بیستودو سال عاشقی؛ وقتی عشق به خدا، از عشق به من پیشی گرفت
به گزارش نوید شاهد البرز؛«شهادت، پایانِ یک زندگیِ زمینی نیست؛ بلکه آغازِ روایتِ مردانی است که در میانهیِ هیاهویِ دنیا، بیسر و صدا برای پرواز بال گشودند. شهید «اکبر عنایتی»، مصداقِ بارزِ پاسداری بود که نه تنها در میدانِ جهاد، بلکه در سنگرِ خانواده نیز آموزگارِ صبر، نشاط و تقوا بود.
آنچه در ادامه میخوانید، روایتِ بیستودو سال زیستِ مؤمنانه از زبانِ همسرِ صبور ایشان است؛ بازخوانیِ لحظاتِ نابی که در آن، عشقِ خانوادگی با عطشِ شهادت در هم آمیخته است. از ماجرایِ آن حلقه ازدواجی که در آستانهیِ پرواز گشوده شد، تا آخرین نگاهی که در چارچوبِ آسانسور برای همیشه ماندگار گشت. این گزارش، دریچهای است به سویِ سبکِ زندگیِ مردی که شهادت را نه در یک لحظه، بلکه در تمامِ لحظاتِ زندگیاش مشق کرده بود.»

جرقه نخستین آشنایی خانم زهرا نظام و شهید اکبر عنایتی در فضایی سرشار از معنویت و نورانیت شکل گرفت؛ برنامهای فرهنگی در دل بسیج دانشآموزی و یادواره شهیدانی که سالها پیش برای اعتلای نام ایران و اسلام از همه تعلقات خود گذشته بودند. این آشنایی مقدماتی و ارتباط کاری در حوزه بسیج و برنامههای فرهنگی، نه یک برخورد گذرا، بلکه فرایندی سنجیده بود که بیش از سه تا چهار سال به درازا کشید. در تمام این سالها، متانت، نجابت، تعهد کاری و اصالت خانوادگی اکبر آقا روزبهروز در چشم همگان آشکارتر میشد تا اینکه تقدیر الهی برگ زرین پیوند مشترک را در چهاردهم تیرماه سال ۱۳۸۲ به ثبت رساند؛ پیوندی که آغازگر زیستی پر از صفا، راستی و جهاد در سایه باورهای عمیق دینی بود.
تنها دو تا سه ماه پس از خطبه عقد، مرحله تازهای از زندگی مشترک آنان رقم خورد. اکبر عنایتی که پیش از آن به شکل پارهوقت با نهاد مقدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی همکاری داشت و در دانشگاه آزاد اسلامی واحد کرج نیز مشغول به تحصیل بود، رسماً ردای سبز پاسداری را بر تن کرد. پوشیدن این لباس نیازمند گذراندن دورههای تخصصی و عقیدتی فشرده در پادگان غدیر اصفهان بود؛ دورهای ششماهه که در حقیقت نخستین محک صبوری برای زوج جوانی بود که تازه زندگی مشترک را آغاز کرده بودند. اما پایبندی به آرمانهای انقلاب، سختی دوری و رفتوآمدهای مداوم را شیرین میکرد. پس از پایان آن دوره سنگین، مراسم آغاز زندگی مشترک با سادگی و خلوصی مثالزدنی برگزار شد و شالوده کاشانهای نهاده شد که خانم نظام از آن با عنوان «زندگی سراسر عشق، یکدلی و توکل» یاد میکند.
آشنایی و همراهی در سنگر بسیج، ریشههای این خانواده نوپا را چنان عمیق و استوار بار آورده بود که در برابر تمام تلاطمهای شغلی، سختیهای مأموریتهای شبانهروزی و دغدغههای امنیتی، استوار بماند. خانم نظام همواره خود را همسنگر همسرش میدانست؛ چرا که از نخستین روز آشنایی دریافته بود مردی که بر سر سفره عقد او نشسته، پیش و بیش از هر چیز، وقف میهن، ولایت و سربازی مکتب عاشوراست و همراهی با چنین انسانی، پیش از آنکه جایگاهی معمولی باشد، نوعی توفیق و جهاد در پشت جبهه محسوب میشود.
هموار کردن فراز و نشیبهای بیست و دو سال همسفری
زندگی با یک نیروی متعهد پاسدار در طول بیش از دو دهه، با تحولات فراوان و آزمونهای خرد و کلان همراه است. به تعبیر خانم نظام، زندگی ۲۲ ساله آنان آیینهای از تجارب گوناگون بود؛ روزهای شاد و لبریز از خاطرات شیرین سفرها، خندهها و بالندگی فرزندان، در کنار روزهای پرخطر، استرسهای امنیتی، آمادهباشهای وقت و بیوقت و مأموریتهای طولانیمدتی که بار سنگین امور خانه را بهتنهایی بر دوش همسر میگذاشت. با این حال، آنچه اجازه نمیداد هیچ طوفانی آرامش این آشیانه را متزلزل کند، وجود سرشار از تعادل، تدبیر و محبت بیشائبه اکبر آقا بود که سختترین موانع را با تدبیر و آرامش خود هموار میکرد.
حاصل این همراهی مخلصانه، ساختن فضایی بود که در آن دو فرزند پسر، بالیدند و قد کشیدند. خانم نظام بارها با مرور خاطرات سالهای دور به یاد میآورد که چگونه همسرش پس از روزهای طولانی کار سنگین فکری و عملیاتی، وقتی قدم به چهاردیواری خانه میگذاشت، تمام خستگیها، اضطرابهای سازمانی و فشارهای روحی مأموریتها را پشت درِ خانه میگذاشت. او همسری بود که ارزش زحمات زن در خانه را با تمام وجود درک میکرد و هرگز اجازه نمیداد سایه سنگین تهدیدات پیرامونی، بر صفای درونی کانون خانواده دستاندازی کند. این تعادل شخصیتی بیبدیل، اکسیر ماندگاری و استحکام یک زندگی ۲۲ ساله شد که در آن هر دو طرف، عاشقانه یکدیگر را می حلم ستودنی» است. همسر شهید با تحسین فراوان و با بغضی حاکی از دلاکش دشواریها
اگر قرار باشد در میان سجایای اخلاقی بیشمار شهید عنایتی یک ویژگی بهصورت برجسته و خیرهکننده معرفی شود، بیتردید آن صفت «صبر کمنظیر و حلم ستودنی» است. همسر شهید با تحسین فراوان و با بغضی حاکی از دلتنگی بیان میکند که در طول این دو دهه، هرگز کسی را به اندازه اکبر آقا صبور و خوددار ندیده بود. در موقعیتهای طاقتفرسایی که هر انسانی به نقطه اوج خشم، بیتابی و عصبانیت میرسید، این پاسدار سرافراز سکوت میکرد، نفس عمیقی میکشید و با متانت الهی، کلاف سردرگم بحرانها را باز میکرد. این بردباری نه از سر انفعال یا سستی، بلکه ناشی از عمق باور دینی و تسلط حیرتانگیز او بر نفس خویش بود.
این ویژگی را تنها همسر و فرزندانش لمس نکرده بودند، بلکه همکاران، همرزمان و زیردستان او در نواحی و بخشهای مختلف سپاه استان البرز نیز بدان معترف بودند. همکاران شهید پس از واقعه شهادتش همگی یکصدا روایت میکردند که اکبر عنایتی مدیری تکرارنشدنی بود؛ هنگامی که وارد میدان عمل، اتاق جلسات یا صحنه مدیریت بحران میشد، آن چنان صلابت حیدرگونه، اقتدار پاسداری و ابهت نظامی داشت که لرزه بر تن غفلتها میانداخت، اما بلافاصله در پسِ این هیبت ظاهری، چشمهسار مهربانی، مدارا و زبان نرم و گرهگشای او به جوشش درمیآمد و هر اختلافی را بدون برجای گذاشتن کدورت حل و فصل میکرد. همسرش به یاد دارد که این اکسیر صبوری، چگونه در بزنگاههای تلخ خانوادگی و آزمونهای زندگی، چونان لنگرگاهی مطمئن، کشتی خانواده را به ساحل نجات هدایت میکرد.
اهتمام ورزیدن به نماز اول وقت و زمزمه دعای شهادت
در سیره عبادی شهید اکبر عنایتی، پایبندی به فرایض دینی، خلوص باطن و بهویژه مراقبت بر نماز اول وقت، پایهایترین اصل زندگی به شمار میرفت. همسر شهید با باوری عمیق تأکید میکند که رسیدن به چنین فیض عظمایی هرگز اتفاقی نبوده، بلکه این نمازهای اول وقت و حضور قلب پیوسته در پیشگاه معبود بود که او را پلهپله به معراج کشاند و به مقام قرب الهی نائل کرد. او تحت هیچ شرایطی، چه در شلوغی کارهای اداری، چه در دل بیابانهای رزمایش و چه در گشتوگذارهای خانوادگی، حاضر نبود اذان بگذرد و نمازش به تأخیر بیفتد.
نکته تکاندهنده در نیایشهای این شهید، فرازهای قنوت نمازهایش بود؛ جایی که با نالهای آرام و خاضعانه همواره زمزمه میکرد: «اللهم الرزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک». همسر شهید که همواره نگران سلامتی همسرش بود و طاقت حتی شنیدن احتمال نبودنش را نداشت، بارها پس از اقامه نماز با لحنی آمیخته با گله و محبت به او میگفت: «اکبر آقا، نمیشود این دعا را در قنوتت نخوانی؟ ما به تو نیاز داریم...» و شهید با لبخندی آرامبخش و لحنی دلنشین که میخواست نگرانی همسرش را فرو بنشاند، میگفت: «کاری به این کارها نداشته باش خانم؛ مگر خدا به این دعاهای دستوپاشکسته و ناچیز ما بنده سراپا تقصیر نگاه میکند؟ شهادت مقام مقربان است...». اما حقیقت ماجرا چیز دیگری بود. دو شب پیش از شهادت، هنگامی که باز هم طنین دلنشین همان دعا در خانه پیچید، همسر دوباره با بغض تکرار کرد: «چرا باز این را خواندی؟» اما اکبر این بار هیچ جوابی نداد؛ تنها لبخندی زد، سرش را پایین انداخت و در سکوتی معنادار فرورفت؛ گویی میدانست نسیم اجابت وزیدن گرفته و فرشتگان در آسمان آمین این خواسته دیرینه را گفتهاند.
مهرورزی به فرزندان و تربیت دو ورزشکار صالح
کانون خانواده با ورود نخستین فرزند، رنگ و بویی تازه و سرشار از نشاط به خود گرفت. پسر بزرگتر در روز ۲۲ تیرماه، درست سه سال پس از آغاز زندگی مشترک پا به جهان گذاشت؛ روزهایی که مصادف با سالهای پرفشار و طاقتفرسای خدمت شهید در بخش حساس اطلاعات سپاه استان بود. در روز ولادت نوزاد، اکبر آقا به دلیل مأموریت بسیار فوری و خطیری که به عهده داشت، با دشواری فراوان و پیگیریهای بیوقفه توانست ساعتی مرخصی بگیرد و با تمام وجود خود را به بیمارستان برساند. تأکید ویژه و خللناپذیر او این بود که نام نخستین پسرش حتماً مزین به نام مبارک مولای متقیان باشد؛ از این رو نام زیبای «امیرعلی» برای او انتخاب شد تا نشان از دلدادگی پدر به آستان اهلبیت (ع) داشته باشد.
هشت سال بعد، در بیست و پنجم بهمنماه سال ۱۳۹۲، دومین فرزند خانواده، «امیرصدرا» دیده به جهان گشود تا حلقه گرمای این خانه کاملتر گردد. فضای خانه شهید عنایتی سرشار از تحرک، ورزش، شور جوانی و رقابتهای دوستانه بود؛ چرا که اکبر آقا خود از ورزشکاران باسابقه و فوتبالیستهای حرفهای به شمار میرفت و پابه پای مأموریتهای شغلی، ورزش را بخش جداییناپذیر زندگی سالم میدانست. او با شور و حوصلهای وصفناپذیر هر دو پسرش را به سمت ورزش قهرمانی و فوتبال سوق داد؛ به طوری که همسرش در مصاحبه با خندهای شیرین میگوید: «من سالهاست در خانهای زندگی میکنم که سه فوتبالیست پرشور در آن نفس میکشند؛ پدر و دو پسری که پای ثابت زمینهای چمن بودند.» پدر در روزهای تعطیل، خستگی هفته را در زمین ورزش و در کنار پسرانش تخلیه میکرد و بهترین مشوق امیرعلی در ادامه مسیر فوتبال حرفهای بود. برای او تربیت بدنی، مقدمهای واجب بر تهذیب نفس و سلامت اخلاقی فرزندان بود.
فرو رفتن در هالهای از سکوت و مظلومیت در ماههای واپسین
حدود دو تا سه ماه مانده به وقوع حادثه تیرماه، دگرگونی حیرتانگیزی در احوالات روحی و سکنات شهید پدیدار شد؛ دگرگونیای که نهتنها از نگاه تیزبین همسر پنهان نماند، بلکه سایر بستگان، دوستان و همرزمانش را نیز به شگفتی واداشت. اکبر آقایی که همگان او را به شوخطبعی بهموقع، نشاط، کلام گرم و حضور فعال در محافل میشناختند، به ناگاه آرام، کمحرف، سر به زیر و بسیار مظلوم شده بود. همسر شهید نقل میکند: «هم خودم این را کاملاً حس کرده بودم و هم بستگان هر بار او را میدیدند، با تعجب میگفتند چرا اکبر آقا اینقدر مظلوم و ساکت شده است؟ گویی اصلاً در این دنیا نبود؛ نگاهش بوی رفتن میداد و هر روز نورانیتر و زلالتر از روز قبل به نظر میرسید.»
در همان مقطع زمانی، شهید عنایتی با وجود تجارب ارزندهاش در بخشهای مدیریتی و انتصاب به عنوان معاونت اجتماعی سپاه استان البرز، تاب پشتمیزنشینی نداشت. با آغاز تحرکات نظامی دشمن و احساس خطر برای کیان میهن، نزد فرماندهی ارشد سپاه استان رفت و با خواهش و اصرار تقاضا کرد که مسئولیتهای اجرایی ستادی را رها کند و مستقیماً به بخش عملیات بپیوندد. او با صراحت میگفت: «در شرایطی که کشور در مواجهه مستقیم با توطئههای نظامی است، من نمیتوانم یک گوشه آرام بنشینم و به کارهای روتین اداری بپردازم؛ جای من در خط مقدم اتاق عملیات است.» با انتقال او به معاونت عملیات، عملاً خانه و زندگی را وقف وظیفه کرد؛ روزها و شبها بهطور مداوم در اتاق جنگ سپاه مستقر بود و در طول هفته، تنها شاید دو یا سه مرتبه آن هم در حد دیداری کوتاه، تعویض لباس و بوسیدن روی بچهها به منزل میآمد و بلافاصله به سنگر خدمت بازمیگشت.
تجربه کردن شهود غریب و اضطراب بیامان یک شب قبل از عروج
شاید یکی از سوزناکترین و اسرارآمیزترین فرازهای روایت همسر شهید، ماجرای الهام قلبی و شهود تکاندهندهای باشد که دو شب پیش از شهادت در خلوت خانه رخ داد. خانم نظام با چشمانی بارانی آن ساعات فراموشنشدنی را چنین تصویر میکند: «دو شب مانده به شهادت، اکبر پس از روزها بیخوابی برای ساعاتی به خانه آمد تا تجدید قوا کند. من برای اقامه نماز مغرب و عشا ایستاده بودم. میان دو نماز، ناگهان طوفانی از دلآشوبه، اضطراب مرگبار و ترسی ناشناخته بر تمام وجودم چنگ انداخت؛ حسی شبیه به اینکه دارند بندبند جانم را جدا میکنند. در همان لحظات، تمام صحنههای تلخی که قرار بود ۴۸ ساعت بعد رخ دهد، مو به مو و عیناً از جلوی چشمان باطنم عبور کرد! دیدم که پادگان موشکباران شده، غوغا به پا شده و من در میان آتش و خاک به دنبال پیکر همسرم میدوم...»
او ادامه میدهد: «با چشمانی گریان و حالی منقلب از سجاده برخاستم. دیوانهوار شروع به اسفند دود کردن کردم، قرآن را به دست گرفتم و با دستان لرزان مبالغی را به عنوان صدقه زیر آینه گذاشتم. اکبر از اتاق بیرون آمد و وقتی حال پریشان، اشکهای روان و اسفند دود کردنم را دید، به سمتم آمد، دستم را گرفت و سعی کرد آرامم کند. گفت: خانم عزیز، چرا این کارها را میکنی؟ چرا اینقدر پریشانی؟ همه چیز آرام است، به لطف خدا داریم عملیات را خوب پیش میبریم و خطری نیست... اما من در ژرفای چشمان خودش هم موجی از ناآرامی و دلآشوبهای پنهان را میدیدم؛ گویی او هم میدانست ملائک الهی در تدارک استقبال از اویند، ولی به خاطر آرامش دل من، چیزی بر زبان جاری نمیکرد.»
شرکت جستن در تشییع شهید رضایی و نجوا در مزار شهیدان
صبح روز دوم تیرماه، برگ دیگری از تقدیر ورق خورد. نوه عمه شهید عنایتی (شهید رضایی) در همان درگیریهای جنگ تحمیلی دشمن به فیض شهادت نائل آمده بود و مراسم تشییع پیکر مطهر او در امامزاده محمد (ع) کرج برگزار میشد. اکبر آقا به همراه همسرش در این آیین باشکوه حاضر شد. صلابت و ایمان شهید در این مراسم تجلی دیگری داشت؛ او خود با دستان خویش وارد مزار شد، پیکر شهید رضایی را با طمأنینه و اشک در آغوش خاک نهاد، تلقین خواند و از قبر بیرون آمد. اما به محض آنکه پایش به بیرون مزار رسید، به سمت همسرش آمد؛ چهرهاش به غایت دگرگون و رنگش پریده بود.
شهید در حالی که دستش را روی قفسه سینه گذاشته بود، با لحنی که هرگز از خاطر همسرش محو نمیشود، گفت: «زهرا، نمیدانم چرا اینقدر حالم دگرگون و بد است... یک سنگینی عجیبی روی قلبم افتاده...» ساعت آن زمان، دقیقاً یازده و چهلوهفت دقیقه ظهر بود؛ درست همان ساعتی که دقیقاً بیست و چهار ساعت بعد، میعادگاه آسمانی شدن خود او در دل آتش و آهن میشد! شهید عنایتی که نمیخواست همسرش بیش از آن در میان شلوغی جمعیت بیتاب شود، کلید خودرو را به او سپرد و گفت: «شما بچهها را بردارید و به منزل بروید؛ من هم بهزودی خودم را میرسانم.» آن حضور در گلزار شهدا و قرار گرفتن در دل خاک، گویی آخرین بیعت او با یاران رفته بود.
از دست رفتن استراحت و شتابیدن به سوی مقر فرماندهی
ساعتی پس از بازگشت به منزل، حوالی ساعت هشت صبح خبر رسید که بخشی از تأسیسات حوزه کرج هدف تعرض هوایی دشمن قرار گرفته است. صدای انفجار و لرزش زمین، اضطراب شهر را دوچندان کرده بود. در این هنگام، تلفن همراه شهید عنایتی به صدا درآمد و خبر آمادهباش فوری در معاونت عملیات سپاه کرج داده شد. شهید که در اثر بیش از هفتاد و دو ساعت بیخوابی مطلق و کشیک مداوم، چند دقیقهای پلک بر هم گذاشته بود، با شنیدن صدای تلفن از خواب پرید. نخستین واکنش او به همسرش، ناراحتی از بیدار نشدن به موقع بود: «چرا اجازه دادی من بخوابم؟ چرا صدایم نکردی؟ در این شرایط حساس ثانیهها هم تعیینکنندهاند...»
همسر شهید با دلسوزی پاسخ داد: «اکبر آقا، تو سه شبانهروز نخوابیدهای، توانت تمام شده بود...» اما جهاد در نگاه این رزمنده مخلص، هیچ توجیهی برای درنگ باقی نمیگذاشت. با عجلاتی شگفتانگیز لباس فرم پاسداری را بر تن کرد، پوتینها را بست و آماده خروج از خانه شد؛ حرکاتی تند و بدون اتلاف وقت که نشان میداد روح بیقرار او دیگر آرام و قراری برای ماندن در ساحل عافیت ندارد.
گشودن حلقه ازدواج به نشانه پایان تعلقات خاکی
در همان دقایق پایانی وداع در منزل، واقعهای نمادین و بسیار سوزناک رخ داد که در طول بیست و دو سال زندگی مشترک هرگز سابقه نداشت. در اثر بیخوابیهای کشنده، کار فشرده و اضطراب مداوم عملیات، انگشتان دست شهید به شدت ورم کرده بود؛ تا جایی که حلقه سیمین ازدواجش که از تیرماه سال ۱۳۸۲ همواره بر انگشت دست چپش خودنمایی میکرد و نماد وفاداری و محبت بیپایان به همسرش بود، به شدت به دستش فشار میآورد و موجب آزار شده بود.
شهید عنایتی رو به همسرش کرد و با حجب و حیای همیشگی و چشمان زلالش گفت: «خانم، از دست من ناراحت نمیشوی اگر من این حلقه را بعد از ۲۲ سال از دستم دربیاورم؟ ببین دستهایم چقدر ورم کرده و اذیت میکند...» همسرش بغضآلود گفت: «نه عزیز دلم، این چه حرفی است، دربیاور تا اذیت نشوی.» اکبر حلقه را به آرامی از انگشت خارج کرد و با احترام روی میز خانه گذاشت؛ حرکتی که در باطن خود، معنایی فراتر از یک موضوع جسمانی داشت. گویی پاسدار رشید اسلام در حال سبکبال شدن بود؛ باز کردن حلقه ازدواج و وانهادن آن در خانه، به مثابه گسستن آخرین رشته از تعلقات مادی و زمینی بود تا روحش در آسمان ملکوت بدون هیچ وابستگی پرواز کند.
ثبت شدن واپسین لبخند در آیینه نگاه چارچوب آسانسور
لحظه خروج شهید عنایتی از منزل، تابلویی بینظیر از عاطفه و یقین بود که خانم نظام آن را «تصویری ابدی و تغییرناپذیر در حافظه قلبش» توصیف میکند. پس از آماده شدن، شهید وارد راهرو شد و به سوی کابین آسانسور رفت. دکمه آسانسور را فشرد، اما پیش از آنکه درها به روی هم جفت شوند، برگشت، به چارچوب تکیه داد و با چهرهای که نوری ناشناخته آن را فراگرفته بود، به چشمان نگران همسرش خیره شد.
با لحنی که آرامش و قطعیتی عمیق در آن موج میزد، گفت: «زهرا جان، خیلی مراقب خودت و بچهها باش. حواست کاملاً به امیرعلی و امیرصدرا باشد... من امشب دیگر به خانه نمیآیم.» همسر شهید با اشاره به آن ثانیهها میگوید: «آن نگاه با تمام نگاههای بیست و دو سال گذشته تفاوت داشت؛ نگاهی آرام، ژرف، نافذ و لبریز از یک وداع بیبازگشت. هیچ شتابی در چشمانش نبود، بلکه سکوتی پر از معنا داشت که فریاد میزد: این نگاهِ آخر است؛ نگاهی که تاریخ هرگز آن را برای من تکرار نخواهد کرد... درهای آسانسور بسته شد و اکبر آقا برای همیشه از مدار خاک رخت بربست.»
زنگ خوردن ساعت یازده و چهل و پنج دقیقه و اصابت به قرارگاه سپاه
صبح روز دوشنبه دوم تیرماه، شهر کرج در تبوتاب اخبار حملات پراکنده میسوخت. خانم نظام حوالی ساعت ده صبح با تلفن همراه همسرش تماس گرفت تا از احوالش باخبر شود. اکبر با همان صدای استوار اما مهربان پاسخ داد. همسر پرسید: «اکبر آقا، صبحانهات را خوردی؟ حالت چطور است؟» شهید پاسخ داد: «بله خانم خیالت راحت، صبحانه را خوردیم و الحمدلله همهچیز خوب است. ما فردا یک جلسه کاری بسیار مهم و سرنوشتساز داریم و باید برنامهریزیها را نهایی کنیم.» این مکالمه کوتاه، آخرین طنین صدای مردی بود که کلماتش بوی صلابت و انجام وظیفه میداد.
اما عقربههای ساعت به سمت همان موعد موعود، یعنی حوالی ساعت یازده و چهلوپنج دقیقه پیش رفت؛ درست همان لحظهای که روز قبل در قبرستان امامزاده محمد قلب شهید را به تپش انداخته بود. ناگهان خبر مهیبی در شهر پیچید: مقر ستادی سپاه امام حسن مجتبی (ع) در کرج هدف بمباران هوایی دشمن صهیونیستی قرار گرفته است! دل همسر لرزید. دستپاچه به تلفن چنگ زد، شماره اکبر را گرفت؛ بوق اول خورد، اما ناگهان تماس ریجکت (رد) شد! چند ثانیه بعد دوباره تماس گرفت، ولی این بار دستگاه پیام خاموش بودن تلفن همراه را مخابره کرد. آتشی به جانش افتاد که با هیچ آبی فرو نمینشست.
دویدن دیوانهوار از بازار ملاصدرا تا کانون فرهنگی و وصال در بیمارستان مدنی
خانم نظام بلافاصله با یکی از نزدیکان راهی خیابانها شد. مسیرها بسته و راهها مملو از خودروهای امدادی و مردم نگران بود. او دیگر توان نشستن در ماشین را نداشت؛ خودرو را رها کرد و با پای پیاده و سراسیمه از محدوده بازار ملاصدرا تا حوالی کانون شهید سبحان را در میان اشک، ناله و دلهره دوید. به هر رهگذری، به هر لباسپاسداری و به هر نیروی نظامی که در مسیر میدید میرسید، چادرش را محکم میگرفت و با فریاد التماس میکرد: «شما را به خدا از اکبر عنایتی خبری دارید؟ به من بگویید همسرم زنده است؟ حالش چطور است؟» اما هیچکس پاسخی روشن نمیداد؛ گرد و غبار حادثه سنگینتر از آن بود که کسی اطلاعی دقیق داشته باشد.
در اوج این بیخبری خردکننده، تلفن همراهش زنگ خورد. نام پسر بزرگش، «امیرعلی»، روی صفحه افتاده بود. مادر لرزان دکمه اتصال را فشرد. صدای لرزان و خفه امیرعلی از پشت خط آمد: «مامان... فقط خودت را سریع به بیمارستان شهید مدنی برسان...» این جمله تیر خلاصی بر امیدهای ظاهری بود. همسر شهید با هر مشقتی که بود خود را به اورژانس بیمارستان مدنی رساند؛ جایی که راهروها مملو از دود، برانکارد و فریاد مجروحان بود. اما وقتی پای همسر به محوطه داخلی رسید، همرزمان سر به زیر افکنده بودند؛ اکبر عنایتی در همان دقایق نخست بمباران و اصابت موشک، در حین انجام وظیفه در اتاق عملیات، بال در بال ملائک گشوده بود و همهچیز در این جهان فانی به پایان رسیده بود.
سر برآوردن شجاعت از دل مصیبت و اعلام افتخار به همسری شهید
از دست دادن تکیهگاهی که بیست و دو سال ستون خیمه زندگی، مظهر عطوفت، تکیهگاه روحی و امین رازهای یک زن بوده، داغی نیست که با واژهها بتوان عمق آن را به تصویر کشید. خانم زهرا نظام نیز از این رنج جانکاه مستثنا نیست و با شجاعت تمام اذعان دارد که بار فراق، دلتنگیهای عصر جمعه و جای خالی پدر در میان دو فرزند نوجوان، باری به شدت سنگین است. اما در ورای این حزن انسانی، نوری از عزت و سربلندی موج میزند که قامت او را چونان کوه استوار نگه داشته است.
او در بیانی حماسی و ماندگار در پایان مصاحبه، با صلابتی که یادآور کلام عقیله بنیهاشم (س) است، میگوید: «مسلماً دلتنگی، گریه و فراق ما را بینهایت آزار میدهد و هیچ شبی نیست که بییاد او سر بر بالین بگذاریم؛ اما من همسری داشتم که با شجاعت، آگاهی، ایمان و افتخار در راه دفاع از آب و خاکش، حفظ حرمت نوامیس مردم و در مسیر اطاعت از ولایت جانش را فدا کرد. او نباخت، بلکه بزرگترین افتخار ابدی را نصیب خود و ما کرد. من امروز نه با زاری، بلکه با افتخاری تزلزلناپذیر با تمام وجود فریاد میزنم: بینهایت خوشحالم و به خود میبالم که همسر شهید اکبر عنایتی هستم.»
ترسیم کردن راه آینده برای امیرعلی و امیرصدرا در سنگر قهرمانی
آرزو و هدف بنیادین این همسر بردبار، ادای امانت و عمل به وصایای نانوشته شهید در قبال تربیت فرزندان است. او پیوسته از درگاه خداوند مسئلت مینماید که صبری از جنس صبر بانوی کربلا، حضرت زینب کبری (سلاماللهعلیها)، به او عنایت فرماید تا در سایه این نیروی معنوی، بتواند دو یادگار عزیز شهید، امیرعلی و امیرصدرا را دقیقاً در همان مسیری که پدرشان آرزو داشت، پرورش دهد و به جامعه اسلامی تقدیم کند.
از نگاه او، میدان ورزش، سنگر فوتبال و حضور پرشور در صحنههای اخلاقمدارانه ورزشی، میتواند جلوهگاهی نو برای استمرار راه جهادی پدر باشد. امیرعلی که با تشویقها و هدایتهای شبانهروزی پدرش توانسته مدارج ورزشی را در رده جوانان با افتخار طی کند، امروز میداند که هر بار پا به زمین چمن میگذارد، پدری در آسمانها نظارهگر غیرت و پشتکار اوست. همسر شهید بر این باور است که ترویج فرهنگ شهادت تنها در لباس نظامی خلاصه نمیشود؛ یک فوتبالیست متعهد، یک جوان ورزشکار بااخلاق و یک مؤمن فعال در اجتماع نیز میتواند به بهترین وجه مروج خون پاک شهدایی باشد که رفتند تا عزت ایران و ایرانی تا ابد سربلند بماند.
ریشهیابی شیفتگی کودکی به جبهه از زبان پدر شهید
برای تکمیل هندسه هویتی و فهم دقیقتر چرایی عروج ملکوتی شهید اکبر عنایتی، رجوع به خاطرات پدر ارجمند ایشان، «حاج حفظاله عنایتی»، گواهی روشن بر اصالت و ریشهداری این شجاعت است. پدر شهید نقل میکند که ماجرای دلدادگی اکبر به جبهه و دفاع، نه مربوط به دوران جوانی، بلکه ریشه در دوران طفولیت او دارد. در سال ۱۳۶۱، در اوج سالهای حماسه دفاع مقدس، هنگامی که پدر عازم خطوط مقدم نبرد حق علیه باطل میشد، اکبر که کودکی خردسال بود، با گریه چنگ به لباس پدر میزد و التماس میکرد: «بابا، مرا هم با خودت به جبهه ببر!»
پدر با خنده به او میگفت: «پسرم، تو بچهای، دژبانی جلوی ما را میگیرد و نمیگذارد وارد منطقه شوی.» اما کودک با همان هوش و انگیزه سرشار پاسخ میداد: «نه بابا! شما ماشین داری، با ماشین میرویم و کسی جلوی ما را نمیگیرد!» پس از بازگشت پدر از جبهه، اکبر کوچک ساعتها با تکههای ترکش و پوکههایی که پدر به یادگار آورده بود بازی میکرد و آنها را برای نمایشگاههای مدرسه و پایگاه بسیج میبرد. سرانجام در سال ۱۳۶۷، پدر دست فرزندش را گرفت و او را رسماً به پایگاه بسیج مسجد خوشرفتار گوهردشت کرج و نزد آقای فضائلیمنش برد و سپرد؛ پایگاهی که در حقیقت مدرسه اولیه رشد، تکامل معنوی و تربیت حماسی این پاسدار نامدار البرز شد.
مرور کارنامه درخشان در فردیس و مناطق محروم استان البرز
بررسی کارنامه عملیاتی و مدیریتی شهید عنایتی نشان میدهد که او هرگز مدیری عافیتطلب و در حصار میز و اتوماسیون اداری نبود. خدمات ماندگار او در اطلاعات ناحیه سپاه فردیس کرج، نقشی اساسی در تأمین امنیت پایدار آن منطقه در بحرانهای اجتماعی بر جای گذاشت. همزمان با احساس نیاز به خدمات عامالمنفعه، او پیشگام احداث بیمارستان صحرایی در فردیس شد؛ پروژهای خطیر که با جذب پزشکان خیر و متعهد، توانست خدمات تخصصی و درمانی رایگان را در اختیار هزاران تن از خانوادههای محروم و کمبرخوردار قرار دهد.
پس از آن، حضور درخشان او به عنوان مسئول بسیج سازندگی سپاه استان البرز، منشأ ساخت و بازسازی صدها خانه محروم، آبرسانی به روستاهای دورافتاده طالقان و اشتهارد و اشتغالزایی برای جوانان نیازمند گردید. توانمندی بالای او در ایجاد ارتباط با اقشار مختلف و دلسوزی ذاتی برای نیازمندان، سبب شد به سمت معاونت اجتماعی سپاه استان منصوب شود؛ سمتی که در آن به تدبیر امور آسیبدیدگان اجتماعی پرداخت. در کنار تمام این خدمات خطیر، او مدتی نیز به پیشنهاد خانم نظام و تأیید فرماندهی ارشد، مسئولیت فرماندهی سپاه غرب استان البرز را بر دوش کشید و تا آخرین لحظات حیات خاکیاش در اتاق عملیات، دمی از جهاد و خدمت به میهن فروگذار نکرد.
حکایت سوزناک واپسین وداع در مکالمه تصویری مکه مکرمه
یکی دیگر از تلخترین و در عین حال شکوهمندترین فرازهای شهادت این دلاورمرد، عدم حضور والدین در لحظه عروج او بود. پدر و مادر شهید در آن مقطع زمانی برای ادای مناسک حج ابراهیمی در سرزمین وحی و شهر مکه مکرمه حضور داشتند. پیش از اعزام، شهید با وسواسی عجیب دو بار با پدر و مادر وداع کرده بود؛ کلیپی تصویری از آن روزها به یادگار مانده که نشان میدهد اکبر با لبخندی معصومانه به مادرش میگوید: «مامان جان، به بابا بگو سرش را بالا بیاورد و نگاهم کند... مامان خدانگهدار، بابا خدانگهدار، به سلامت بروید و برگردید.»
خبر شهادت اکبر در روز دوم تیرماه، از طریق برادر وسطی (رضا) و به شکل تماس تصویری به مکه مخابره شد. در ابتدا برای کاستن از شدت شوک، سخن از مجروحیت جزئی به میان آمد، اما طولی نکشید که بغض برادر شکست و پدر دریافت که فرزند رشیدش به جمع شهدای گلگونکفن پیوسته است. پدر که ۴۴ روز تمام بود روی ماه اکبرش را ندیده بود، در بازگشت از مکه، با شوری زایدالوصف مسیر زمینی را از عتبات عالیات و کربلای معلی گذراند و این داغ سنگین را تا رسیدن به کرج از مادر پیر شهید پنهان کرد تا این مادر صبور، در آشیانه خالی اکبر با پیکر پاک شهیدش وداع کند.
تجلی اخلاص و رازداری در سیره شهید عنایتی
در مرور خاطرات همرزمان، آنچه بیش از همه درباره اکبر عنایتی بازگو میشود، خصلت بینظیر «رازداری، کتمان عمل و پرهیز از تظاهر» است. او با وجود بر عهده داشتن حساسترین سمتهای اطلاعاتی و عملیاتی، هرگز اجازه نمیداد سرسوزنی از اخبار و مسائل امنیتی به حریم محافل خصوصی یا خانوادگی درز پیدا کند. این رازداری نه فقط یک پروتکل سازمانی، بلکه ناشی از ملکه تقوای درونی او بود؛ چرا که باور داشت امانتداری شرط ایمان است و اعتماد مومنان بالاترین سرمایهای است که پاسدار باید از آن صیانت کند.
همچنین شهید عنایتی هیچگاه حاضر نشد فعالیتها، شبزندهداریها، احداث بیمارستانهای صحرایی و مجاهدتهای سازندگیاش در البرز دستمایه گزارشسازیهای تبلیغاتی و دوربینهای رسانهای شود. او مخلصانه برای رضای خدا کار میکرد و معتقد بود کاری که برای دیدهشدن در چشم انسانها انجام گیرد، در ترازوی سنجش الهی وزنی نخواهد داشت. همین اخلاص عمیق و پرهیز وسواسگونه از ریا بود که سرانجام خریدار جان او شد و نامش را برای همیشه در تاریخ پرافتخار استان البرز و ایران اسلامی جاودانه ساخت.
استمرار رسالت زینبی در انتقال پیام ایثار به نسل نو
گزارش تفصیلی زندگی و شهادت شهید اکبر عنایتی، صرفاً روایت یک سوگنامه خانوادگی نیست؛ بلکه منشوری جامع از حیات طیبه انسانی است که در عصر فتندهها و هیاهوهای مادی، راه روشن ولایتپذیری، نماز، اخلاق، خدمت به محرومان و غیرت میهنی را برگزید. پیامی که همسر مکرمه شهید، خانم زهرا نظام، امروز به عنوان رسالتی زینبی بر دوش خود احساس میکند، روشنگری برای نسلهای دهههفتادی، دهههشتادی و نسل نوپای امروز است.
شهید پاسدار اکبر عنایتی با خون پاک خویش در خاک گرم کرج به همگان اثبات کرد که لباس سبز پاسداری، جامه شهادت و میدان خدمت است؛ لباسی که اگر با صبر، رازداری، اخلاص و اهتمام به فرایض الهی عجین شود، فرجامی جز عروج سرخ نخواهد داشت. امروز کانون شهید سبحان، پایگاه شهید خوشرفتار، پادگان امام حسن مجتبی (ع)، کوچههای شهر کرج و فراتر از آن، تاریخ مقاومت مردم البرز، یاد و نام این فرمانده متواضع را به خاطر خواهند سپرد؛ مردی که حلقه ازدواجش را به یادگار گذاشت تا گردنبند مدال ابدی شهادت را از دست مولایش حسین بن علی (علیهالسلام) دریافت کند.
انتهای پیام/