آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۲۱۸۹
۱۰:۰۰

۱۴۰۵/۰۷/۱۱

«گفتم این آرش من است»؛ روایت آخرین تماس و پیدا شدن پیکر شهید آرش نعمتی

شهید آرش نعمتی متولد بیست‌وچهارم تیرماه ۱۳۸۳ در تهران و ساکن صالحیه بهارستان بود؛ جوانی که از سال‌های نوجوانی رویای پلیس شدن را در سر داشت و پس از پشت سر گذاشتن دوران سربازی، سرانجام به استخدام فراجا درآمد. او همراه دوست قدیمی‌اش، محمدرضا ادیبان، برای خدمت به کلانتری ۳۱ کوی کارمندان جنوبی کرج اعزام شد؛ همان‌جایی که هر دو در دهم اسفندماه ۱۴۰۴ به شهادت رسیدند. پدر شهید می‌گوید: «وقتی پیکرش را زیر آوار پیدا کردیم، از روی ساعتی که خودم به او هدیه داده بودم شناختمش و گفتم این آرش من است.»


به گزارش نوید شاهد البرز؛ شهید «آرش نعمتی» بیست‌وچهارم تیرماه سال ۱۳۸۳ در تهران به دنیا آمد؛ اما خانواده‌اش در شهرستان بهارستان، شهر صالحیه، سکونت داشتند. جوانی از نسل دهه هشتادی که از همان سال‌های نوجوانی، رؤیای پوشیدن لباس پلیس و خدمت در نیروی انتظامی را در سر داشت.
«گفتم این آرش من است»؛ روایت آخرین تماس و پیدا شدن پیکر شهید آرش نعمتی

آرش از دوران دبیرستان با محمدرضا ادیبان دوست و همراه بود. دوستی آن‌ها از مدرسه آغاز شد و سال‌ها ادامه پیدا کرد؛ رفاقتی که بعدها به مسیر مشترک خدمت و در نهایت به شهادتی مشترک ختم شد.

هر دو پس از دریافت دیپلم، به دلیل علاقه‌ای که به پلیس شدن داشتند، در آزمون نیروی انتظامی شرکت کردند. در آن مقطع به دلایلی پذیرفته نشدند و مسیر زندگی‌شان برای مدتی به سمت دیگری رفت. هر دو دوران سربازی خود را در سپاه تیپ ۲۰ مکانیزه گذراندند؛ اما رؤیای خدمت در نیروی انتظامی همچنان در ذهنشان باقی مانده بود.

پس از پایان سربازی، بار دیگر برای ورود به نیروی انتظامی در آزمون شرکت کردند و این بار موفق به قبولی شدند.

آرش برای گذراندن دوره آموزشی به پادگان آموزشی فراجا، روبه‌روی زندان قزلحصار، اعزام شد. قرار بود دوره آموزشی سه‌ماهه خود را در آنجا پشت سر بگذارد، اما با آغاز جنگ رمضان، شرایط تغییر کرد و نیروهای آموزشی برای تأمین نیاز یگان‌ها به محل‌های خدمت اعزام شدند.

در جریان تقسیم نیروها، آرش نعمتی و محمدرضا ادیبان بار دیگر در کنار یکدیگر قرار گرفتند و هر دو به کلانتری ۳۱ کوی کارمندان جنوبی کرج اعزام شدند.

دو دوست قدیمی که سال‌ها پیش رویای مشترک پلیس شدن را دنبال کرده بودند، حالا در یک کلانتری کنار هم خدمت می‌کردند؛ بی‌آنکه بدانند این همراهی قرار است به آخرین فصل زندگی هر دو تبدیل شود.

آرش در کنار علاقه‌اش به خدمت، جوانی ورزشکار نیز بود. کشتی یکی از علاقه‌مندی‌های او بود و ورزش در زندگی‌اش جایگاه ویژه‌ای داشت. پدرش نیز در روایت لحظه شناسایی پیکر، به همین ویژگی فرزندش اشاره می‌کند و از او با همان تصویری یاد می‌کند که در ذهن یک پدر از پسر جوانش باقی مانده است؛ پسری ورزشکار، پرانرژی و جوان.

اما دهم اسفندماه ۱۴۰۴، روزی متفاوت برای خانواده نعمتی بود؛ روزی که آخرین تماس آرش با مادرش، به آخرین گفت‌وگوی آن‌ها تبدیل شد.

ساعت حدود ۰۰:۱۰ بود که آرش با مادرش تماس گرفت. تلفن همراهش دچار مشکل شده بود و باتری آن خراب شده بود. از مادرش خواست موضوع را به پدر بگوید تا پدر برایش باتری تهیه کند و آن را به محل خدمت ببرد.

مدتی بعد دوباره تماس گرفت.

این بار گفت راه دور است و از پدر خواست برای آوردن باتری به محل خدمت نیاید؛ خودش باتری تهیه خواهد کرد.

خاله آرش نیز آن شب در کنار مادرش بود. وقتی از موضوع باخبر شد، گفت که آن‌ها در مسیر هستند و می‌توانند باتری را برای آرش تهیه کنند و به محل خدمتش برسانند.

اما وقتی به مقصد رسیدند، با صحنه‌ای روبه‌رو شدند که هیچ پدر و مادری انتظار دیدنش را ندارد.

ساختمان مورد اصابت قرار گرفته بود.

همه‌جا پر از آوار بود و جست‌وجو برای پیدا کردن نیروهای حاضر در ساختمان آغاز شد.

خانواده آرش در میان آوار به دنبال نشانی از او می‌گشتند، اما در ابتدا پیکرش پیدا نشد.

در جریان شناسایی پیکرهای پیدا شده، پدر آرش با صحنه‌ای مواجه شد که تلخی آن هنوز در کلماتش پیداست. پیکر محمدرضا ادیبان، دوست قدیمی و همراه همیشگی آرش، پیدا شده بود.

پدر آرش خودش برای شناسایی رفت.

محمدرضا را که دید، با بغض خطاب به دوست پسرش گفت: «بی‌وفا، رفیقت کو؟»

اما آرش هنوز پیدا نشده بود.

پدر دوباره به محل آوار برگشت.

جست‌وجو ادامه پیدا کرد تا اینکه دایی آرش، همراه دو سه نفر دیگر از حاضران، یک صفحه بزرگ فلزی را از روی آوار بلند کردند.

و ناگهان، پیکر آرش نمایان شد.

پدرش خودش را به او رساند.

اما باور کردن آنچه می‌دید برایش آسان نبود.

نشانه‌ای که کمک کرد هویت پسرش را بشناسد، ساعتی بود که خودش به آرش هدیه داده بود؛ ساعتی که آرش بسیار دوستش داشت و به پدرش گفته بود:

«تا آخر عمرم از دستم درنمیارم.»

همان ساعت، حالا روی دست پسرش بود.

پدر جلو رفت. دستش را روی صورت خاک‌آلود آرش کشید. گوشش شکسته بود و چهره‌اش زیر خاک و آوار پنهان شده بود.

اما پدر، پسرش را شناخت.

گفت: «این آرش من است...»

و بعد با اشاره به علاقه پسرش به کشتی، از او با همان ویژگی‌ای یاد کرد که برای همیشه در ذهنش مانده است:

«آخر پسرم کشتی‌گیر بود.»

آرش در کنار دوست قدیمی‌اش، محمدرضا ادیبان، به شهادت رسید؛ دو جوانی که دوستی‌شان از دوران دبیرستان آغاز شده بود، در مسیر رسیدن به رؤیای مشترک پلیس شدن ادامه پیدا کرده بود، در دوران خدمت کنار هم قرار گرفته بودند و سرانجام در یک محل و در یک حادثه، هر دو جان خود را از دست دادند.

برای خانواده آرش، آخرین تماس او حالا به یکی از ماندگارترین خاطرات زندگی‌شان تبدیل شده است؛ تماسی کوتاه درباره یک باتری خراب، تماس دوباره‌ای که در آن از پدر خواست راه دور نیاید و جمله‌ای ساده که شاید آن شب هیچ‌کس نمی‌دانست قرار است آخرین گفت‌وگوی او با خانواده باشد.

آرش نعمتی جوانی بود که برای رسیدن به آرزویش بار دیگر در آزمون شرکت کرد، آموزش دید و لباس خدمت پوشید. او هنوز در ابتدای مسیر زندگی و خدمت خود بود که دهم اسفندماه ۱۴۰۴، در محل خدمتش در کلانتری ۳۱ کوی کارمندان جنوبی کرج به شهادت رسید.

امروز برای خانواده او، آرش فقط نام یک شهید نیست؛ پسری است که هنوز صدای آخرین تماسش در خانه مانده، دوستی‌اش با محمدرضا در خاطره‌ها زنده است، ساعت هدیه پدرش معنای دیگری پیدا کرده و تصویری که از او در ذهن خانواده مانده، تصویر جوانی است که کشتی‌گیر بود، رؤیای پلیس شدن داشت و سرانجام در لباس خدمت، جان خود را از دست داد.

پدری که میان آوار، پیکر فرزندش را با همان ساعتی شناخت که خودش به او هدیه داده بود، حالا از آرش با یک جمله یاد می‌کند؛ جمله‌ای کوتاه اما سنگین از دلتنگی:

«این آرش من است...»

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه