همسر شهید: اوایل زندگی دعای شهادتش را از من درخواست کرد

به گزارش نوید شاهد کرمانشاه، بعضی آدمها پس از رفتنشان تازه بیشتر در زندگی اطرافیان دیده میشوند؛ نه به دلیل نبودنشان، بلکه به واسطه خاطراتی که از خود به جا گذاشتهاند. شهید «محمدحسین امینی» برای خانوادهاش چنین حضوری دارد. صدایش هنوز در خانه شنیده میشود، خاطرات سفرها و مهمانیهای خانوادگی همچنان در ذهن پدر و مادرش باقی مانده و همسرش جملهای را که در روزهای نخست آشنایی شنیده بود، هرگز فراموش نکرده است: «برای شهادت من دعا کن.»
محمدحسین سوم خرداد سال ۱۳۷۹ در کرمانشاه متولد شد و دوران کودکی و نوجوانی خود را در شهرک الهیه گذراند. از مدرسه و مسجد تا بسیج و در نهایت نیروی هوافضای سپاه، مسیری را طی کرد که خانوادهاش امروز آن را بخشی از هویت او میدانند. جنگ ۱۲ روزه، اما نقطه پایانی بر زندگی زمینی او گذاشت و خانواده را با خاطرات جوانی روبهرو کرد که صدایش هنوز در گوششان باقی مانده است.
پدر شهید:ما حدود چهل و چند سال است که در شهرک الهیه زندگی میکنیم. محمدحسین هم در همین محله و در همین خانه به دنیا آمد و بزرگ شد. از همان دوران کودکی، اخلاق خاصی داشت. خیلی مهربان بود و با همه ارتباط خوبی برقرار میکرد.
اگر با یک بچه روبهرو میشد، خودش را همسن او میکرد و با او مثل یک کودک رفتار میکرد. در جمع جوانها هم خودش را با آنها همراه میکرد و در مقابل بزرگترها احترام ویژهای داشت. با اینکه سن زیادی نداشت، فهم و درکش بیشتر از سنش بود.
تقریباً هر جا میرفتیم، محمدحسین هم همراه ما بود؛ مهمانی، مسافرت یا برنامههای خانوادگی. حضورش برای ما عادی شده بود و شاید آن زمان نمیدانستیم همین خاطرات ساده، روزی برایمان ارزشمندترین یادگارهای او خواهد شد.
زندگی در لحظه
همسر شهید:محمدحسین خیلی مهربان بود. یکی از ویژگیهایش این بود که خیلی درگیر گذشته و آینده نمیشد. بیشتر در لحظه زندگی میکرد. از زندگی لذت میبرد و تلاش میکرد تجربههای مختلف داشته باشد.
هیچوقت ندیدم چیزی را فقط به خاطر نگرانی از آینده از دست بدهد. سعی میکرد از فرصتی که در اختیارش بود استفاده کند و در کنار خانواده و دوستانش باشد.

مادر شهید:صدایش هم ویژگی خاصی داشت. صدایش بلند بود وقتی به خانه میآمد، همه متوجه حضورش میشدند. حتی اگر کسی در خانه نبود، صدایش از داخل خانه یا حیاط شنیده میشد. امروز همان صدایی که شاید آن روزها برایمان عادی بود، یکی از چیزهایی است که بیشتر از همه در ذهنم مانده است.
از مدرسه تا دیپلم کامپیوتر
محمدحسین تحصیلات ابتدایی خود را در مدرسهای در شهرک الهیه آغاز کرد و دوره راهنمایی را نیز در همان محدوده گذراند. سپس در مدرسه شاهد ادامه تحصیل داد و در رشته فنی و حرفهای کامپیوتر موفق به دریافت دیپلم شد.از همان سالهای نوجوانی ارتباط او با مسجد و بسیج بیشتر شد. مسجد امام هادی (ع) و مسجد شهدای مهراب از جمله مکانهایی بودند که حضور زیادی در آنها داشت.
خواهر شهید:محمدحسین به بسیج علاقه زیادی داشت. ارتباطش با بچههای مسجد و بسیج فقط در حد حضور در برنامهها نبود؛ کمکم این فعالیتها تبدیل به بخش مهمی از زندگیاش شد.
با دوستانش ارتباط زیادی داشت و به واسطه همین ارتباطها با نیروهای بسیج و سپاه آشنا شد. هرچه زمان گذشت، فعالیتش بیشتر شد و بخش زیادی از وقتش را برای بسیج میگذاشت.
در دورههایی که شرایط شهر خاص بود، تقریباً شبانهروز در فعالیتهای بسیجی حضور داشت. همین فعالیتها باعث شد نیروهای سپاه نیز بیشتر با تواناییها و روحیه او آشنا شوند.

دعوت برای حضور در هوافضای سپاه
پس از مدتی، از محمدحسین برای حضور در مجموعه هوافضای سپاه دعوت شد.پدر شهید:یادم هست که یک روز موضوع را با من مطرح کرد. گفت: بچههای هوافضا از من دعوت کردهاند که به سپاه بیایم. من هم گفتم اگر خیر است، برو و مراحل کار را انجام بده.
او مراحل گزینش و بررسیهای لازم را طی کرد. فکر میکنم حدود شش ماه طول کشید تا این مراحل به پایان برسد. در نهایت در پادگان امام حسن مجتبی (ع) مستقر شد و فعالیت خود را در حوزه هوافضا آغاز کرد.
برای شهادت من دعا کن
همسر شهید:من و محمدحسین به واسطه امام جماعت مسجد محله با هم آشنا شدیم. خانوادهها با هم آشنا شدند و بعد از انجام مراحل اولیه، ارتباط ما شکل گرفت.
در همان روزهای نخست آشنایی، محمدحسین جملهای به من گفت که هیچوقت فراموش نمیکنم. گفت: «شما باید برای شهادت من دعا کنی.»
من گفتم: «من در زندگی هر چیزی از خدا خواستم، اگر به خیرم بوده، خدا همان را به من داده است.»
او دوباره گفت: «پس حالا که اینطور است، برای شهادت من هم دعا کن و واقعاً از خدا بخواه.»
آن لحظه واقعاً نمیدانستم چه بگویم. محمدحسین برایم خیلی عزیز بود. نمیتوانستم بگویم «نه» و نمیتوانستم هم بگویم «آری». فقط گریه کردم.
آن روز نمیدانستم این جمله قرار است بعدها یکی از سختترین و ماندگارترین خاطرات زندگیام شود.

شب آغاز نگرانی
پدر شهید:روز چهارم جنگ ۱۲ روزه، جمعه بود. محمدحسین شب قبل شیفت داشت. آن شب خواب بودم که تلفن زنگ خورد. گوشی را برداشتم و دیدم محمدحسین است. گفت: «بابا، تلویزیون و شبکه خبر را روشن کن.»
گفتم: «محمدحسین، ساعت سه نصف شب است!»
گفت: «آره بابا، بزن شبکه خبر.»
تلویزیون را روشن کردیم. اخبار مربوط به تهران و حملات و انفجارها پخش میشد. دیگر خواب از سرم رفته بود. روی تخت نشسته بودم و بعد بلند شدم و قدم میزدم. هر لحظه اخبار را دنبال میکردیم.
هرچه به صبح نزدیکتر میشدیم، خبرهای بیشتری میرسید و نگرانی ما بیشتر میشد. آن ساعات برای خانواده بسیار سخت گذشت.

صدایی که هنوز در خانه مانده است
مادر شهید:برای مادر، فرزند همیشه همان بچهای است که باید مراقبش باشد. محمدحسین هرچقدر بزرگ شد و مسئولیتهای بیشتری پیدا کرد، برای من همچنان همان پسرم بود.
خواهر شهید: پسر محمدحسین گاهی من را «آبجی» صدا میزند و من جوابش میدهم «جانم». همین صدا باعث میشود خیلی وقتها احساس کنم محمدحسین دوباره کوچک شده و من باید بزرگش کنم.
مادر شهید:وقتی خبر شهادتش را شنیدم، با وجود همه سختی و غمی که داشتم، آرامشی خاص در وجودم ایجاد شد. احساس کردم خداوند قدرتی به من داده که بتوانم این اتفاق را تحمل کنم.
هر لحظه صدایش در گوشم است. جسمش دیگر کنار ما نیست، اما احساس میکنم روحش همچنان در کنار خانواده حضور دارد.
آرامش مادر در قرآن
مادر شهید ادامه میدهد:این روزها بیشتر با قرآن خودم را آرام میکنم. حتی نگاه کردن به بعضی عکسهای محمدحسین برایم سخت است.
اما چیزی که به من آرامش میدهد این است که باور دارم او اکنون در آرامش است. پیش خداست و به آرزویی که خودش از روزهای نخست آشنایی درباره آن صحبت کرده بود، رسیده است. همین باور کمک میکند نبودنش را تحمل کنم.

خواهر شهید:محمدحسین برای ما فقط یک برادر نبود؛ بخش مهمی از زندگی خانواده بود. حضورش در مهمانیها، سفرها و دورهمیها همیشه پررنگ بود.
صدایش بلند بود و وقتی وارد خانه میشد، حضورش را همه متوجه میشدند. شاید آن زمان این موضوع برای ما عادی بود، اما امروز همان صدا تبدیل به یکی از خاطرات مهم زندگی ما شده است. هرکدام از ما خاطرات زیادی از او داریم؛ خاطراتی که با گذشت زمان نهتنها کمرنگ نشده، بلکه بیشتر به آنها فکر میکنیم.

انتهای پیام/