آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۱۰۲۶
۲۳:۲۵

۱۴۰۵/۰۶/۳۰

آخرین لبخند پشت پنجره طبقه دوم

خانه برای او حریم عشق و آرامش بود، اما هنگامی که پای دفاع از میهن و فرمان امام (ره) به میان می‌آمد، دل از تمام دلبستگی‌ها می‌برید. همسر شهید والامقام «مسعود خلعتی» در روایتی شنیدنی و صمیمی، از پرده‌های ناگفته اخلاق، سخاوت بی‌دریغ، روز‌های پرالتهاب جبهه و واپسین نگاه پرمعنای همسرش در لحظه بدرقه می‌گوید.


به گزارش نوید شاهد بوشهر؛ همسر شهید مسعود خلعتی می‌گوید: مسعود مردی بی‌نهایت عاطفی و پر از محبت بود. آن‌چنان دلبستگی عمیقی به کانون خانواده داشت که در روز‌های عادی دوری از ما برایش بسیار سخت و باورنکردنی بود؛ تنها انگیزه‌ای که می‌توانست او را از آغوش گرم خانه و فرزندانش جدا کند، عشق بی‌پایانش به حضرت امام خمینی (ره) و احساس تکلیف برای حضور در جبهه‌های حق علیه باطل بود.

آخرین لبخند پشت پنجره طبقه دوم

با بچه‌ها دنیایی از صفا داشت؛ با وجود تمام مشغله‌ها، برای آنها وقت می‌گذاشت، دستشان را می‌گرفت و به کشتی یا استخر می‌برد. گاهی در اوج خستگی، چشمانش را می‌بست و مثل یک کودک با بچه‌ها هم‌بازی می‌شد تا لبخند را مهمان چهره‌هایشان کند. حبیب عاشق دریا بود و مهارتی مثال‌زدنی در شنا و نبرد‌های آبی داشت و در کنار آن، آخر هفته‌ها همراه دوستان ارتشی‌اش به کوهنوردی می‌رفت و روحیه‌ای سرشار از طراوت داشت.

دست‌های بخشنده و قلبی به وسعت دریا

روحیه سخاوت و گره‌گشایی او زبانزد بود. خاطرم هست پیش از شهادتش، مدتی بود مبلغی در حدود صد هزار تومان پس‌انداز کرده بود تا بتواند ماشینی بخرد. درست در همان روزها، پسرخاله‌اش به همراه خانواده در گناوه دچار سانحه تصادف شدیدی شدند.

در یکی از دیدارها، پسرخاله‌اش با نگرانی تعریف می‌کرد که پزشکان هزینه درمان را پنجاه هزار تومان اعلام کرده‌اند و او چنین پولی ندارد و در شرایط سختی گرفتار شده است. همان لحظه در دلم گذشت که کاش مسعود از پول خرید ماشین، مشکل او را حل کند. هنوز فکرم تمام نشده بود که مسعود با همان لبخند همیشگی و بدون درنگ گفت: «اصلاً نگران نباش، من این پنجاه هزار تومان را به تو می‌دهم.» او بدون ذره‌ای تردید، از آرزوی خرید ماشینش گذشت تا مرهمی بر زخم یک نیازمند بگذارد.

آتش و یادگاری در خانه گِلی

روز آخری که در منطقه پیش او بودم، همراه با ساک دستی از خانه گِلی بیرون آمدیم. به محض اینکه پایمان را از چهارچوب در بیرون گذاشتیم، ناگهان در چند متری ما خطی ممتد و موازی از زبانه‌های آتش همراه با صدای مهیب انفجار زمین را شکافت؛ حرارت شعله‌ها آن‌قدر تند بود که تنمان را سوزاند.

مسعود بلافاصله مرا به داخل خانه کشید و پناه داد. دقایقی بعد که آرامش برگشت و بیرون آمدیم، زمین از گزند ترکش‌ها سوخته و شعله‌ها فرونشسته بودند. پیش از رفتن، کنار رزمنده‌ها رفتیم و روی پدافند چند عکس یادگاری گرفتیم؛ پس از آن، من منطقه را به مقصد بندرعباس ترک کردم. آن سفر، نخستین حضور من در مناطق جنگی در طول هشت سال دفاع مقدس بود، در حالی که حبیب از نخستین روز‌های آغاز جنگ تا واپسین لحظات عمر پربرکتش، بی‌وقفه در عملیات‌های خاکی و آبی حضور داشت.

آخرین نگاه؛ بدرقه‌ای به رنگ آسمان

در آخرین مأموریتش، شرایط سختی در خانه داشتیم؛ پسر کوچکم به بیماری سختی مبتلا بود و مسعود هم قرار بود به جای یکی از همرزمانش به مأموریت برود. او در میان اشک‌ها و بی‌قراری‌های من و بچه‌ها، ما را به خدا سپرد، خداحافظی کرد و رفت.

من از پنجره طبقه دوم خانه، با چشمانی پر از اشک کوچه را نگاه می‌کردم. حبیب سوار خودروی نظامی شد که دو سه نفر از دوستانش داخل آن نشسته بودند. اصرار کردند که صندلی جلو بنشیند و او هم نشست، اما گویی ندایی در قلبش او را صدا زد؛ ناگهان درِ خودرو را باز کرد، پیاده شد، برگشت و نگاه پرمهرش را به پنجره دوخت. دستش را آرام بالا آورد و برایمان تکان داد…

آن ایستادن، آن نگاه زلال و تکان دادن دست، آخرین تصویر و آخرین دیدار ما در این دنیای خاکی بود؛ پروازی که برای همیشه در قاب چشمانم جاودانه شد.

شهید والامقام مسعود خلعتی، پس از ۲ سال تلاش و جهاد در روز سی ام شهریور سال ۱۳۶۶ در سن ۲۷ سالگی در آب‌های خلیج فارس بر اثر حمله‌ی بالگرد‌های آمریکا به کشتی ایران به شهادت رسید. پیکر پاکش را نهم مهرماه در گلزار شهدای چغادک به خاک سپردند. از او ۲ فرزند به نام‌های نوید و امید به یادگار مانده است.


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه