آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۹۲۲۲
۱۰:۲۳

۱۴۰۵/۰۶/۱۸

به راهی که می‌روم افتخار می‌کنم

برادر شهید «علی‌اصغر ولی» نقل می‌کند: «گفت: ما داریم می‌ریم شاید شهید شدیم و یا شاید هم برگشتیم، همه‌اش دست خداست، اما وجداناً اگه شهید شدم، برام گریه نکنین! من به راهی که دارم می‌رم افتخار می‌کنم.»


به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید علی‌اصغر ولی» یکم شهریور ۱۳۴۲ در روستای افتر از توابع شهرستان سرخه دیده به جهان گشود. پدرش علیرضا، کشاورز بود و مادرش فاطمه نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. به عنوان سرباز ارتش عازم جبهه شد. بیست و هشتم شهریور ۱۳۶۲ در سقز توسط نیرو‌های بعثی بر اثر انفجار نارنجک و اصابت ترکش به سر، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.

به راهی که می‌روم افتخار می‌کنم

راه علی‌اکبرِ امام حسین

دوره‌ آموزشی را تمام کرده بود و بهش چند روز مرخصی داده بودند که به خانواده سر بزند. وقتی می‌خواست برود، همه‌مان گریه می‌کردیم. من، مادرم و خواهرها. او سعی داشت سفت و محکم باشد. گفت: «ما داریم می‌ریم شاید شهید شدیم و یا شاید هم برگشتیم، همه‌اش دست خداست، اما وجداناً اگه شهید شدم، برام گریه نکنین! من دارم راه علی‌اکبر امام حسین رو می‌رم. به راهی که دارم می‌رم افتخار می‌کنم.»

مثل اینکه داشت روضه می‌خواند. هرچه او از این حرف‌ها می‌زد، صدای گریه‌ ما بلندتر می‌شد. مادرم همان‌طور که داشت مثل باران اشک می‌ریخت، گفت: «اگه تو به این راه افتخار می‌کنی، ما هم به تو افتخار می‌کنیم.»

افتخار کردن به راهی که می‌رفت یک چیز بود و سوختن دلمان چیزی دیگر. هروقت مادرم مریض می‌شد، مثل پروانه دورش می‌چرخید. برایش آش درست می‌کرد و حتی دلش نمی‌آمد دنبال کار برود. نگران مادرم بود. وابستگی مادرم به او و او به مادرم، آن‌قدر زیاد بود که دو هفته بعد وقتی خبر شهادتش را آوردند، مادرم چند بار بیهوش شد. تا به هوش می‌آمد، دوتا علی‌اصغرم می‌گفت و از هوش می‌رفت.

(به نقل از برادر شهید)

مادر! خدا را شکر که پسرت افتخار آفرید

مرد داشت در مزرعه‌اش کار می‌کرد که یک ماشین گرد و خاک کنان آمد طرفش. دست راستش را سایه‌بان چشمش کرد و دست چپش را به دسته‌ بیلی که توی زمین کرده بود، پیوند زد تا تکیه گاه بدن خسته‌اش شود. چند دقیقه بعد ماشین ایستاد و گرد و خاک شروع کرد به نشستن. راننده پیاده شد و آرام آمد طرفش. او را شناخت. اهل روستای خودشان بود و پاسدار.

دست از بیل گرفت و راه افتاد طرف تازه رسیده. دلش گواهی داد که خبری برایش آورده است. هنوز به هم نرسیده بودند که سلام و علیکی بین‌شان رد و بدل شد و به احوال پرسی رسید. گفت: «چه عجب از این ورا؟» آن مرد گفت: «عجبی نیست. اومدم بگم علی‌اصغر زخمی شده، زحمت بکشین بیاین بریم پیشش.»

مرد با اینکه از همان روز رفتن پسرش، انتظار روزی را می‌کشید که بیایند و چنین خبری را بهش بدهند، بی‌معطلی راه افتاد. نزدیک ده که رسیدند، سر ماشین را گرفت طرف خانه‌ مرد. پدر علی‌اصغر جا خورد و پرسید: «شما که گفتین می‌ریم پیش علی‌اصغر؟» آن مرد جواب داد: «آره! اما باید شناسنامه‌اش رو برداریم.»

ماشین جلوی در ایستاد و در چشم به هم زدنی مرد خودش را زد توی خانه و شناسنامه‌ پسرش را آورد. نگاهش که افتاد توی چشم راننده، انگار چیزی را خواند. شناسنامه را داد و گفت: «یک دقیقه صبر کن!» رفت و یک دست کفنی که از قبل برای خودش تهیه کرده بود، از توی صندوق برداشت. مادر علی‌اصغر مات و مبهوت کارهایش بود. بدون کلامی فقط او را نگاه می‌کرد تا ببیند می‌خواهد چکار کند. از سر صندوق که بلند شد، نگاهی به چش‌مان ملتمس همسرش انداخت که پرسشش این بود: «چه خبر شده؟ داری چکار می‌کنی؟ چرا برافروخته‌ای؟»

گفت: «مادر! حرف علی‌اصغر یادته؟ گفت به این راهی که دارم می‌رم افتخار می‌کنم. تو در جوابش گفتی منم به تو افتخار می‌کنم! خدا رو شکر کن که پسرت برات افتخار درست کرد.» وقتی برگشت راننده به نقطه‌ای در دوردست خیره شده بود و قطرات اشک از گوشه‌ چشمش به آرامی می‌رفت. دیگر لازم نبود برای آماده‌سازی وقت بگذارد. همه‌چیز آشکار شده بود.

(به نقل از برادر شهید)

آخرین نفس، با یاد علی‌اصغر

حال خوبی نداشت. دکتر‌ها جواب کردند و گفتند: «دیگه از دست ما کاری ساخته نیست، مگر اینکه خدا بخواد زنده بمونه.» آخرین دقایق عمرش بود. داشت چیزی را بریده بریده می‌گفت که ما نمی‌شنیدیم. گوشم را بردم نزدیک دهانش. داشت می‌گفت: «چرا علی‌اصغر در رو باز نمی‌کنه و نمیاد تو؟ بگین بیاد می‌خوام ببینمش.» علی‌اصغر داشت راه را برای پرواز پدر آب می‌زد. لحظه‌ای بعد برای همیشه چشمانش را بست.

(به نقل از خواهر شهید)

پایِ اذان، دلش به امامزاده می‌رفت

فصل درو که می‌شد، با اینکه هنوز نوجوان بود، سخت کار می‌کرد. کار خودش که تمام می‌شد، می‌رفت کمک بعضی زن‌ها که مجبور بودند دروشان را بچینند. صدای اذان ظهر او را به امامزاده می‌کشید، صدای اذان عمویش که ریش سفید آنجا بود.

(به نقل از یوسف‌رضا محمودی، دوست شهید)

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه