آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۰۴۴۱
۱۲:۴۹

۱۴۰۵/۰۶/۲۳
 نوید شاهد در گفت‌وگو با خانم «آرام بساک»؛

در خانه ما دموکراسی واقعی حاکم بود

در این گزارشِ اختصاصیِ «نوید شاهد»، پایِ صحبت‌های همسرِ شهید رحیم بسحاق نشسته‌ایم تا از مردی بگوییم که نه تنها در محیطِ کارِ صنعتی‌اش، بلکه در چهاردیواریِ خانه‌اش، با اخلاق، احترام و مشورت، پایه‌هایِ یک زندگیِ سعادتمند را بنا کرد؛ روایتی از مردی که تکیه‌گاه بود، اما هرگز سایه‌اش را بر روی هیچ‌کس سنگین نکرد.


به گزارش نوید شاهد البرز؛ پاییز که برگ‌های زردش را آرام روی سنگ‌فرش خیابان‌ها پهن می‌کند، یادآور خاطراتی است که غبار زمان هرگز حریف درخشش آن‌ها نمی‌شود. در شانزدهمین روز از مهرماه سال ۱۴۰۴، روبه‌روی بانویی نشسته‌ایم که سیمایش، تندیسی از وقار زاگرس و چشم‌هایش، دریایی از رازهای ناگفته و صبوری‌های زینبی است. خانم «آرام بساک»، زنی است که بار سنگین دو داغ بزرگ و در عین حال، شکوه دو تاج پرافتخار شهادت را بر شانه می‌کشد؛ بانویی که همسرش، رفیق بیست و چند ساله‌اش، «شهید رحیم بسحاق» را تقدیم انقلاب کرده و در همان لحظه و همان معرکه، میوه دلش، جوان رعنایش «شهید محمدیاسین بسحاق» را به خدا سپرده است.

نشستن پای سخنان چنین بانویی، مصاحبه‌ای اداری یا دیالوگی خشک و تشریفاتی نیست؛ سفری است به عمق جان‌فشانی خانواده‌هایی که امنیت امروز این مرز و بوم، وامدار نفس‌های گرم دیروز آنان در کارگاه‌ها و پادگان‌هاست. همسر شهیدی که وقتی از رحیم حرف می‌زند، لحنش بوی حیا و نجابت سال‌های جوانی در دامنه‌های سرسبز ازنای لرستان را می‌گیرد و وقتی لب به وصف پسرش یاسین می‌گشاید، چشمانش مدام به سمت در خانه می‌چرخد؛ گویی هنوز انتظار شنیدن صدای پایی آشنا را می‌کشد که از چارچوب در بگذرد و با خنده‌ای معصومانه بگوید: «مامان، من آمدم!»

م

 آغاز یک راه؛ از پیوند مبعث تا کوچ به دیار البرز

گفت‌وگو با مرور برگ‌های نخست دفتر زندگی آغاز می‌شود؛ روزهایی که پیوندهای خانوادگی با عیار صداقت و مردانگی سنجیده می‌شد، نه با تجملات و زرق‌وبرق‌های زودگذر دنیا:

نوید شاهد: خانم بساک عزیز، از سال‌های آغازین زندگی مشترک برایمان بگویید؛ وصلت شما سنتی و فامیلی بود یا غریبه؟ چه سالی بود و چه چیزی در آقا رحیم دیدید که دلتان قرص شد و جواب «بله» دادید؟

همسر شهید با لبخندی محجوب که رد پای خاطرات شیرین جوانی در آن هویداست، پاسخ می‌دهد: «ما از قبل فامیل بودیم؛ رحیم پسرعموی مادرم بود. خوب می‌شناختیمش. روزی که عقد کردیم، عید مبعث بود؛ درست در روز پانزدهم آبان‌ماه سال ۱۳۷۸. اگر بخواهم از دلیل انتخابم بگویم، رحیم یک ویژگی داشت که در چشم همه فامیل می‌درخشید: بی‌نهایت سنگین، باوقار و محجوب بود. من شیفته همین سنگینی و حجب و حیایش شدم. از آن آدم‌هایی نبود که پرحرفی کند یا خودش را نشان بدهد، اما در متانت و ادب لنگه نداشت.»

نوید شاهد: پیوندتان در همان دیار لرستان شکل گرفت، چه شد که گذر زندگی پای شما را به استان البرز و شهر کرج باز کرد؟

«بله، ما اصالتاً اهل ازنا در استان لرستان بودیم. زندگی ساده‌ای داشتیم و بعد از مدتی، مثل خیلی از جوان‌های دیگر، به خاطر کار و معیشت و ساختن آینده راهی کرج شدیم. حاصل این زندگی عاشقانه و صمیمی، سه فرزند شد؛ دو دختر دسته‌گل و یک پسر رشید، همین آقا محمدیاسین که پاره‌تن ما بود.»
م

 سیره مردی که برای همه «عمو رحیم» بود

شهید رحیم بسحاق در جامعه کارگری و محیط صنعت، نمونه‌ای بارز از انسان‌های بی‌ادعا، زحمت‌کش و بااخلاص بود. همسر شهید درباره خلقیات آقا رحیم در خانه و محل کار، پرده از نکاتی زیبا برمی‌دارد:

نوید شاهد: از خصوصیات اخلاقی شهید بگویید؛ رفتار ایشان در خانه با شما و بچه‌ها چطور بود؟ در محل کار چه جایگاهی داشتند؟

«رحیم کلاً انسان کم‌حرف، آرام و بی‌حاشیه‌ای بود. آدمی بود که سرش توی کار خودش بود، اهل غیبت یا درگیری نبود و اگر مشکلی هم پیش می‌آمد، با صبوری حلش می‌کرد. با بچه‌ها اصلاً رابطه آمرانه نداشت؛ کاملاً رفیق و دوست صمیمی بود. در خانه دموکراسی واقعی حاکم بود؛ هر وقت می‌خواستیم مسافرتی برویم، دست روی دست می‌گذاشت و نظر بچه‌ها را می‌پرسید: "بچه‌ها کجا دوست دارین بریم؟ هر جا شما بگید." رأی بچه‌ها برایش حجت بود.  

در کارش هم نمونه بود. سال‌ها در شرکت "فراگستر بیستون" واقع در شهرک صنعتی کوثر زحمت کشید و سرپرست کارگاه بود. جالب است بدانید در آن شرکت، از کارگر ساده گرفته تا مدیریت، هیچ‌کس ایشان را با نام یا نام‌خانوادگی صدا نمی‌کرد؛ همه بدون استثنا به او می‌گفتند "عمو رحیم". وقتی می‌گفتند عمو رحیم آمد، انگار پشت‌گرمی همه کارگران بود. مهربانی و مدارای او با زیردستانش چیزی نبود که فراموش شود.»

نوید شاهد: اگر بخواهم یکی از زیباترین سفرهای خانوادگی‌تان را به یاد بیاورید، کدام خاطره در ذهنتان پررنگ‌تر است؟

«خاطرات قشنگ زیاد داریم، اما یادم هست دو سال پیش، یکی دو روز مانده به عید نوروز، من چون در شهرک صنعتی شاغل بودم، شیفت‌هایم شب‌درمیان بود. یک شب خسته از کار آمدم، صبح دیدم رحیم و بچه‌ها همه بساط سفر را بسته‌اند و آماده حرکتند! رحیم با لبخند گفت: "وسایلت را بردار که راهی اصفهانیم." رفتیم اصفهان، دو سه شهر دیگر را گشتیم و بعد رفتیم شیراز. آن سال لحظه تحویل سال نو را همراه رحیم و بچه‌ها در شیراز گذراندیم؛ سفری که تک‌تک لحظاتش مثل تابلوی نقاشی در خاطرم مانده است.»

مهر پدری و پیوند عجیب برادرانه

در خانه بسحاق، مهر و عاطفه میان اعضا پیوندی ناگسستنی داشت، اما محبت میان پدر و پسر با دختر کوچک خانواده، داستانی شنیدنی است که حتی در بحبوحه آغاز جنگ دوازده‌روزه خود را نشان داد:

نوید شاهد: رابطه آقا رحیم با دخترها چطور بود؟ در بحران‌ها چطور هوای خانواده را داشت؟

«رحیم با دخترها مثل دو تا دوست صمیمی بود. یادم هست دختر کوچکم، الناز، نیاز به عمل جراحی لوزه داشت. با هم رفتیم اهواز تا عملش انجام شود. دو سه روز بعد از عمل، الناز گفت: "بابا، من می‌خوام پیش مادربزرگم توی اهواز بمونم." رحیم بدون هیچ مخالفتی با مهربانی دست روی سرش کشید و گفت: "بذار بمونه، تعطیلات تابستونه." صدای مکالمات را ضبط می‌کرد؛ هم صدای بابایش را داشت، هم صدای داداش یاسین را.  

حتی روز عمل لوزه، محمدیاسین مرخصی گرفته بود و مستقیم از محل خدمتش خودش را رسانده بود اهواز. رحیم که در بیمارستان بود، ناگهان تلفنش زنگ خورد؛ یاسین پشت خط بود. رحیم با تعجب گفت: "بابا تو که نباید اینجا باشی، شماره اتاق الناز رو برای چی می‌خوای؟" یاسین خندید و گفت: "بابا، من الان طبقه پایین بیمارستانم!" حتی خانه مادربزرگش نرفته بود؛ اول آمده بود بیمارستان تا از سلامت خواهر کوچکش مطمئن شود.»

                                            ظهور نشانه‌های آسمانی؛ طلب «شربت شهادت»

روزهای منتهی به شهادت، روزهای دگرگونی روحی یاسین و خلوت‌های شبانه او در پایگاه بسیج بود. تلنگری که شهادت یکی از دوستانش به روح تشنه او زد، مقدمه‌ای شد برای رقم خوردن سرنوشتی سرخ:

نوید شاهد: خانم بساک، در روزهای پیش از واقعه، آیا تغییر روحی یا حال‌وهوای متفاوتی در شهید احساس نکردید؟

«بله، کاملاً حس می‌شد. نقطه عطف این تغییر، شهادت دوست صمیمی یاسین، شهید "علیرضا خلج" بود. یک روز سر ظهر، حوالی ساعت یک و نیم یا دو، دیدم یاسین با حالی منقلب آمد خانه. گفت: "مامان، یکی از بهترین رفقام شهید شده؛ همین‌جا، در نکوجار..." عکس شهید خلج را گذاشته بود روی صفحه گوشی، روی تصویرش مداحی گذاشته بود و گوشی را چسبانده بود روی سینه‌اش و با سوز دل زمزمه می‌کرد.  

ناگهان سرش را بالا آورد و رو به من گفت: "مامان، بلند شو یه شربت شهادت برای من درست کن!" بند دلم پاره شد. با بغض گفتم: "محمد، چطور دلت میاد این حرف رو بزنی؟ من برات هزار تا آرزو دارم، می‌خوام دامادیت رو ببینم..." اما او فقط شیرین می‌خندید. ناهارش را در سکوت خورد، مداحی گوش داد و دم‌دمای غروب با آرامش وضو گرفت. یاسین پاتوقش مسجد الغدیر بود؛ پایگاه بسیج آنجا بود. غروب‌ها می‌رفت و تا صبح نمی‌آمد. هر وقت نگران می‌شدم و زنگ می‌زدم، می‌گفت: "مامان، پیش بچه‌های پایگاه، دور هم هستیم، نگران نباش." روحش دیگر روی زمین بند نبود.»

 حکایت ولادت محمدیاسین؛ نامی که از مصحف نور برآمد

برای درک بهتر پیوند روحی این پدر و پسر، باید به بیست و دو سال قبل بازگشت؛ روزی که نوزادی در گرمای جنوب دیده به جهان گشود:

نوید شاهد: بیایید کمی به عقب برگردیم، به روز تولد یاسین. فرزند چندم شما بود و چگونه نامش انتخاب شد؟

«محمدیاسین فرزند دوم من بود. بیست و سوم مردادماه سال ۱۳۸۲ در گرمای سوزان اهواز متولد شد. رحیم آن روزها برای کار در تهران بود و من در اهواز خانه پدری‌ام بودم. بچه به دنیا آمد، اما تا پانزده‌روزگی هیچ اسمی برایش انتخاب نکرده بودیم. مادرم گفت: "زنگ بزن به رحیم، اجازه بگیر اسم بچه را از لای برگ‌های قرآن دربیاوریم."  

وضو گرفتم، با نیت پاک قرآن را گشودم؛ اولین آیه‌ای که پیش چشمم آمد، سوره مبارکه حضرت محمد (ص) بود. قرآن را با احترام بستم، برای بار دوم گشودم؛ سوره شریفه "یس" (یاسین) باز شد. بی‌درنگ نامش شد "محمدیاسین". دو روز بعد رحیم آمد و شناسنامه‌اش را به همین نام گرفتیم. یاسین از همان کودکی، عاشق دیار جنوب و خاک اهواز بود، هرچند بعد از بیست روز به منزلمان در کرج برگشتیم. از همان طفولیت، کودکی آرام، محجوب و مؤدب بود؛ طوری نبود که نیاز باشد صدایت را برایش بلند کنی، حیا در تاروپودش تنیده شده بود.»

جوانی در مدار غیرت؛ دانشجوی ورزشکار و رهروِ شهید ابراهیم هادی

محمدیاسین تنها یک رزمنده نبود؛ جوانی بااستعداد، تحصیل‌کرده و ورزشکار بود که با وجود سن کم، مسیری آگاهانه را برگزید:

نوید شاهد: یاسین وارد دانشگاه هم شد؟ چطور مسیر خدمتش به سمت نظام و نهادهای انقلابی کشیده شد؟

«یاسین دانشجوی رشته تربیت بدنی بود. از کودکی ورزش را دوست داشت، اما روحش با معنویت گره خورده بود. از طریق بسیج و همان مسجد الغدیر شیفته مسیر پاسداری شد. خواهان نظام بود و برای رسیدن به اهدافش واقعاً خودش را به آب و آتش می‌زد. نذر روزه می‌کرد. ساعت ۵ صبح بیدار می‌شد و می‌رفت دنبال کارهایش در کرج. من اصلاً نمی‌دانستم روزه است؛ می‌گفتم: "بیا صبحانه بخور، لقمه بگیرم." هیچی نمی‌گفت تا مبادا ریا شود! من جلویش غذا می‌خوردم و او لب تر نمی‌کرد تا مبادا نذرش را فاش کند.  

با خواهرانش بی‌نهایت مهربان بود. وقتی از در می‌آمد، دستش را دور گردن شقایق می‌انداخت، قربان‌صدقه خواهرش می‌رفت و فضای خانه را پر از شادی می‌کرد. اما در خلوت خودش، شیفته شهدا بود. تمام کتاب‌های مربوط به سیره شهدا را خوانده بود، ولی الگوی اصلی‌اش شهید پهلوان "ابراهیم هادی" بود.  

یک پنج‌شنبه آمد و گفت: "با بابا هماهنگ کردم، امروز باید بریم بهشت زهرا." رحیم همیشه ساعت ۶ عصر از سر کار می‌آمد، اما آن روز به خاطر یاسین ساعت ۳ مرخصی گرفت و آمد. وقتی رسیدیم تهران، یاسین مستقیم ما را برد سر مزار شهید ابراهیم هادی و بعد سر مزار شهید مصطفی چمران. من مات و مبهوت مانده بودم که این پسر بیست و دو ساله چطور این‌قدر دقیق مزارها را می‌شناسد. حتی به ایام عید که می‌رفتیم جنوب، مقصد اصلی‌اش گلزارهای شهدا بود. حتی بعدها فهمیدیم وصیت کرده بود در صورت شهادت، فرمانده پایگاهشان بر پیکرش نماز بخواند و تلقینش را بدهد.»

                                                      آخرین خداحافظی؛ تقدیر در پایگاه امام حسن مجتبی (ع)

روزهای پایانی شهریور و اوایل مهرماه، بوی تحول می‌داد. تقدیر چنین رقم خورده بود که پدر و پسر، دست در دست یکدیگر در آزمونی خونین حاضر شوند:

نوید شاهد: خانم بساک، از روزهای پیش از حادثه و ساعات پایانی بگویید؛ چطور شد که آقا رحیم و محمدیاسین با هم راهی شدند؟

«یاسین دوره درجه‌داری‌اش را در تبریز می‌گذراند. شش ماه بود که آنجا بود و شهریور تمام شده بود. سه چهار روز به پایان مرخصی‌اش مانده بود و من دلواپسی عجیبی در سینه داشتم؛ دلشوره امانم را بریده بود. دم اذان مغرب، توی حیاط خانه چای دم کرده بودم و زیرانداز انداختم تا با رحیم چای بخوریم. با چشمانی نگران به رحیم گفتم: "حقیقتش رحیم، دلواپسم... محمد دو روز دیگه باید برگرده تبریز، دلم آشوبه."  

درست در همان لحظه، گوشی رحیم زنگ خورد؛ یاسین بود. یاسین با خوشحالی گفت: "بابا! از پادگان تبریز زنگ زدند، گفتند نیازی نیست بیایید تبریز، همین‌جا در استان خودتان بمانید و به خدمت ادامه بدهید." رحیم نگاهی به من انداخت و لبخند زد: "دیدی؟ به خواسته‌ات رسیدی!" آهی کشیدم و گفتم: "کاشکی از خدا چیز دیگه‌ای می‌خواستم..."  

فردای آن روز با رحیم و یاسین رفتیم سپاه کرج برای ثبت مدارک. پس‌فردایش، صبح زود ساعت ۶، محمد از شیفت پایگاه آمد خانه و صبحانه خورد. رحیم هم ساعت ۷:۲۰ آماده شد و رفت سر کارش در کارخانه. من به یاسین گفتم: "محمد، منم با تو بیام؟" یاسین گفت: "نه مامان، با بابا هماهنگ کردم، ساعت ۹:۳۰ میرم شرکت دنبالش تا بریم پادگان برای تأیید و امضای مدارک انتقالی."  

ساعت ۹:۳۵ صبح بود؛ هیچ‌وقت یادم نمی‌رود. محمد کنار اوپن آشپزخانه ایستاده بود، مدارکش را مرتب می‌کرد. رو به من کرد، لبخندی زد و گفت: «مامان، خداحافظ...»

همین یک کلمه! ماشین را روشن کرد و رفت دنبال پدرش. این آخرین تصویر، آخرین کلام و آخرین لبخند پسرم در این خانه بود.»

عصرِ دلشوره‌ها و شبِ بی‌خبری

با رفتن پدر و پسر، سایه سنگین التهاب و شایعات جنگ، آسمان شهر را تیره کرد:

نوید شاهد: خبر اصابت و بمباران چطور به شما رسید؟ چگونه متوجه واقعه شدید؟

«حوالی ظهر بود که تلویزیون را روشن کردم؛ زیرنویس زد که رژیم صهیونیستی مناطقی از جمله پادگان امام حسن مجتبی (ع) را بمباران کرده است. بند دلم پاره شد. دستپاچه تلویزیون را خاموش کردم. ساعت از ۲ و ۳ بعدازظهر گذشت، خبری نشد. هرچه به گوشی رحیم زنگ می‌زدم، خاموش بود. گوشی محمد تا ساعت ۶ عصر بوق می‌خورد، اما کسی برنمی‌داشت. دلشوره‌ام دیگر قابل مهار نبود.  

غروب، دست دخترم شقایق را گرفتم، آژانس گرفتیم و هراسان رفتیم پایگاه بسیج مسجد الغدیر. آقای بهرامی، فرمانده پایگاه را دیدم. با گریه گفتم: "توروخدا خبری از رحیم و محمد دارید؟" فرمانده سعی کرد مرا آرام کند، گفت پیگیری می‌کنم. خودش ما را با ماشین تا خانه رساند، اما در چشمانش غمی سنگین بود و هیچ حرفی نمی‌زد. اصلاً نمی‌دانستیم چه مصیبتی نازل شده است.»

نوید شاهد: خبر قطعی چه زمانی به گوشتان رسید؟

«ساعت ۳ نیمه‌شب بود که ناگهان برادر کوچکم از پاکدشت آمد خانه‌مان. برادر دیگرم که اصفهان بود قضیه را فهمیده بود و به او خبر داده بود. ما هنوز فکر می‌کردیم شاید در مسیر تصادف کرده‌اند! بعداً متوجه شدیم همان بعدازظهر در اشتارد، از طریق بی‌سیم نیروهای نظامی اعلام شده بود: *"پدر و پسر خرم‌آبادی شهید شدند..."* برادرم پشت تلفن ضجه زده بود، ولی جرأت نکرده بودند همان شب به من بگویند.  

صبح کله‌سحر رفتیم دم درِ مقر؛ اجازه ورود نمی‌دادند، گفتند مجروحان و شهدا را به بیمارستان‌ها و مراکز درمانی کرج و تهران منتقل کرده‌اند. با خواهرشوهرم و اقوام سه تا ماشین شدیم، بیمارستان به بیمارستان، سردخانه به سردخانه گشتیم تا اینکه گذر ما به پزشکی قانونی افتاد... گفتند اینجا پیکرهای سوخته را آورده‌اند...»

                                                  عروج غریبانه و داغ مادری که هنوز چشم‌به‌راه است

پایان این جست‌وجو، پرده‌برداری از اوج غربت و ایثار این دو شهید والامقام بود:

نوید شاهد: روند شناسایی پیکرهای مطهر به کجا رسید؟

«هشت یا نه روز در بلاتکلیفی و سوختن گذشت. بعد از نه روز آزمایش و بررسی، توانستند پیکر همسرم، رحیم را شناسایی کنند. رحیم آرام و صبور رفته بود و پیکرش برگشت... اما از محمدیاسین... از پاره‌تنم... حتی تکه‌ای استخوان هم به دست ما نرسید. شدت انفجار به حدی بود که پسر رعنای من، کاملاً در آتش عشق ذوب شد و هیچ اثری از او باقی نماند.  

امروز که با شما حرف می‌زنم، مزار آقا رحیم مأمن دردهای ماست، اما هنوز که هنوزه چشم من به در خانه دوخته شده است؛ هر بار زنگ در به صدا درمی‌آید، دلم می‌لرزد، می‌گویم شاید محمد باشد... شاید یاسینم از در بیاید تو... این انتظارِ مادری هرگز تمام نمی‌شود، هرچند می‌دانم او به آرزوی دیرینه‌اش رسید و فدای اسلام و ایران شد.»

 پیام به نسل جوان و سخن پایانی

در واپسین دقایق این گفت‌وگوی سرشار از اشک و افتخار، از خانم بساک خواستیم تا پیامی برای مخاطبان، جوانان و دختران و پسران ایران‌زمین به یادگار بگذارد:

نوید شاهد: خانم بساک عزیز، به عنوان مادری که همسر و پسرش را در این مسیر فدا کرده، چه پیامی برای جوانان امروز دارید؟

«من تنها یک خواسته از جوانان و مردم دارم؛ دلم می‌خواهد راه محمدیاسین و پدرش زنده بماند. یاسین جوانی از جنس همین نسل بود، اما نمازش اول وقت بود، روزه‌هایش سر جایش بود، احترام فوق‌العاده‌ای برای پدر و مادرش قائل بود، چشم‌پاک، نجیب و باحیا بود. نجابت او چیزی بود که هر کس می‌دید مجذوبش می‌شد. راه این شهدا جز پاکی، غیرت، میهن‌دوستی و وفاداری به اهل‌بیت (ع) نبود. امیدوارم جوانان ما نگذارند پرچمی که امثال رحیم و یاسین برای عزت این آب و خاک برافراشتند، لحظه‌ای بر زمین بیفتد.»

کلام آخر؛ ستاره‌های ماندگار البرز

پرونده گفت‌وگو با خانم آرام بساک بسته می‌شود، اما حکایت «عمو رحیم» و «محمدیاسین» در دفتر افتخارات شهیدان استان البرز تا همیشه باز خواهد ماند. پدری باوقار از دیار غیرت و کارگری که فرزندش را بر سر سجاده عشق تربیت کرد، و پسری شیدای شهادت که سوره مبارکه «یاسین» بود و چون آیه‌ای نورانی در سپهر مقاومت تلاوت شد و پیکرش در آغوش خاک این سرزمین آرام گرفت. پایگاه خبری نوید شاهد، یاد و نام این دو کبوتر خونین‌بال را تا ابد زنده و گرامی می‌دارد.

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه