آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۰۳۳۵
۱۷:۳۸

۱۴۰۵/۰۶/۲۲

مهربان و مهمان نواز بود

شهید«پرویز خادم» مهربان و مهمان نواز بود و نوزدهم دی ۱۳۶۳، در میمک توسط نیرو‌های عراقی بر اثر اصابت ترکش به سر و سینه شهید شد.


به گزارش نوید شاهد اردبیل، شهید پرویز خادم لورون فرزند میکائیل در دهم مرداد یک هزار و سیصد و چهل و سه در روستای لورون اردبیل به دنیا آمد. پدرش کشاورز بود و مادرش فاطمه ملکی به خانه داری و انجام کار‌های معمول زنان روستایی می‌پرداخت. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور یافت. نوزدهم دی ۱۳۶۳، در میمک توسط نیرو‌های عراقی بر اثر اصابت ترکش به سر و سینه شهید شد. مزار وی در گلزار شهدای بهشت فاطمه اردبیل واقع است.

مهربان و مهمان نواز بود

دوران کودکی و فوت پدر

اما روزگار در همان ایام کودکی پرویز باد خزان را به باغ عمر پدر او وزاند و پرویز بدون درک کامل از پدر یتیم شد. همزمان با تولد پرویز پدرش به شدت بیمار شد و چندی به طول انجامید ولی قبل از آنکه پرویز به معنای ساده‌ی کلمه پدرش را بتواند بعنوان پدر صدا کند و ببیند آقا میکائیل دیده از دنیا فرو بست. در این دوران وضعیت اقتصادی آنها ضعیف بود و کشاورزی مختصری انجام می‌دادند و با وجود فوت پدر خانواده این کار کشاورزی هم کیفیت اقتصادی و بازده مالی چندانی نداشت و وضع مالی خانواده وخیم بود خانواده‌ای که از لحاظ جمعیت هم آمار بالایی داشت پرویز در محیط روستا بزرگ می‌شد و به دلیل عدم امکانات قبل از تحصیل از جمله کلاس قرآن و یا مهد کودک و.. دردامان پر مهر مادر رشد می‌کرد و با بچه‌های روستا به بازی‌های محلی و سنتی و بومی می‌پرداخت و وقت زیادی را با هم سن وسالهایش سپری می‌کرد.

دوران دبستان

روزگار گذشت و پرویز بزرگ شد و وارد مدرسه‌ی ابتدایی روستای خودشان روستای لوران شد که دبستان دهخدا نام داشت. درس خواندن او در حالت مطلوبی ادامه یافت. در این دوران که پرویز ابتدایی را می‌خواند خانواده او در روستا بودند و به همان شغل معمول روستانشینان یعنی کشاورزی اشتغال داشتند، اما به دلیل بزرگ شدن فرزندان و کمک آنها به کار کشاورزی خانواده و دیگر کارها، وضع مالی شان نسبت به قبل کمی بهتر شده بود و حتی پرویز کوچک که ابتدایی را می‌خواند در حد توان جسمی و در حد اوقات فراغت از تحصیل خود به این قبیل کار‌ها پرداخته و دیگر اعضای خانه  را یاری می‌کرد.

 دوران نوجوانی به روایت برادر 

پرویز با همه بچه‌های روستایشان دوست بود ولی با سه نفرشان به نام‌های فرخ، هابیل و مهدی بیشتر صمیمی بود و دائماً با هم بودند اوقات فراغتش را معمولا بازی می‌کرد و یا در سبزه زار و علفزار‌های روستا به گشت و گزار می‌پرداخت و بازی می‌کرد برادرش امین خادم در یاد کرد آن دوران چنین می‌گوید چیزی که برایم در آن دوران جالب می‌نمود این بود که پرویز با آنکه سن وسال کمی داشت ولی بیشتر از همه ما در کار‌های کشاورزی تلاش و کوشش می‌کرد. بیشتر از بردارش درو می‌کرد و وقتی من به برادر بزرگش کمک می‌کردم ناراحت می‌شد و می‌گفت که من که از او کوچکترم بیشتر از او کار می‌کنم چرا به او کمک می‌کنی؟ آری از دست دادن پدر در دوران کودکی، بزرگ شدن در محیط روستا با آن همه مشقت و تلاش سخت کوشانه می‌رفت تا پرویز را مرد روز‌های سخت بار بیاورد و روحی بزرگ به او ببخشد او دراین شرایط و این وضع زندگی بزرگ شد و موفق شد که دوران ابتدایی را با موفقیت به اتمام برساند، اما زندگی روستایی و کار کشاورزی و نبود مدارس بالاتر از ابتدایی در روستا پرویز را برآن داشت تا به جای ادامه‌ی تحصیل به ترک آن اقدام و کار کشاورزی را ادامه دهد.

کارگری و جوشکاری در تهران

پرویز نوجوان بود که تصمیم گرفت برای کارگری و جوشکاری به تهران برود در حالیکه وضع اقتصادی خانواده خادم نسبت به قبل بهتر شده بود، چون بچه‌ها بزرگ شده بودند و کار می‌کردند هم کارگری می‌کردند و هم در کار‌های کشاورزی مشغول به فعالیت بودند.  بدین ترتیب پرویز راهی تهران شد تا با جوشکاری و کارگری در این کار بتواند خانواده را بهتر در امر تامین مخارج خود یاری رساند. گاهی هم به روستا می‌آمد و به خانه سر می‌زد و در روستا به گشت و گذار پرداخته و به کار‌های خانه رسیدگی می‌کرد.

مهربان و مهمان نواز بود

پرویز اگر چه پدرش را ندید و در کودکی از دست داد، اما به مادری مهری دو چندان داشت و با همکاری صمیمانه و مهربانانه  با مادر و خواهران و برادران در دل تک تک آنها جایی برای خود باز کرده بود و همیشه مورد تمجید اخلاقی آنها می‌بود روستای لوران با مردمان صمیمی اش هم دلبسته‌ی مهربانی‌های او بودند. با همان دوستان و هم سن وسالهایش دوستی نزدیکی داشت و به همه خویشاوند و غیرآن کمک می‌کرد خصوصیات جالب و قابل توجهی که همه در او سراغ داشتند مهمان نوازی او بود برادرش دراین مورد می‌گوید یادم می‌آید که تازه از سر زمین و برداشت محصول آمده بودیم خسته بودیم و می‌خواستیم استراحت کنیم که دیدیم پرویز فردی را با خود از اردبیل آورده است به خانه مان. پرویز به ما می‌گفت که زود غذا تهیه کنید و ماهم با آگاهی از مهمان نوازی او به حرفش گوش داده و خواسته‌ای او را اجابت کردیم و با  کمک همدیگر و با وجود خستگی برای ایشان و مهمانشان غذا درست کردیم.

اعزام به جبهه

 پرویز با داشتن  روحیه‌ای بالا و با خودسازی که در اثر زندگی مشقت بار یتیمی و روستا نشینی به او عطا شده بود تجاوز دشمن به میهن را مغایر با اصل انسانی دید و تصمیم گرفت که برای دفاع از انقلاب و اسلام و ایران اسلامی راهی جبهه‌ها شود. این علاقه تا بدان حد او را مصمم کرده بود که حتی به برادر بزرگش اصرار می‌کرد که جای برادرش به خدمت سربازی برود او با وجود علایقی که به زندگی عادی داشت و با وجود این که دوست داشت زمینی را که دراردبیل خریده بودند بسازد و رانندگی یاد گرفته ماشین بخرد و رانندگی کند مهر همه‌ی اینها را از دل کند تا به جبهه برود. با آگاهی از این مسائل و با اطلاع از این مسئله که پرویز آنقدر علاقه به رانندگی داشت که در نزد عمویش تنها کسی که در روستا ماشین داشت به شاگری می‌پرداخت آنهم از کودکی که حتی پاهایش به زور به پدال گاز می‌رسید، با اطلاع از این مسائل و خیلی علاقه‌های دیگر پرویز می‌توان پی برد که جقدر بر نفس خود مسلط بوده که قید این همه علایق رامی زند و جبهه و ترکش و خون و خمپاره و در نهایت شهادت را به همه‌ی مظاهر و زندگی مادی ترجیح می‌دهد.

روایت همرزم از خصوصیات اخلاقی 

 فرامرز نوحی از زمان همرزمی با شهید پرویز خادم خاطراتی را می‌گوید که مؤبد مهربانی‌های پرویز در دوران حضور او در جبهه است فرامرز نوحی اینگونه می‌گوید یادم هست پرویز آدمی مومن بود که در ماه محرم پیش قدم می‌شد و زمینه‌های عزاداری و سینه زنی سیدالشهدا را فراهم می‌نمود. یک شب که من نگهبان پاس دوم بودم به پرویز گفتم که صبح مرا بیدار کند تا نمازم را بخوانم ایشان که از نگهبانی برگشت مرا بیدار کرد من رفتم بیرون سنگر تا وضو بگیرم وقتی بیرون سنگر رفتم گلوله‌ی توپ دشمن در فاصله‌ی یک و نیم متری من بر زمین برخورد و منفجر نشد بعد از برطرف شدن غبار و گرد حاصله از آن پرویز به سجده افتاد خدا را شکر می‌کرد که من زنده مانده‌ام و هیچ حرفی در مورد خودش نزد.

روایت دوست و همرزم از نحوه شهادت

فرامرز نوحی می گوید: پرویز تازه از مرخصی برگشته بود و چون رسم بود که هر کس از مرخصی به منطقه برمی گشت باخود انواع خوردنی می‌آورد ماهم هنوز پرویز نرسیده رفتیم سراغ ساک او و خود پرویز برگشت وگفت:  صبر کنید خودش ساکش را باز کرد و نان محلی و پنیز محلی را که با خود آورده بود را به همه داد و گفت: امشب هر چه را که آورده‌ام را باید تمام کنید آن شب هر چه را پرویز با خود از اردبیل آورده بود خوردیم و یک هفته بعد، شب ساعت ۱۰ شب بود که به ما خبر رسید یکی از همسنگرهایمان شیهد شده نامش منصور بود. پرویز برخاست و بیرون سنگر رفت. گفتم: پرویز مواظب باش. تقریباً چهار متر از سنگر دور نشده بود ومی خواست به طرف شهید منصور برود و او را به عقب بیاورد. من هم پشت سر او رفتم ناگهان ۳ یا ۴ خمپاره شصت دشمن به نزدیکی ایشان برخورد کرد و منفجر شد من رفتم و او را بلند کردم و دیدم که زخم زیادی از ناحیه سینه و شکم برداشته است. آمبولانس را خبر کردیم و آمد و تا پرویز را برسانیم به بیمارستان صحرایی چندین بار یا حسین(ع) گفت و چشم هایش را برای بست و به مقام رفیع شهادت نایل آمد. پرویز خادم در منطقه میمک در آغوش من جان به جان آفرین تسلیم کرد و شربت شهادت نوشید.

 

 

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه