آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۱۴۹۹
۱۳:۱۴

۱۴۰۵/۰۷/۰۴
گفت‌وگو نوید شاهد با مادر شهید خلج؛

علی رضا آرزو داشت سربازِ امام زمان (عج) باشد

«در تقویم، نامش «روز سرباز» است؛ اما برای مادرانی که پوتین‌های فرزندشان، تنها یادگارِ روزهایِ بی‌قراری‌ست، هر روز، روزِ انتظار است. علیرضا خلج، سربازِ دهه هشتادی که از آرزویِ سربازی برای «امام زمان (عج)» تا پروازِ ابدی‌اش، راهی جز مسیرِ نورانیِ شهدا نپیمود، امروز روایتِ سربازی است که پیش از رفتن، وعده‌ی سربلندیِ مادرش را داده بود؛ روایتی از جنسِ اشک و افتخار در گفت‌وگو با مادری که خود، داغِ پدر را بر سینه داشت و حالا، راویِ داغِ فرزندِ شهیدش است.»


به گزارش نوید شاهد البرز، پوتین‌هایش هنوز گوشه اتاق بوی خاک و مأموریت می‌دهد؛ پوتین‌هایی با گام‌های سبک، انگار متعلق به جوانی بوده‌اند که هیچ‌گاه وزن تعلقات دنیا را روی شانه‌هایش حس نکرد. در تقویم، امروز روز سرباز است؛ روز قامت‌های استواری که سینه‌شان سپر حریم امن ایران است. اما وقتی از سرباز در عصر حاضر سخن می‌گوییم، تصویر پسران دهه هشتادی پیش چشمانمان نقش می‌بندد؛ نسلی که در هیاهوی امواج مجازی قد کشید، اما برخی از ستاره‌هایش راه آسمان را بلدتر از هر روزگار دیگری طی کردند. علیرضا خلج یکی از همین ستاره‌ها بود؛ جوانی متولد تابستان ۸۳ که سربازی را نه یک دوره اجباری در تقویم زندگی، بلکه مدال نوکری در رکاب صاحب‌الزمان (عج) می‌دانست. مادری که خودش داغ و افتخار «فرزند شهید بودن» را در سینه دارد، امروز با صبری زینبی از فرزندی سخن می‌گوید که پیش‌بینی کرده بود مادرش روزی دو نشانِ افتخار بر سینه خواهد داشت: دختر شهید و مادر شهید.


مصاحبه

 ریشه دواندن در خاکی به رنگ ایثار

نوزدهم شهریورماه ۱۳۸۳، در دل روزهای آفتابی کرج، خانه با گریه نوزادی روشن شد که نامش را «علیرضا» گذاشتند. برای مادری که سال‌ها پیش پدرش، شهید علی شاه‌بختی، را در راه خدا تقدیم کرده بود، این نوزاد عطری آشنا داشت؛ عطر لاله‌های سرخ. علیرضا در خانواده‌ای چشم گشود که نان حلال، احترام به اهل‌بیت (ع) و پایبندی به آرمان‌های انقلاب بخشی از نفس‌های روزمره‌شان بود.

کودکی علیرضا پر از شور، شیطنت‌های پاک و نشاط بچگانه گذشت، اما هرچه بزرگ‌تر می‌شد، تفاوتی آشکار میان او و هم‌سن‌وسال‌هایش به چشم می‌آمد. سنگینی و آرامشی خاص در نگاهش جا خوش کرده بود. از همان دوران نوجوانی، پناهگاه و قرارگاه دلش مسجد و پایگاه بسیج محله شد. او از آن دست نوجوانانی نبود که صرفاً شنونده برنامه‌ها باشد؛ به پایگاه که می‌آمد، آستین بالا می‌زد. با بچه‌های کوچک‌تر مسجد چنان رفیق و برادر می‌شد که بچه‌ها مشق‌هایشان را هم پیش او می‌آوردند و برای آمدنش به مسجد لحظه‌شماری می‌کردند.

«سربازِ امام زمان (عج)»؛ سربلند در امتحانِ نهایی

 بالیدن میان سجاده و سنگر

نوجوانی علیرضا در فضای مسجد، قرآن، زیارت و هیئت سپری شد. مادرش می‌گوید احترام او به پدر و مادر، چیزی فراتر از وظیفه بود؛ نوعی ادب عاشقانه در رفتارش جریان داشت. اگر صدایش را ناخواسته کمی بلندتر می‌کرد یا احساس می‌کرد مادر از چیزی دلگیر شده، آرام و قرار نداشت تا حلالیت نطلبد. خم می‌شد، دست مادر را می‌بوسید و آن‌قدر مهربانی می‌ریخت تا لبخند رضایت را بر لب‌های او ببیند.

رابطه‌اش با دو برادر کوچک‌ترش نیز الگویی مجسم از برادری بود. علیرضا برادر بزرگ‌تر بود، اما تکیه‌گاهی امن به شمار می‌رفت. دست برادرانش را می‌گرفت، آن‌ها را با خود به مسجد، دانشگاه و جلسات پایگاه می‌برد و می‌کوشید مسیر نورانی‌ای را که خودش یافته بود، پیش پای آنان نیز هموار کند. او باور داشت تربیت باید در میدان و با محبت عملی باشد، نه صرفاً در قالب کلمات.

 دل نبستن به روزمرگی و جست‌وجوی رسالت

پس از پایان دوره مدرسه و شرکت در کنکور، علیرضا در دانشگاه فرهنگیان پذیرفته شد؛ شغلی که برای بسیاری از جوانان نماد آینده‌ای تضمین‌شده، آرام و محترم است. او می‌توانست معلمی آرام، بی‌دردسر و موفق باشد. اما در جان پرالتهاب او نوری دیگر می‌تابید. علیرضا به دنبال کاری بود که سراسرِ آن وقفِ امنیت دین و میهن باشد؛ جایی که بشود بی‌وقفه دوید و مجاهدت کرد.

مدتی به تلاش و آماده‌سازی گذشت تا اینکه در اسفندماه ۱۴۰۱ تصمیم نهایی خود را گرفت و برای ورود به سپاه و پوشیدن لباس سبز سربازی ولایت اقدام کرد. مادر به یاد می‌آورد روزی را که علیرضا پیش او آمد و با نگاهی زلال التماس دعا داشت: «مامان! برام دعا کن... دعا کن که سرباز امام زمان (عج) بشم؛ دعا کن حضرت زهرا (س) نگاهم کنه و منو بخره... من دلم با این راهه.» مادر دعایش کرد؛ دعایی که درهای آسمان را به روی پسرش باز گشود.

 پیوند خوردن با یاد شهدا و اخلاص در سایه

در میان رفقای آسمانی، یک نام بیش از بقیه آتش به دل علیرضا می‌زد: «شهید مدافع حرم، عباس دانشگر». علیرضا با این شهید جوان پیوندی روحی و ناگسستنی برقرار کرده بود؛ تصویرش را همیشه همراه داشت، با او دردِدل می‌کرد، زیارت‌نامه‌اش را می‌خواند و در سختی‌ها به او متوسل می‌شد. روزی نبود که بی‌سلام به شهدا آغاز شود.

او پنج‌شنبه‌ها را به زیارت گلزار شهدا می‌رفت. اما رفتنش مثل یک زائر معمولی نبود؛ آستین‌ها را بالا می‌زد، سطل آب و گلاب می‌آورد و مزار شهدا را با دست‌هایش غبارروبی می‌کرد. هیچ‌کس نباید می‌فهمید؛ نه عکسی، نه فیلمی و نه سلفیِ یادگاری. حتی در برپایی موکب پایگاه، سخت‌ترین کارها مثل داربست بستن، دیگ شستن و حمل بارهای سنگین را خودش یک‌تنه انجام می‌داد. وقتی در ایام عزاداری یا مناسبت‌ها کلیپی از فعالیت‌های موکب تهیه می‌شد، خودش از کادر دوربین فرار می‌کرد، اما به دوستان رسانه‌ای‌اش تأکید می‌کرد: «از بچه‌های دیگر عکس بگیرید، توی فیلم‌ها بگذارید تا وقتی مادراشون این صحنه‌ها رو می‌بینن، دلشون شاد بشه و به بچه‌هاشون افتخار کنن.» او از دیده شدن می‌گریخت تا پیش خدا دیده شود.

 بو بردن از فصل پرواز

یکی دو ماه پیش از پرواز سرخ، زمزمه‌هایی در کلام علیرضا نشست که مادر بعدها طعم غریب آن را درک کرد. روزی علیرضا رو به مادرش کرد، لبخندی پرمعنا زد و با لحنی شیرین گفت: «خوش به حالت مامان... الان فرزند شهید هستی و این افتخار رو داری... اما مطمئن باش یه روز مادر شهید هم میشی!» مادر با شگفتی و بغض نگاهش کرد، اما علیرضا این جمله را نه از سر شوخی، بلکه از سر بصیرت قلبی بر زبان آورده بود.

تنها یک هفته پیش از واقعه، در پایگاه رو به یکی از صمیمی‌ترین رفقایش گفته بود: «هفته بعد همین موقع‌ها، برو توی کانال شهید عباس دانشگر؛ قراره یه خبر خیلی خوب اونجا بخونی!» رفیقش آن روز متوجه نشد این «خبر خوب» از جنس کدام مژده است؛ خبری که هفت روز بعد، همراه با عکس خندان علیرضا و تیتر پرواز خونینش، کانال رفیق آسمانی‌اش را به معراجی از اشک و افتخار تبدیل کرد.

 ایستادن در دل آتش و پرکشیدن در سحرگاه

در روزهای هجوم و جسارت دشمن، علیرضا در سنگر خدمت در پایگاه خود در اشتهارد مستقر بود. روزهایی که تنش‌ها و آتش تجاوز، هوشیاری و جان‌برکف بودن را صدچندان می‌طلبید. صدای آژیرها و انفجارها، آرامش شهرها را تهدید می‌کرد، اما دل جوانانی چون علیرضا مانند کوه استوار بود.

شب حادثه، اضطراب مادرانه خانم شاه‌بختی بیش از همیشه جوشید. تلفن همراهش را برداشت و شماره علیرضا را گرفت. صدای پرانرژی و مصمم علیرضا در گوشی پیچید، درحالی‌که همهمه‌ای در پشت‌خط شنیده می‌شد: «مامان‌جون، قربونت برم، من الان حسابی دستم بنده و کار دارم... شما اصلاً نگران نباش، خیالت کاملاً راحت باشه، خودم باهات تماس می‌گیرم.» مادر با شنیدن صدای قرص و محکم پسرش آرام گرفت، غافل از آنکه این آخرین طنین صدای «مردِ خانه» در گوش مادر بود.

آن شب عملیات بود؛ شیفت پاسداری از مرزهای اعتقادی و خاکی وطن. علیرضا در خط مقدم دفاع ایستاد. نماز صبح که اقامه شد و سپیده سحر بر افق تابید، حادثه رخ داد. موشک‌های کینه‌توز و ترکش‌های نفاق بر موضع فرود آمدند و علیرضا خلج، در سحرگاهی روشن، در خون خویش غلتید و با خلعت سرخ شهادت، راهی معراج شد؛ سربازی که تا آخرین قطره خونش، اجازه نداد حریم کشور بی‌پناه بماند.

 پیام دادن برای ادامه‌داران راه

حالا صدیقه شاه‌بختی، مادر شهیدی است که پیش از این فرزند شهید بود. او که داغ پدر را سال‌ها با صبوری حمل کرده، امروز بر سر مزار سروقامت جوانش می‌ایستد و زینب‌وار سخن می‌گوید. او معتقد است شهدای دهه هشتاد، شهدای ویژه و مظلوم تاریخ ما هستند؛ نسلی که در اوج امواج تهاجم فرهنگی و سرگرمی‌های فریبنده جهان مادی، راه خدا و دفاع از مظلوم را برگزیدند و جان خود را در گمنامی سپر کردند.

مادر شهید علیرضا خلج در پایان این گفت‌وگو پیامی روشن برای تمام جوانان، دختران و پسران ایران دارد: «بچه‌های دهه هشتاد و سربازان این مرزوبوم مظلومانه جنگیدند و مظلومانه شهید شدند. نگذارید خون سرخ این بچه‌ها زیر غبار روزمرگی‌ها پایمال شود. راه علیرضاها، راه ایستادگی در برابر ظلم و پاسداری از شرافت است. مبادا یاد این سربازان مخلص که سینه در برابر آتش دشمن سپر کردند تا ما آرام بخوابیم، فراموش شود.»

امروز، در تقویم کشور نام «سرباز» می‌درخشد؛ اما در آسمان معنا، سرباز حقیقی کسی است که پرونده خدمتش با امضای حضرت فاطمه زهرا (س) مهر شهادت خورده باشد؛ درست همان‌گونه که علیرضا آرزویش را در دل شب‌های تاریک زمزمه می‌کرد و سرانجام به آن رسید.

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه