آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۹۵۹۶
۰۷:۱۲

۱۴۰۵/۰۶/۱۵

روایت نوجوان شهربابکی که «راه خود را شناخت»

شهید سید یونس حسینی موسی در وصیت‌نامه‌اش خطاب به جوانان نوشت: «ای جوانان! بیایید» و از آنان خواست با کنار گذاشتن دلبستگی‌های دنیوی، به یاری رزمندگان بشتابند، راه امام حسین(ع) را ادامه دهند و اجازه ندهند خون شهیدان پایمال شود.


به گزارش نوید شاهد کرمان، «سید یونس حسینی موسی» یکم شهریورماه سال ۱۳۴۹ در شهرستان شهربابک به دنیا آمد. پدرش سیدقاسم و مادرش خدیجه نام داشتند. در سال‌هایی که دفاع از میهن و انقلاب اسلامی به میدان بزرگ امتحان مردانگی تبدیل شده بود، او نیز تصمیم گرفت سهم خود را در این دفاع ادا کند و راهی جبهه شود.

روایت نوجوان شهربابکی که «راه خود را شناخت»

سید یونس، نوجوانی که هنوز سال‌های مدرسه را پشت سر می‌گذاشت، خود را به جبهه رساند؛ جایی که رزمندگان اسلام در برابر دشمن ایستاده بودند. او در وصیت‌نامه‌اش از این حضور با نگاهی سرشار از باور سخن گفته است: «خداوند مرا یاری کرد تا به جبهه بیایم.»

برای او، آمدن به جبهه تنها یک حضور نظامی نبود؛ انتخابی بود که باید میان وابستگی‌های زندگی و آنچه وظیفه خود می‌دانست، انجام می‌داد. به همین دلیل، خطاب به مردم و به‌ویژه جوانان می‌نویسد که وابستگی‌ها نباید مانع حضور در جبهه شود.

او از جوانانی سخن می‌گوید که هر کدام دلیلی برای ماندن داشتند؛ یکی بیماری پدر را بهانه می‌کرد و دیگری می‌گفت می‌خواهد درسش را ادامه دهد. سید یونس اما معتقد بود در آن روزها باید به یاری رزمندگان شتافت و از یکدیگر برای حضور در جبهه سبقت گرفت.

در نگاه این نوجوان شهید، دفاع از اسلام و کشور، مسئولیتی همگانی بود. از مردم می‌خواست راه امام حسین(ع) و معصومین(ع) را ادامه دهند و با پیروی از امام خمینی(ره)، در میدان دفاع حاضر شوند.
سید یونس در بخشی از وصیت‌نامه‌اش خطاب به جوانان می‌نویسد: «ای جوانان! بیایید. نگذارید خون هزاران برادر بی‌گناهتان پایمال شود.»

اما در میان همه این توصیه‌ها، بخش دیگری از وصیت‌نامه حال و هوای متفاوتی دارد؛ جایی که شهید نوجوان با پدر و مادرش سخن می‌گوید. او از آنان می‌خواهد در شهادتش بی‌تابی نکنند و مرگ در راه خدا را بازگشت امانتی می‌داند که مدتی در اختیار انسان بوده است. می‌نویسد: «ای مادر من و ای پدر من! در شهادت من زیاد گریه و زاری نکنید؛ برای اینکه شما امانتی در دستتان بوده و دوباره آن را به خدا تحویل دادید.»
او حتی از خواهر و برادرش نیز می‌خواهد گریه نکنند و دلیل انتخاب خود را چنین بیان می‌کند: «من راه خود را شناختم و ادامه دادم تا شهادت نصیبم شد.»

سرانجام، چهارم شهریورماه سال ۱۳۶۵، در منطقه جفیر، گلوله دشمن به زندگی این نوجوان شهربابکی پایان داد؛ اما راهی که خود از آن سخن گفته بود، برای همیشه در یادها ماند. پیکر مطهر شهید سید یونس حسینی موسی پس از شهادت، در گلزار شهدای شهرستان شهربابک آرام گرفت.

وصیت‌نامه شهید «سید یونس حسینی موسی»:

بسم‌الله الرحمن الرحیم
«وَلا تَقُولُوا لِمَن یُقْتَلُ فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْیَاءٌ وَلَکِن لَا تَشْعُرُونَ»
و به کسانی که در راه خدا کشته می‌شوند، مرده مگویید؛ بلکه آنان زنده‌اند، ولی شما نمی‌فهمید.

با سلام و درود بی‌کران به رهبر کبیر انقلاب اسلامی و با سلام و درود به آقا امام زمان(عج). با درود و سلام به شهدای اسلام از صدر اسلام تاکنون و با سلام و درود به رزمندگان اسلام که در جبهه‌ها مانند شیر می‌خروشند و به طرف روباه‌ها می‌تازند. وصیت‌نامه‌ام را شروع می‌کنم، در حالی که خودم را کوچک می‌شمارم.

خداوند مرا یاری کرد تا به جبهه بیایم. ای امت شهیدپرور و دلاور! به خدا قسم، شما این زندگی‌های بی‌ارزش و ناچیز را بگذارید و به سوی جبهه‌ها روانه شوید. از زن و فرزند، از خانه و آشیانه، از پدر و مادر، از خواهر و برادر و از خویشان خود بگذرید و بیایید؛ چون خداوند این امر مهم را بر عهده ما نهاده تا از مملکت خودمان دفاع کنیم.

اگر بخواهید اسلام پایدار و استوار بماند، باید بیایید. نگویید من چند فرزند دارم و وابستگی‌های دیگری دارم. اینها را بگذارم، کجا بروم؟ اینها همه القائات شیطان‌اند که نمی‌گذارند شما بیایید و از این فیض عظیم بهره‌مند شوید. اگر در خانه‌هایتان شعار «جنگ، جنگ تا پیروزی» را سر می‌دهید، به جای آن بیایید به جبهه تا نگذارید دشمن به ما بتازد؛ ان‌شاءالله که نمی‌تواند بتازد.

نگذارید شیطان بر شما چیره شود و نگذارد شما پا به عرصه نیکی بگذارید. شما بیایید راه حسین(ع) را ادامه دهید. راه همه معصومین را ادامه دهید و شیرمردانه به جبهه‌ها بیایید؛ همان‌طوری که امام عزیزمان فرمودند: «حاضر شدن در جبهه‌ها واجب کفایی است.» پس باید حرف امام را گوش کنیم و به جبهه‌ها بیاییم.

زمانی که من در شهرمان بودم، می‌دیدم کسانی بودند که می‌گفتند: «پدرم مریض است»، «می‌خواهم درسم را بخوانم» و... این حرف‌ها در این موقعیت، گفتن ندارد. باید به یاری رزمندگان شتافت و از یکدیگر سبقت گرفت. این کارها را خدا درست می‌کند. تو نیستی که مریض را شفا می‌دهی؛ پس بیا و به رزمندگان بپیوند. اگر بخواهم از این حرف‌ها بزنم، زیاد است.

ای جوانان! بیایید. نگذارید خون هزاران برادر بی‌گناهتان پایمال شود. در آخرت، این شهیدان حق بر گردن شما دارند. و ای مادر من و ای پدر من! در شهادت من زیاد گریه و زاری نکنید؛ برای اینکه شما امانتی در دستتان بوده و دوباره به خدا تحویل دادید.

همچنین خواهران و برادران من، گریه نکنید. من راه خود را شناختم و ادامه دادم تا شهادت نصیبم شد. و من از منافقان می‌خواهم که در تشییع جنازه من اصلاً شرکت نکنند. و ای مادر من! شیرت را حلالم کن و به کسانی که من را در طفلی شیر داده‌اند، بگویید مرا حلال کنند.

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه