به اندازه دو-سه نفر کار میکرد؛ گویی سختیهای دوران کودکیاش از او کوه صبر ساخته بود. در تمام حرکاتش آرامش موج میزد و به همین دلیل، مردم نیز به او احترام ویژهای میگذاشتند.»
رضایی در ادامه خاطرنشان کرد: «پدرم امانتداری را بسیار جدی میگرفت و آن را نشانه ایمان میدانست. در رعایت حق نزدیکان نیز پیشقدم بود، تا جایی که خانهمان در روستای سَرکُل را به برادر بزرگترش هدیه داد تا در آن اسکان یابد.»
وی در پایان این بخش افزود: «پدر اگرچه پیوسته نگران آینده ما بود، اما همیشه دست دعا به سمت آسمان بلند میکرد و عاقبتبهخیری فرزندانش را از خداوند طلب میکرد.»
تصمیم نهایی برای حضور در جبهههای حق علیه باطل
رضایی در خصوص چرایی تأخیر پدر در رفتن به جبهه اذعان داشت: «پس از آغاز جنگ، پدر بارها تصمیم داشت راهی جبهه شود، اما، چون ما کمسنوسال بودیم و درآمد پایداری نداشتیم، ناچار به تأمین معاش میپرداخت. سرانجام در سال ۱۳۶۳ که با تلاش مضاعف او وضعیت زندگی بهبود یافت، عزمش را جزم کرد و گفت: میخواهم سهمی در دفاع از اسلام و مملکت داشته باشم. مگر جان چقدر شیرین است که بخواهم به خاطر آن در خانه بمانم؟ عمر دست خداست.»
فرزند شهید با بیان اینکه پدر پس از گذراندن دوره آموزش عمومی در پادگان شهید فرجیانزاده، از آذر ۱۳۶۳ بهعنوان بسیجی در جبهه مهران مشغول به خدمت شد، خاطرنشان کرد: «او تا خرداد ۱۳۶۴ در جبهه ماند و سپس برای کمک به برداشت محصول به خانه بازگشت.»
پیشبینی شهادت؛ روایتی از آخرین دیدار در ایام برداشت محصول
رضایی در روایتی تأملبرانگیز از آخرین دیدار پدر گفت: «پدر با برادرش، شیخعلی، در کشاورزی شریک بود. آن روز صبح زود با تراکتور برای آوردن محصول رفت. حوالی ساعت هشت صبح بازگشت، کاه و جو را در انبار خانه خالی کرد و به هال آمد. بعد از کمی استراحت به مادرم گفت: فردا به جبهه برمیگردم؛ و بلافاصله با لحنی آرام پرسید: بهتر نیست قبرخانه بخریم؟»
وی افزود: «مادرم که از این پیشنهادِ بیمقدمه جا خورده بود، با ناراحتی گفت: مگر قرار است همه با هم بمیریم که نگران زمین برای قبر هستی؟! اما پدر در رفتن به جبهه اذعان داشت: «پس از آغاز جنگ، پدر بارها تصمیم داشت راهی جبهه شود، اما، چون ما کمسنوسال بودیم و درآمد پایداری نداشتیم، ناچار به تأمین معاش میپرداخت. سرانجام در سال ۱۳۶۳ که با تلاش مضاعف او وضعیت زندگی بهبود یافت، عزمش را جزم کرد و گفت: میخواهم سهمی در دفاع از اسلام و مملکت داشته باشم. مگر جان چقدر شیرین است که بخواهم به خاطر آن در خانه بمانم؟ عمر دست خداست.»
فرزند شهید با بیان اینکه پدر پس از گذراندن دوره آموزش عمومی در پادگان شهید فرجیانزاده، از آذر ۱۳۶۳ بهعنوان بسیجی در جبهه مهران مشغول به خدمت شد، خاطرنشان کرد: «او تا خرداد ۱۳۶۴ در جبهه ماند و سپس برای کمک به برداشت محصول مرخصی گرفت و به خانه بازگشت.»
لحظههای پرالتهاب پرواز به سوی معبود
چراغعلی رضایی روایت آخرین لحظات حضور پدر در خانه را چنین شرح داد: «آن روز مصادف با ماه رمضان بود. پدر به دلیل ضعف شدید جسمانی، توان روزهگرفتن نداشت. من هم که کودکی بیش نبودم، از او مبلغی برای خرید خواستم. پدر با لبخندی مهربان سکهای به دستم داد، اما هنوز از خانه خارج نشده بودم که صدای مهیبی همهچیز را در هم کوبید. خانهمان بمباران شد و سقف هال بر سر پدر و برادرم آوار گشت.»
فرزند شهید با اشاره به صحنههایی که هرگز از یادش نمیرود، خاطرنشان کرد: «بلافاصله بالای سر پدر رفتم؛ ترکشی به پیشانیاش اصابت کرده بود، اما با این حال لبهایش تکان میخورد و بهسختی شهادتین را زمزمه میکرد.»
مادری که در اوج درد، تکیهگاه ما ماند
رضایی درباره اقدامات پس از مجروحیت گفت: «مادرم که او هم از بمباران مجروح شده بود، با شجاعت تمام چفیهای به سر پدر بست. نیروهای امدادی پدر و برادرم مرادعلی را به بیمارستان لقمان تهران منتقل کردند. پس از آن حادثه، مادرم ما را به روستای خلیلوند برد و در چادر ساکن شدیم. شرایط جسمی مادرم بهخاطر ترکشهایی که به سرش خورده بود، بسیار نامساعد بود، اما او با وجود تمام دردها، برای حفظ و حمایت از ما ایستادگی کرد.»
وداع با اسطورۀ مهربانی
فرزند شهید در پایان این روایت افزود: «سرانجام در ۳۱ خرداد ۱۳۶۴، پدر به مقام شامخ شهادت نائل آمد و ابدی شد. پیکرش را به ایلام آوردند و پس از تشییع، در جوار امامزاده پیرمحمد (ع) به خاک سپردیم. روزهای پس از پدر، برای ما بسیار سخت و طاقتفرسا بود. اطرافیان از سعادت ابدی پدر میگفتند، اما من که کودکی بیش نبودم، تنها سنگینی جای خالیاش را حس میکردم و درد بی پدری برایم درمانی نداشت. برای من، او همیشه یک اسطوره بود؛ اسطورهای که مهربانیهایش هرگز از یادم نخواهد رفت.»
مهربانی را از پدرم آموختم
چراغعلی رضایی از روحیه یاریگری پدرش گفت: «پدرم برای کمک به دیگران همیشه پیشقدم بود. یک روز از او خواستند حیاط خانه یکی از روستاییان نیازمند را مرمت کند. خودش تدارکات کار را فراهم کرد و آن را بهتنهایی انجام داد. وقتی پرسیدیم چقدر دستمزد گرفته، گفت: خیلی! تعجب کردیم؛ بعد خندید و گفت: دستمزد را خدا حساب کرد.»
فرزند شهید با یادآوری دشواریهای کار پدر در بندر افزود: «یک بار که پدر برای کار به بندر امام خمینی رفته بود هشت ماه در یک زیرزمین کار کرد. وقتی برگشت، نحیف و لاغر شده بود. برای تأمین معاش و فراهمکردن زندگی بهتر برای ما، رنج زیادی کشید. با این حال، هر بار که از شهر دیگری به خانه میآمد، برای همهمان سوغات میآورد؛ یکبار هم پیش از زمستان برایمان لباس گرم و چند تخته پتو آورد.»
رضایی همچنین درباره توجه پدر به سلامت اطرافیان خاطرنشان کرد: «پدرم از سیگار بدش میآمد و دیگران را از کشیدن آن منع میکرد. میگفت: این بدن امانت الهی است؛ با سیگار به آن آسیب نزنید، خدا خوشش نمیآید.»
خبر شهادت را با دیدن تابوت باور کردیم
رضایی از لحظه بازگشت پیکر پدر به ملکشاهی چنین یاد کرد: «ما نمیدانستیم پدرم در بیمارستان شهید شده است. ظهر بود و مادرم زیر درخت بلوطی در روستای خلیلوند برایمان غذا درست میکرد که زنداییام خبر آورد پیکر پدر را آوردهاند. مادرم از شنیدن خبر ناراحت شد و گفت: اجازه میدادی بچههای یتیمم اول غذایشان را بخورند. او ما را خیلی دوست داشت و نمیخواست گرسنه بمانیم.»
فرزند شهید ادامه داد: «با شنیدن خبر، دنیا جلوی چشممان تیره شد. تا تابوت پدر را ندیدیم، نمیتوانستیم باور کنیم. پدر آرام خوابیده بود؛ اما دیگر رفته بود و ما مانده بودیم با کوهی از مشکلات. در آن روزهای جنگ و آوارگی، اگر مادرم نبود، معلوم نبود چه بر سرمان میآمد.»
مراسم تشییع پیکر شهید خدابخش رضایی با حضور دوستان، بستگان، مسئولان و اهالی ملکشاهی برگزار شد. رضایی درباره بازگشت خانواده پس از مراسم گفت: «به خانه برگشتیم، اما خانهای نداشتیم و آواره بودیم. سرپرستمان خودش داغدار مردی بود که همیشه مثل کوه پشتش میایستاد؛ با این حال، باید زندگی را ادامه میدادیم.»
مادرم با وجود آوارگی، نگذاشت از درس عقب بمانیم
رضایی از تلاشهای مادر برای ادامه زندگی خانواده گفت: «مدتی بعد به خانه برگشتیم و مادرم کمک کرد تحصیلمان را ادامه دهیم. اما بمبارانهای ایلام همیشه ترس و اضطراب زیادی در دلش میانداخت؛ با شنیدن صدای بمباران، مایحتاج ضروری را جمع میکردیم و از شهر بیرون میرفتیم. سالهای ۱۳۶۶ و ۱۳۶۷ را هم در روستای طالقانی، در پنجکیلومتری ملکشاهی، آواره بودیم. در سال ۱۳۷۰ نیز با فوت عمه نرگس، خواهر پدرم، داغ دیگری بر خانواده نشست.»
وی افزود: «مادرم برای پیگیری حقوق پدرم به بنیاد شهید ایلام مراجعه کرد و پس از تشکیل پرونده، حقوقی برای خانواده در نظر گرفته شد. او تمام عمر و سلامتیاش را وقف ما کرده بود و میگفت: این بچهها امانت هستند و باید عمر و زندگیام را وقفشان کنم.»
فرزند شهید با اشاره به بیماری و درگذشت مادرش خاطرنشان کرد: «سختیهای زندگی، آوارگی و ترکشهایی که هنگام بمباران به سرش خورده بود، فشار زیادی بر او وارد کرد و دچار ترس و اضطراب شد. تن و روحش این بار را تا سال ۱۳۸۲ تاب آورد و سرانجام از دنیا رفت. او را کنار مزار پدر به خاک سپردیم تا دوباره به همدمش بپیوندد.»
راه پدر را با ادامه تحصیل و پاسداری دنبال کردیم
رضایی درباره حال برادرش پس از آگاهی از شهادت پدر گفت: «مرادعلی چند روز پس از شهادت پدر از بیمارستان مرخص شد. وقتی فهمید پدر شهید شده، شوکه شد و ساعتها به نقطهای خیره ماند؛ نمیتوانست حرف بزند. او بعدها بهعنوان پاسدار به سپاه پاسداران ایلام پیوست.»
وی در پایان افزود: «من هم به تحصیلم ادامه دادم و پاسدار شدم. پدرم همیشه ما را به دفاع از خاک کشور و حمایت از ولایت توصیه میکرد. فکر میکنم پاسدارشدن ما روح پدر را شاد کرده باشد.»
تداوم راه پدر با تأسیس گروه جهادی «شهید خدابخش رضایی»
چراغعلی رضایی در پایان این گفتوگو، از مسیری گفت که برای ادای دین به پدر انتخاب کرده است: «مهربانی و کمک به همنوع را از پدرم به ارث بردم. سرانجام در دیماه ۱۴۰۱، با استفاده از سنوات ارفاقی خانواده شهدا و هفت سال زودتر از موعد بازنشسته شدم تا بتوانم با نیت باقیات صالحات برای پدرم، گروه جهادی «شهید خدابخش رضایی» را تشکیل دهم. هدفم این بود که روح پدرم نهتنها در آرامش باشد، بلکه نام و منش او منشأ خیری برای مردم باشد.»
وی افزود: «این مؤسسه جهادی، فعالیتهای گستردهای را در سطح استان ایلام آغاز کرده و پیگیری آسیبهای اجتماعی، از مهمترین دغدغههای ماست.»
گستره خدمات از کارگاههای آموزشی تا ویزیت رایگان
رضایی با اشاره به اقدامات فرهنگی و آموزشی تصریح کرد: «با حضور اساتید، بیش از دو تا سههزار نفر در کارگاههای آموزشی ما با موضوعات مقابله با خودکشی، طلاق و مباحث دینی- تربیتی شرکت کردند. همچنین با ورود به زندانها و تعامل با خیرین، در راستای آزادسازی زندانیان و برگزاری برنامههای فرهنگی گام برداشتیم.»
فرزند شهید در تشریح سایر خدمات این گروه جهادی خاطرنشان کرد: «با شناسایی پزشکان خیر، تعداد زیادی از مردم استان ایلام بهطور رایگان ویزیت شدند و برای نیازمندان، عینکهای طبی تهیه گردید. همچنین با همکاری نهادهایی نظیر بسیج حقوقدانان، آبشار عاطفهها و سازمانهای مردمنهاد، بستههای معیشتی توزیع کردیم.»
از تعمیر مسکن تا خدمترسانی به زائران اربعین
وی در ادامه با یادآوری حمایتهای آستان قدس رضوی گفت: «طی قراردادی، ساختمان خانه ۲۵ خانواده نیازمند را تعمیر و بازسازی کردیم. اهدای ۱۳ جهیزیه با اقلام اساسی، توزیع ۴۰۰ کیلو مرغ بین نیازمندان با حمایت بنیاد برکت و تأمین هزینه جراحی یک کودک بیبضاعت، تنها بخشی از فعالیتهای ماست. همچنین در ایام اربعین، با همت نیروهای خودجوش این مؤسسه، موکبی در مرز مهران برای خدمترسانی به زائران اباعبدالله الحسین (ع) برپا میکنیم و امیدوارم این اقدامات کوچک، مرضی رضای خدا و روح پدر شهیدم باشد.»
کلام آخر
رضایی در پایان تأکید کرد: «امروز که به عقب نگاه میکنم، میبینم همه داشتههای اخلاقی و اعتقادیام ریشه در همان تربیت پدر دارد. تأسیس «گروه جهادی شهید خدابخش رضایی» در سال ۱۴۰۱ برای من فقط یک فعالیت اجتماعی نبود؛ بلکه پاسخی بود به این پرسش که چطور میتوانم همان نان حلالی را که پدرم بر سر سفره میآورد، امروز در قالب خدمت به مردم نیازمند تکثیر کنم. ما در این گروه، از توزیع جهیزیه تا تعمیر خانهها و برگزاری موکب اربعین، تلاش میکنیم همان روحیه گرهگشایی پدر را زنده نگه داریم. پیام من به نسل امروز این است که شهدا نرفتهاند تا ما از یاد ببریم؛ آنها رفتهاند تا ما با دستهای خودمان، آبادی این خاک و کرامت هموطنانمان را بسازیم.»
انتهای پیام/