سنگر تعلیم و تربیت، سنگر جبهه، هر دو برای دفاع
به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید محمودحسین عباسی» هفتم اسفندماه ۱۳۳۸ در شهرستان دامغان دیده به جهان گشود. پدرش علیمحمد، بازنشسته شهرداری بود و مادرش زبیده نام داشت. تا پایان دوره کاردانی درس خواند. معلم بود. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. سی و یکم تیرماه ۱۳۶۱ در شرق بصره عراق به شهادت رسید. پیکر او مدتها در منطقه بر جا ماند و بیست و دوم شهریور ۱۳۷۷ پس از تفحص در گلزار شهدای فردوسرضای زادگاهش به خاک سپرده شد.

معلمی که رفت تا شهید شود
روزهای آخر سال تحصیلی، محمودحسین از جبهه برگشت. قصدش برگشتن دوباره به جبهه بود. برای دیدن دانشآموزان و همکاران به مدرسه آمد. با بچهها بسیار صمیمی بود. هرقدر آنها دلشان میخواست به حرفشان گوش میداد.
آن روز بچههای کلاس دوم دبستان شهید گردویی طزره خیلی خوشحال بودند. در کلاس از وقایع جنگ میگفت. بچهها او را قهرمان جبهه نبرد با دشمن میدانستند. در حقیقت آمده بود تا هم بچهها را ببیند و هم خداحافظی کند. یک زنگ را به طور کامل در کلاس ماند و بچهها لذت بردند.
چون میخواست برگردد، زنگ بعد را من به کلاس رفتم. بچهها با اعتراض گفتند: «چرا معلم ما همیشه میره جبهه؟» کمی برای آنها صحبت کردم از دفاع و از هجوم دشمن به کشور، از اینکه همه باید در جبهه حاضر شویم، اما با یک دریا احساس پاک نمیشد، کلنجار رفت. بهترین راه را این دیدم که به آنها بگویم: «اگه میخواین نره، ظهر جلوی در مدرسه بخوابین و نگذارین بره.»
ظهر وقتی محمودحسین سوار ماشینش شد تا برود، با صف بچههایی رو به رو شد که توی در مدرسه کیفهایشان را زیر سرشان گذاشته و خوابیده بودند. گفت: «برو بچهها رو بلند کن!»
گفتم: «چرا من این کار رو بکنم؟ خودت میدونی اونها میخوان که تو بمونی.»
گفت: «میدونی که من دلم نمیاد اونها ازم برنجن! برای رضای خدا برو اونها رو بلند کن!»
هنوز حرفهایش تمام نشده بود که یکی از دانشآموزان به طرف ماشین آمد و با التماس گفت: «آقا معلم! چند روز پیش ما بمونین.» او دستی بر سر آن دانشآموز کشید. ناز و نوازشش کرد و بوسید. از او خواست که بچهها را از جلوی ماشین بلند کند. بچهها حرفش را میشنیدند. یک صدا گفتند: «تا قول ندین که نرین جبهه، بلند نمیشیم!»
محمودحسین به بچهها قول نداد. عملاً راستگویی و صداقت را به بچهها آموزش میداد. باز هم از من خواست بچهها را بلند کنم. کمی مکث کردم. به سراغ بچهها رفتم و خواهش کردم که مانع رفتنش نشوند. رفت و شهید شد.
(به نقل از محمد اشرفی، همکار شهید)
بیشتر بخوانید: عشق به امام، مسیر شهادتش را هموار کرد
سنگر تعلیم و تربیت، سنگر جبهه، هر دو برای دفاع
مرخصی آمده بود، بعد از شرکت در چند عملیات. گفتم: «حسینجان! بیا مدتی رو هم در سنگر تعلیم و تربیت بگذرون! بچهها خیلی دلتنگتن. میخوان باز هم سخنان شیرینت رو بشنون. میخوان نفس گرمت رو...»
گفت: «پرکردن جبهه نبرد واجبتره! دفاع از اسلام و دفاع از جمهوری اسلامی از اهم واجباته! مگه کلام امام(ره) رو نشنیدی؟ من هم همین یک دفعه میرم. دفعه دیگری وجود نداره. دیگه برنمیگردم. شما هم توی سنگر تعلیم و تربیت کار کنین.»
(به نقل از محمد اشرفی، همکار شهید)
راه زینب(س) رفتن یعنی به بهشت رفتن
وقتی میخواستم پیاده شوم ازش قول گرفتم که بدون خداحافظی نرود. آخر او هروقت میآمد، ما بچهها را سوار جیپش میکرد و میگرداند و بستنی و خوراکیهای دیگر برایمان میخرید.
سر کلاس بودم. در زدند. مدیر مدرسه بود. دبستان هفده شهریور. با عذرخواهی از معلم صدایم کرد و گفت: «بیا بیرون مادر و داییات اومدن.» مثل پرنده از جا پریدم و خودم را به حیاط رساندم. مادرم قدم میزد. سلام کردم و پرسیدم: «پس دایی کجاست؟»
گفت: «بیرون در منتظرته.»
به طرف بیرون دویدم. دایی پشت فرمان نشسته بود. چشم به در مدرسه داشت. چشمش که به من افتاد پیاده شد و برایم آغوش باز کرد. خودم را توی بغلش انداختم. حرفهای بچهگانه زدم. او هم سفارشهایی کرد. حرفهایش آن روز خیلی برایم قابل فهم نبود. بزرگتر که شدم آن حرفها برایم معنا پیدا کردند. به خوبی درک کردم که راه زینب(س) رفتن یعنی به بهشت رفتن.
(به نقل از خواهرزاده شهید)
عملیاتِ چریکی، با چریکی تمامعیار
سال ۱۳۶۰ به همراه محمودحسین و تعدادی از برادران دیگر عازم غرب شدیم. جاده بانه-سردشت امنیت نداشت. گروهکهای مسلح ضدانقلاب روی تپههای اطراف جاده و بین درختان مخفی میشدند. باید این جاده از لوث وجود آنها پاک و امنیت مردم منطقه و رزمندگان فراهم میشد. نیروهای زیادی از شهرستانهای مختلف آمده بودند.
برادر ناصر کاظمی، فرمانده عملیات منطقه غرب بود. جلسه توجیهی گذاشت و گفت: «برادرها! منطقه کوهستانی و صعبالعبوره. ضد انقلاب در جاهای مختلف در کمین است. پشت درختها، بالای درختها و پشت بوتهها، پشت هر مانع طبیعی دیگر مخفی شدن و چشمان تیزبینی دارن. منتظرن تا صدای ماشینی دربیاد و داغونش کنن. خصوصاً نسبت به رزمندگان اسلام بغض دارن. اگه توی مسیری که مأموریت دارین صداتون رو بشنون بهتون رحم نمیکنن. باید با رعایت کامل مسائل حفاظتی حرکت کنین. هرکدوم از شما هم باید همه وسایل لازم رو همراه داشته باشه. شاید مجبور بشین شبها رو هم توی کوهها بمونین. کسی نمیتونه به سراغتون بیاد. باید پتو، سلاح، مهمات، آب، غذا و چیزهای دیگری که لازم دارین همراهتون باشه. هر گروهتون هم محدوده معینی رو باید پاکسازی کنین.»
شرایط را به خوبی برای همه روشن کردند. حرکت شروع شد. محمودحسین جوانی ورزیده بود. قطارهای فشنگ تیربار، دورتا دور کمر و شانههایش بسته بود. تیربار، کولهپشتی، پتو و قمقمه وسایلی بود که به همراه داشت. جنگ، جنگ چریکی بود و او در آن وضعیت شده بود یک چریک تمام عیار.
به منطقه مأموریت رسیدیم. از بالای تپه بلندی به طرفمان تیراندازی شد. محمودحسین به سرعت موضع ضدانقلاب را شناسایی کرد و راه افتاد. توی آن سربالایی تیرانداری کرد و به سرعت به طرفشان رفت. شاید تصورش قدری مشکل باشد. اما او خودش را زودتر از دیگران به بالای تپه رساند. پایگاه آنها از آن محل برای همیشه برچیده شد.
(به نقل از عزتالله میثمیفر، همرزم شهید)
انتهای متن/