شهید اردبیلی که پیکرش بعد از 16سال شناسایی و به اردبیل منتقل شد
به گزارش نوید شاهد اردبیل، شهید محسن ایران نژاد، یکم تیر ۱۳۶۷، در شهرستان اردبیل دیده به جهان گشود. پدرش عسگر، کارگر بود و مادرش گلتاج نام داشت. تا اول راهنمایی درس خواند. سرباز نیروی انتظامی بود. بیست و ششم مهر ۱۳۸۷، در پاسگاه مرزی تسمر سراوان هنگام درگیری با نیروهای گروه جندالله به شهادت رسید. اثری از پیکرش به دست نیامد.

دوران ابتدایی
دوران ابتدایی را در شهرستان اردبیل در مدرسه شهید پیرزاده به اتمام رساند. وی به درس علاقه زیادی داشت و در انجام تکالیف درسی بسیار کوشا بود. او حتی کتابهای مقطع بالاتر را میخواند تا پایه درسی او تقویت شود و آرزویش این بود که در آینده دکتر شود و میگفت که میخواهم دکتر شوم تا مادر بیمارم را مداوا کنم.
ترک تحصیل در دوره راهنمایی
ناملایمات زندگی و راههای صعب العبوری که در زندگی هر انسانی قرار دارد باعث شد وی تصمیم بگیرد بعد از اول راهنمایی که در مدرسه شهید خلیل آبادی به اتمام رسانده بود ترک تحصیل کند تا بتواند گوشهای از مخارج زندگی خانواده اش را تامین کند. وی از کودکی خانواده اش را بسیار درک میکرد به همین دلیل هزینههای اضافه برای خانواده اش ایجاد نمیکرد. حتی در مواقعی کار میکرد تا مخارج درسی اش را تامین کند. روزی که محسن در مدرسه شهید خلیل آباد درس میخواند به خدمتکار مدرسه کمک میکند و از این بابت خدمتکار به او دستمزدی پرداخت میکند. با این پول برای مادرش میوه میخرد. مادرش قبول نمیکند و میگوید که با کدام پول این میوهها را خریدهای. محسن میگوید مادرجان به خدا حلال است با دستهای خودم کار کردهام حتی اگر باور نمیکنید میتوانید از خدمتکار مدرسه بپرسید.
کارگری در سن پایین
بالاخره وی علیرغم میل باطنی ترک تحصیل کرد و به کارگری مشغول شد و میگفت کار میکنم و برای خودمان خانه خوبی میخرم. وی در کنار کارگری به ورزش کشتی نیز میرفت طبق گفته خانواده ایشان به خواندن نماز در وقت اذان بسیار اهمیت میداد و در مساجد نیز حضور پیدا میکرد.
روایت برادرش داود ایران نژاد
من چند سالی از محسن بزرگتر بودم. وقت اذان محسن میخواست به مسجد برود من میخواستم اعتقادات او را بسنجم. دست وی را گرفتم و گفتم چه میشود که مسجد نروید و سر موقع نماز نخوانید میتوانی در خانه و هر زمانی که وقت داشتی نمازت را بخوانی او کمی عصبانی شد و گفت: وقت نماز که میآید احساس میکنم چیزی گم کردهام که باید پیدایش کنم به این عمل عادت کردهام وقت اذان که میشود باید نماز بپا دارم. به من اثبات شد که واقعاً محسن اعتقاد بسیار قوی دارد که با هر بادی نمیلرزد.
محسن در کلاسهای قرآنی شرکت میکرد و همچنین از کودکی ارادت خاصی به امام حسین (ع) داشت و در ماه محرم حضور بسیار فعالی در مراسم عزاداری اباعبدالله الحسین (ع) داشت. ارادت وی به اهل بیت را میتوان به خانواده مذهبی ایشان نیز نسبت داد طبق گفته پدر بزرگش هر سال هیئتی در منزل ایشان برپا میشود.
روایت مادر
چند روزی به اعزام محسن میماند با پولی که با زحمت فراوان به دست آورده بود برای خود کت و شلوار خریده بود. کت و شلوار را پوشید و جلوی آینه ایستاده بود به خود نگاه میکرد و خودش را مرتب مینمود. برگشت به من گفت مادرجان دامادی به من میآید. انشاءالله وقتی خدمت سربازی را تمام کردم عروسی میکنم.
من هم گفتم محسن جان بسیار خوب شدی. انشاءالله روزی باشد که تو را درلباس دامادی ببینم. محسن چند روز بعد سرش را اصلاح کرد و به خدمت سربازی اعزام شد. محسن دوره آموزشی را در مشگین شهر سپری نمود.
روایت خاله
محسن بعد از اینکه دوره آموزشی را به اتمام رساند به اردبیل آمد. در تقسیم بندی محل خدمت وی در استان سیستان و بلوچستان در پاسگاه مرزی تسمر که متعلق به شهرستان سراوان میباشد. در آن روز یکی از خویشاوندان مراسم عروسی داشت ما و خانواده محسن همگی در این مراسم حضور داشتیم شهید محسن هم به آن عروسی آمد و میخواست با ما و مادرش خداحافظی کند. شهید محسن و من همدیگر را بسیار دوست میداشتیم برای همان من را صدا زدند که محسن تو را میخواهد ببیند. من رفتم و دیدم که محسن حال بسیار متفاوتی دارد که اصلاً قابل توصیف با روزهای گذشته نبود.
او به من گفت: خاله جان، مادرم مریض است از مادرم مواظبت کنید علت دگرگونی حالش را پرسیدم محسن در حالی که صدایش میلرزید گفت: از مادرم نگران هستم میترسم تا وقتی که من برگردم دیگر او را نبینم با ما و مادرش خداحافظی کرد. چند قدمی در حیاط رفته بود که بازهم برگشت و دوباره به من گفت مواظب مادرم باشید که از او بسیار نگرانم. برگشت و میخواست که از درب حیاط خارج شود به ما نگاه کرد. نگاهش آنقدر مظلومانه بود که همه ما را به گریه درآورد. آن نگاه گرچه یک نگاه سادهای بود ولی بسیار پرمحتوا بود. که با آن نگاه به ما خیلی چیزها گفت وقتی آن نگاه به یادم میافتد دلم را به درد میآورد.
محسن هر از چند گاهی با خانواده اش از پاسگاه مرزی تسمر تماس میگرفت و صحبت میکرد. تا اینکه در یکی از تماسهای تلفنی از خانواده اش میخواهد تا پولی را به حسابش واریز کنند تا به مرخصی بیاید. تا اینکه بعد از چند روزی به خانواده اش خبر میرسد که گروهک ریگی محسن را به همراه تمامی نیروهای پاسگاه به اسارت میبرند. حدوداً پس از یک ماه شهید محسن با پدر بزرگش تماس میگیرد و با او صحبت میکند.
روایت پدربزرگ
در مغازه نشسته بودم که زنگ تلفن به صدا در آمد. تلفن را برداشتم ولی صدایش را تشخیص ندادم. پرسیدم تو کی هستی. با حالت گریان گفت: من محسن هستم وقتی شنیدم ناخودآگاه گریه بر من غالب شد بابا ما را اسیر کردهاند. پنجاه میلیون تومان میخواهند تا آزادمان کنند در همین صحبت بود که تلفن را از دستش گرفتند و قطع کردند. تا اینکه محسن به همراه تمامی نیروهای پاسگاه و برابر اطلاع واصله در مورخه بیست و ششم مهر ۱۳۸۷ توسط گروهک ریگی در پاسگاه مرزی تسمر (شهرستان سراوان) به شهادت میرسند و پیکر مطهرش نیز تحویل داده نشده است.
تفحص پیکر و انتقال به اردبیل
۲۴ خرداد ۱۳۸۷ گروهک تروریستی جندالشیطان به سرکردگی عبدالمالک ریگی، توانست با مهرههای نفوذی و تطمیع یکی از عوامل به داخل پاسگاه شمسر سراوان استان سیستان و بلوچستان در مرز ایران و پاکستان نفوذ کند و ۱۳ نیروی مرزبانی را به گروگان ببرد. چند روز از این حادثه گذشت و مسئولان در حال بررسی موضوع بودند که تصاویر لحظات دلخراش شهادت مرزبانان در رسانههای ضدانقلاب منتشر شد. ۱۳ نظامی بیدفاع تیر خلاص خورده و سر از بدنشان جدا شد و در بیابانهای داغ پاکستان دفن شدند. پیکر مطهر شهید محسن ایران نژاد به همراه پیکرهای مطهر هشت شهید مرزبانی فراجا پس از ۱۶ سال در بیابانهای پاکستان تفحص و برای خاکسپاری به اردبیل منتقل شد.
انتهای پیام/