آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۸۷۳۶
۱۰:۰۶

۱۴۰۵/۰۶/۰۴
گفت‌وگو نوید شاهد البرز با پدر شهید غلامرضا زارع‌هرفته:

کارمند دادگاه انقلاب بود، اما دلش در جبهه بود

«غلامرضا کارمند دادگاه انقلاب تهران بود و آنجا خیلی دوستش داشتند، اما دلش با جبهه بود. هر کاری کردند بماند، قبول نکرد. می‌گفت برای حقوق و مقام نمی‌روم؛ برای دین اسلام، قرآن و وطنم می‌روم. آخر سر هم رضایت من را گرفت و رفت؛ چند هفته بیشتر نگذشت که خبر شهادتش را آوردند.»


به گزارش نوید شاهد البرز؛ روز کارمند، فرصتی است برای یادکردن از انسان‌هایی که خدمت را تنها یک وظیفه اداری نمی‌دانستند؛ کسانی که در حساس‌ترین روزهای تاریخ این سرزمین، مسئولیت خود را فراتر از میز و محل کار تعریف کردند و هنگامی که دفاع از دین، مردم و وطن به میدان آمد، خدمت را تا جبهه ادامه دادند. شهید غلامرضا زارع‌هرفته یکی از همین کارمندان بود؛ جوانی که در دادگاه انقلاب تهران مشغول به کار بود و به گفته پدرش، با وجود علاقه و نیاز محل کار به حضور او، تصمیم گرفت راهی جبهه شود. او در برابر درخواست مسئولان برای ماندن، ایستاد و سرانجام کار و موقعیت خود را برای حضور در میدان دفاع رها کرد. پدر شهید، سال‌ها پس از شهادت پسرش، هنوز آن گفت‌وگوی شبانه را به یاد دارد؛ شبی که غلامرضا برای رفتن از پدر رضایت خواست و گفت اگر اجازه ندهد، از فرمان او سرپیچی نمی‌کند، اما روز قیامت از امام زمان(عج) شکایت خواهد کرد. همین جمله دل پدر را لرزاند و سرانجام رضایت داد پسرش برود. غلامرضا زارع تنها یک کارمند نبود؛ در روایت پدر، او جوانی اهل مسجد، نماز، ورزش، کار خیر و خدمت به مردم بود؛ جوانی که از کودکی آرام و بی‌آزار بود، از هفت‌سالگی نماز می‌خواند و در کارهای مسجد مشارکت می‌کرد.
آنچه در ادامه می‌خوانید، روایت مستقیم غلامعلی زارع هرفته، پدر شهید غلامرضا زارع از زندگی، اخلاق، دوران کارمندی، جبهه رفتن و شهادت فرزندش است؛ روایتی از پدری که هنوز بعد از سال‌ها، آخرین دیدار با پسر نوزده‌ساله‌اش را به خاطر دارد؛ دیداری در پاسگاه، با یک غنچه گل که غلامرضا به پدر سپرد تا به مادرش برساند؛ غنچه‌ای که به گفته پدر، هنوز در خانه و میان صفحات قرآن نگهداری می‌شود.

کارمند دادگاه انقلاب بود، اما دلش در جبهه بود

وقتی به دنیا آمد، خوشحال شدم

من غلام‌علی زارع، پدر شهید غلامرضا زارع هستم. غلامرضا چهارمین بچه من بود. چهار تا دختر داشتم و چهار تا پسر. غلامرضا یکی از پسرهایم بود که شهید شد. آن زمان که در خاش بودیم، در همان خانه به دنیا آمد. بیشتر بچه‌هایم در خانه به دنیا آمدند و فقط یکی از دخترهای کوچکم در کرج و در بیمارستان به دنیا آمد.

وقتی غلامرضا به دنیا آمد، مثل هر پدری خوشحال شدم. بچه بود و برای خودش زندگی می‌کرد. آن موقع هیچ‌کس نمی‌دانست قرار است چه سرنوشتی پیدا کند. بعدها که بزرگ شد، هرچه بیشتر می‌شناختمش، می‌دیدم با بچه‌های دیگر فرق دارد.

ما حدود چهل‌وپنج سال است که در کرج زندگی می‌کنیم. غلامرضا وقتی به کرج آمد، یک ساله یا دو ساله بیشتر نبود. اول در خیابان دانشکده زندگی کردیم و بعد آمدیم چهارصد دستگاه. بیشتر زندگی غلامرضا هم در همین محیط گذشت.

این بچه دنبال شیطنت نبود

غلامرضا از همان بچگی خیلی مظلوم و آرام بود. اهل شیطنت و اذیت کردن دیگران نبود. خدا رحمتش کند؛ آقای جنتی همیشه می‌گفت این بچه از شب تا صبح در مسجد گچ می‌برد و برای کارهای مسجد کمک می‌کند.

خودم هم بارها می‌دیدم که دنبال همین کارهاست. یک روز دیدم نیست. پرسیدم کجایی؟ بعد فهمیدم کنار خیابان رفته است. یک خانم ماشینش در برف خراب شده بود و کسی هم به دادش نمی‌رسید. غلامرضا جک ماشین را برداشته بود، لاستیک را عوض کرده بود و ماشین آن خانم را راه انداخته بود.

کارش همین بود. دنبال کار خیر و کمک به مردم بود. کاری به این نداشت که این طرف برود یا آن طرف. دنبال دردسر و دعوا نبود. من می‌گویم اگر نمونه نبود، قسمت شهادت هم نصیبش نمی‌شد. خودش یک جور دیگری بود.

یواشکی می‌رفت کشتی

یک روز که من مشغول ساختمان‌سازی بودم، فهمیدم غلامرضا برای کشتی رفتن، بدون اینکه به من بگوید، از خانه بیرون می‌رود. ما اصلاً خبر نداشتیم کشتی می‌گیرد.

یک روز آمدند دنبالم و گفتند بیا، کارت دارند. رفتم و دیدم گفتند تو نمی‌دانی پسرت اینجا کشتی می‌گیرد؟ گفتم من خبر ندارم.

وقتی رسیدم، دیدم مدال انداخته‌اند گردنش. دو نفر دیگر هم بودند، اما غلامرضا از آنها بزرگ‌تر بود. همان‌جا فهمیدم مدتی است کشتی می‌گیرد.

حدود سیزده، چهارده یا چهارده، پانزده سالش بود. هم فوتبال بازی می‌کرد، هم کشتی می‌گرفت. یازده مدال داشت. دو تا از مدال‌هایش طلا بود. هرجا می‌رفت کشتی بگیرد، معمولاً اول می‌شد.

حتی یک بار دولت او را برای مسابقه به خارج از کشور فرستاد. حدود دوازده روز رفت و برگشت. کشتی برایش جدی بود، اما خودش دنبال تعریف و تمجید نبود.

من به او می‌گفتم بیا کنار خودم در ساختمان کار کن. می‌گفت: «بابا، من می‌روم جای دیگری کار می‌کنم، پول دو کارگر را می‌دهم؛ اما اینجا جلوی دوست‌ها و رفیق‌هایم خجالت می‌کشم. آنها می‌بینند من کشتی می‌گیرم.»

درسش خوب بود، اما دلش جای دیگری بود

مدرسه‌اش در خیابان دانشکده بود. تا زمانی که درس می‌خواند، وضعیت درسی‌اش خوب بود. اما هرچه بزرگ‌تر شد، بیشتر دنبال جبهه و فعالیت‌های خودش رفت. تا کلاس هفتم یا هشتم بیشتر نخواند؛ دقیق یادم نیست و نمی‌خواهم چیزی را که مطمئن نیستم، دروغ بگویم.

غلامرضا از بچگی اهل دعوا نبود. دنبال شیطنت‌های معمول بچه‌ها هم نمی‌رفت. سرش به درس و فعالیت خودش گرم بود. اگر بچه کوچک‌تری هم جلویش می‌آمد، به او سلام می‌کرد. حتی اگر بچه سه ساله بود.

یک بار به او گفتم این بچه سه ساله است، چرا سلام می‌کنی؟ گفت: «سلام ضرر ندارد. رسم ما کشتی‌گیرها این است که به کوچک و بزرگ سلام کنیم.»

همین چیزها را که کنار هم می‌گذارم، می‌بینم واقعاً اخلاقش فرق داشت.

از هفت‌سالگی نماز می‌خواند

غلامرضا از هفت‌سالگی نماز می‌خواند. مسجد هم زیاد می‌رفت. گاهی می‌گفتیم کجایی؟ می‌گفت مسجد بودم، رفتم نماز بخوانم.

فقط برای نماز هم نمی‌رفت. هرجا کار خیر در مسجد بود، خودش را می‌رساند. بنایی، گچ‌کاری، کمک به کارهای مسجد؛ هر کاری از دستش برمی‌آمد انجام می‌داد.

هر وقت مجلس روضه یا عزاداری و عاشورا بود، غلامرضا جلوتر از همه حاضر می‌شد و در کارهای هیئت کمک می‌کرد. برای اهل‌بیت(ع) علاقه داشت.

به امام خمینی(ره) هم علاقه زیادی داشت. یادم هست وقتی از مرقد امام برمی‌گشت، می‌گفت: «ما هستیم و یک امام، دنبال چی می‌گردی؟»

آن زمان جوان بود، اما این حرف‌ها را با اعتقاد می‌زد.

با نامحرم سرش پایین بود

غلامرضا در رفتارش با مردم خیلی مراقب بود. با کسی کاری نداشت و دنبال درگیری نبود. اگر کسی غیبت می‌کرد، نمی‌ایستاد گوش بدهد. می‌گفت: «الغیبت اشد من الزنا.»

اگر هم کسی را می‌دید که حجابش را رعایت نمی‌کند، با دعوا و درگیری برخورد نمی‌کرد. حرف خودش را می‌زد و می‌گفت: «قبول می‌کنی بکن، نمی‌کنی نکن؛ حواله‌ات به حضرت عباس.»

با نامحرم هم همیشه سرش پایین بود. من اینها را می‌دیدم و می‌گفتم این بچه یک چیزی دارد که خیلی از جوان‌ها ندارند.

در خانه هم با خواهر و برادرهایش خوب بود. با فامیل رفت‌وآمد داشت و همه دوستش داشتند. با همسایه‌ها هم مشکلی نداشت. اصلاً کاری به کار دیگران نداشت و دنبال کار خودش بود.

غذا هرچه مادرش درست می‌کرد، می‌خورد

غلامرضا آدم ناشکری نبود. هر غذایی مادرش درست می‌کرد، می‌خورد و نمی‌گفت کم است یا زیاد. شکر خدا را می‌کرد.

لباس پوشیدنش هم مرتب بود. وقتی می‌خواست سر کار برود، لباس مرتب می‌پوشید و موهایش را شانه می‌کرد. لباس کهنه و نامرتب نمی‌پوشید و اگر می‌خواست چیزی بخرد، جنس خوب انتخاب می‌کرد.

من گاهی نصیحتش می‌کردم. می‌گفت: «بابا، من خودم همه چیز را می‌دانم، نصیحت به من نمی‌خواهد بکنی.»

ما سواد زیادی نداشتیم، اما خودش درس خوانده بود و خیلی چیزها را می‌فهمید. من هم می‌دیدم که برای خیلی از مسائل خودش تصمیم درست می‌گیرد.

برای دین و قرآن و وطن می‌روم

اولین بار که گفت می‌خواهد به جبهه برود، حدود هجده سالش بود. آمد پیش من و گفت: «بابا، می‌خواهم بروم جبهه. اجازه می‌دهی بروم؟»

گفتم: «برادرانت همه رفته‌اند. سه تا برادرت جبهه هستند. صبر کن آنها برگردند، بعد تو برو.»

گفت: «آنها برای خودشان رفته‌اند. من هم برای خودم می‌روم.»

گفتم چرا این‌قدر اصرار داری؟ گفت: «من باید بروم جبهه. برای دین اسلام و قرآن می‌روم. برای وطنم می‌روم.»

رفت. دفعه اول حدود دو ماه بیشتر نماند و برگشت. فکر کردم دیگر دست از سرم برمی‌دارد. اما وقتی برگشت، حدود یک ماه یا چهل روز بیشتر نگذشته بود که دوباره گفت باید بروم.

هر کاری کردیم قبول نکرد.

فردای قیامت از امام زمان از تو شکایت می‌کنم

شب آمد بالای سرم نشست. گفت: «بابا، اگر رضایت داری من با رضایت خودت می‌روم. اگر رضایت ندهی، از حرفت تمرد نمی‌کنم؛ ولی فردای قیامت از امام زمان از تو شکایت می‌کنم.» این حرفش دلم را تکان داد. گفتم: «حالا که می‌خواهی از من به امام زمان شکایت کنی، هرجا می‌خواهی برو.» آن شب از من رضایت گرفت. صبح زود با مادرش خداحافظی کرد. به مادرش گفته بود بابا را بیدار نکن؛ چون دیشب از او رضایت گرفتم، ممکن است صبح دوباره بگوید نرو. صبح که بیدار شدم، مادرش گفت غلامرضا نماز خواند و رفت. گفتم با من خداحافظی نکرد؟ گفت: «گفته می‌روم پاسگاه و از آنجا با تلفن با پدرم صحبت می‌کنم.» من و مادرش ماشین را روشن کردیم و رفتیم پاسگاه عظیمیه.

پرید توی بغل من

وقتی به پاسگاه رسیدیم، گفتیم غلامرضا زارع را صدا کنید، بابایش کار دارد. آمد بیرون و تا مرا دید، پرید توی بغلم.

گفت: «بابا، آمدی نگذاری من بروم؟»

گفتم: «نه بابا، آمدم خداحافظی کنم و پول بدهم.»

گفت: «من حقوق گرفته‌ام، پول دارم. چیزی نمی‌خواهم.»

من پول می‌خواستم به او بدهم، اما قبول نکرد.

موقع خداحافظی از پادگان بیرون آمد. کنار آنجا گل‌های رز بود. یک غنچه گل باز شده بود. آن را به من داد و گفت: «فقط این را امانت بده به مادر من.»

آن غنچه هنوز در خانه ما، لای قرآن است. سال‌ها گذشته، اما هنوز نگهش داشته‌ایم.

این آخرین دیدار من با غلامرضا بود.

چهل روز هم نشد که خبر آوردند

این بار که رفت، یک ماه، چهل روز هم نشد که خبر آوردند جنازه‌اش را آورده‌اند.

جنازه را با هلیکوپتر به کرج آورده بودند، حوالی بیلقان. سه نفر بودند که یکی‌شان غلامرضا بود.

رفتیم بیلقان. ترکش در بدنش مانده بود. هرچه تلاش کردند ترکش را بیرون بیاورند، نشد. گفتند با همین ترکش دفنش می‌کنیم. بعداً ترکش را برداشتند و پیکرش را به مسجد جامع کرج بردند.

در میدان شهدا تشییع شد و بعد آوردند گلزار شهدای چهارصد دستگاه.

غلامرضا سومین شهید آنجا بود.

ترکش به قلبش خورده بود

بعداً برایمان تعریف کردند که در جبهه وقتی حرکت می‌کردند، غلامرضا همیشه جلوتر می‌دوید. به او می‌گفتند جلو نرو، ترکش می‌خورد.

گفته بود: «نمی‌خورد. من باید بروم.»

رفته بود جلو. وقتی ترکش خورد، هنوز بدنش گرم بود و با انگشتانش زمین را می‌کند. ترکش به قلبش خورده بود و در راه انتقال به شهادت رسیده بود.

من آن موقع نمی‌دانستم دقیقاً چه اتفاقی افتاده است. فقط می‌دانستم پسرم رفته و دیگر برنمی‌گردد.

وقتی پیکرش را آوردند، هنوز نمی‌توانستم باور کنم.

گفتم بچه من شهید نشده، زنده است

وقتی می‌خواستند دفنش کنند، تابوت را باز کردند. سه چهار بار به سر و صورتم زدم. صورتش را باز کردم و بوسیدم.

لب‌هایش باز بود.

گفتم: «بچه من شهید نشده که؛ زنده است. چرا می‌گویید بچه من شهید شده؟»

دیگر نفهمیدم چه شد. بی‌حال شدم و افتادم.

پسر نوزده ساله‌ام را از دست داده بودم. هنوز برای یک پدر باور کردن چنین چیزی آسان نیست.

خبر شهادتش را در مسجد به من دادند

خبر شهادتش را شب در مسجد رضا به من دادند. چند نفر آمده بودند. فکر کردم شاید برای موضوع آسفالت خیابان آمده‌اند.

حاج‌آقای محقق هم بود. آمدند، چای خوردند و تا حدود هشت، نه شب نشستند.

بعد گفتند: «آقای زارع، سعادت داشتی که غلامرضای شما به شهادت رسید.»

من هم گفتم: «الحمدلله رب العالمین.»

گفتم سعادت داشته که برای رضای خدا رفته است.

این حرف را از ته دل گفتم. سخت بود، خیلی سخت بود، اما نمی‌توانستم بگویم پسرم راه اشتباهی رفته است. خودش انتخاب کرده بود برای دین و قرآن و وطن برود.

کارش را هم برای جبهه رها کرد

غلامرضا کارمند دادگاه انقلاب تهران بود. آنجا خیلی دوستش داشتند. حتی از تهران آمدند و با من صحبت کردند که ما به او احتیاج داریم.

دفتر آقای موسوی تبریزی بود. می‌گفتند هر کاری می‌کنیم می‌خواهد برود جبهه.

من گفتم: «وقتی حرف شما را گوش نمی‌کند، حرف من را هم گوش نمی‌کند.»

به غلامرضا گفتم چرا کارت را رها می‌کنی؟ گفت: «من برای وطن و دین اسلام و قرآن می‌روم. حقوق می‌خواهم چه کار؟»

هر کاری کردند قبول نکرد برگردد.

در دادگاه انقلاب هم ابتدا از طریق یکی از دوستانش وارد شده بود و بعد او را به دفتر بردند. مدتی همراه آقای موسوی تبریزی بود و محافظت می‌کرد. اسلحه همراهش بود و مراقب ایشان بود.

با این حال، وقتی تصمیم گرفت به جبهه برود، همه اینها را کنار گذاشت.

پول برایش مهم نبود

حقوقی که می‌گرفت، خودش خرج می‌کرد. من نیازی به حقوقش نداشتم و کاری به پولش نداشتم.

وقتی هم می‌خواست به جبهه برود، می‌گفت پول نمی‌خواهم. همان روزی که در پاسگاه دیدمش، گفتم برایت پول آورده‌ام. گفت: «حقوق گرفته‌ام. پول دارم. چیزی نمی‌خواهم.»

برای من این مهم بود که آدمی نبود که برای پول یا موقعیت زندگی کند.

برادرهایش هم جبهه بودند

سه پسر دیگرم هم جبهه بودند. علیرضا، محمدرضا و حمید. بعضی دو سال و بعضی یک سال و نیم در جبهه بودند، اما شهید نشدند و برگشتند.

بعداً به پسرهایم گفتم دنبال جانبازی بروید. گفتند نمی‌رویم. گفتند نه حقوق می‌خواهیم و نه دنبال این چیزها هستیم؛ هرچه بخواهیم از خدا می‌گیریم.

من از این بابت به آنها افتخار می‌کنم.

هر هفته سر مزارش می‌آیم

من هر هفته می‌آیم سر مزار غلامرضا. مادرش هم اینجا دفن است. خواهر و برادرش هم اینجا هستند.

سال‌هاست می‌آیم.

مزارش برای من فقط یک سنگ نیست. همه زندگی پسرم آنجاست. هر هفته که می‌آیم، یاد آن بچه‌ای می‌افتم که از کودکی دنبال کار خیر بود، در مسجد کمک می‌کرد، کشتی می‌گرفت، یازده مدال داشت، سرش پایین بود و با مردم دعوا نمی‌کرد.

یاد همان غنچه گل می‌افتم که از پادگان به من داد تا به مادرش برسانم.

آن غنچه هنوز در قرآن است.

مادرش بعد از شهادتش دیگر دوام نیاورد

مادر غلامرضا خیلی به او وابسته بود. بعد از شهادتش، حال مادرش خوب نبود. وقتی خبر شهادت را آوردند، او را از خانه بیرون بردند که ما نبینیم. مادرش سکته کرد.

سال‌ها بعد از شهادت غلامرضا از دنیا رفت.

الان وقتی به مزار می‌آیم، هم پسرم اینجاست و هم مادرش.

شاید برای همین است که هنوز هر هفته می‌آیم.

وصیتش را در نامه‌هایش نوشته بود

از جبهه برای ما نامه هم فرستاده بود. دو نامه‌اش را دارم؛ یکی مربوط به اول رفتنش و یکی آخرین نامه.

در نامه‌هایش نوشته بود هر کاری که تو انجام داده‌ای، تو هم رفتار خوب با مردم داشته باش.

خیلی از حرف‌هایش در همان نامه‌هاست.

وصیت‌نامه جداگانه‌ای که بخواهم از آن حرف بزنم، آن‌طور که من یادم هست، بیشتر حرف‌هایش را در همان نامه‌ها نوشته بود.

بارها از بنیاد، سپاه و بسیج آمدند و نامه‌ها و مدارک را بردند، فیلم‌برداری کردند و از ما درباره زندگی‌اش پرسیدند.

در برابر بیت‌المال حساس بود

غلامرضا از کسی چیزی بی‌خود نمی‌گرفت و به کسی هم بی‌خود چیزی نمی‌داد. نسبت به بیت‌المال حساس بود.

از کسی چیزی نمی‌گرفت که حقش نباشد.

اینها را من از نزدیک در زندگی‌اش دیده بودم.

یک بار هم با من دعوا نکرد

اگر بخواهم از دعوا و عصبانیتش بگویم، تقریباً هیچ‌وقت با کسی درگیر نمی‌شد.

فقط یک بار با خود من بحثمان شد. نمی‌دانم چه کار کرده بود، من عصبانی شدم و گفتم با سنگ می‌زنمت.

گفت: «بابا، من احترامت را نگه می‌دارم؛ وگرنه تو که زورت به من نمی‌رسد.»

بعد خودش خندید.

از اول عمرش تا آخر عمرش، همین یک دعوای ما بود.

غلامرضا تنها نبود؛ دوستانش هم شهید شدند

دوستان زیادی داشت. بچه‌های محل و همکلاسی‌هایش می‌آمدند دنبالش و با هم می‌رفتند.

یکی از دوستان نزدیکش چاکرالحسینی بود که او هم شهید شد. فاصله شهادتشان یکی دو روز بیشتر نبود.

وقتی آدم می‌بیند دوستان دوران جوانی‌اش هم یکی‌یکی شهید شده‌اند، تازه می‌فهمد آن نسل چه راهی را انتخاب کرده بود.

من هنوز کار می‌کنم؛ تا جایی که بتوانم

من خودم معمار و بنا بودم. سال‌ها کار کردم. هفده حمام در روستاهای کرج، از جمله اشتهارد و پلنگ‌آباد ساختم.

در کارهای خیر و ساخت‌وساز هم فعال بودم. یکی از جاهایی که برایم خیلی مهم بود، همین گلزار شهداست.

برای ساخت و سامان دادن گلزار خیلی کار کردم. خودم اندازه گرفتم، آهن و مصالح تهیه کردم، شبانه کار کردیم، کارگر آوردیم و ساختیم.

پول هم خرج کردم. آن زمان حدود یک و خرده‌ای خرج اینجا کردم. نمی‌خواهم بگویم من کردم؛ خدا می‌داند چه کسی چه کاری کرده است. اما خودم را موظف می‌دانستم برای گلزار شهدا کاری انجام بدهم.

غلامرضا هم گاهی در کارهای من کمک می‌کرد. همیشه همراه من نبود، اما با ماشین می‌آمد و کمک می‌کرد. رانندگی را هم یاد گرفته بود.

من نود و یک ساله‌ام، اما هنوز یادش زنده است

الان نود و یک سال دارم. الحمدلله رب العالمین.

بنیاد شهید برای من خیلی زحمت کشیده است. قلبم را عمل کردم. چند بیمارستان حاضر نبودند عملم کنند. گفتم من را همان جایی ببرید که امام خمینی عمل کرده است.

مرا به جماران بردند. شش رگ قلبم گرفته بود و عمل کردند. حالا فقط کمی مشکل ریه دارم.

اما با همه این سال‌ها، وقتی اسم غلامرضا می‌آید، همان جوان نوزده ساله جلوی چشمم می‌آید.

همان بچه‌ای که از هفت‌سالگی نماز می‌خواند.

همان جوانی که در کشتی مدال می‌گرفت.

همان پسری که اگر ماشین کسی در برف خراب می‌شد، می‌ایستاد و کمکش می‌کرد.

همان پسری که به مسجد می‌رفت و برای کارهای خیر کمک می‌کرد.

همان جوانی که وقتی می‌خواست به جبهه برود، به من گفت: «برای دین اسلام و قرآن و وطنم می‌روم.»

اگر سعادت نداشت، شهید نمی‌شد

من همیشه می‌گویم غلامرضا نمونه بود.

برادرهایش هم به جبهه رفتند. یکی دو سال، یکی یک سال و نیم. همه برگشتند. اما غلامرضا شهید شد.

اگر سعادت نداشت، شهید نمی‌شد.

خدا خودش می‌داند چه کسی را برای چه کاری انتخاب کند. من نمی‌توانم بگویم چرا او و نه دیگری. همین‌قدر می‌دانم که غلامرضا با اعتقاد رفت.

من آن شب که رضایت خواست، دیگر نتوانستم جلویش را بگیرم.

گفتم برو.

و رفت.

حقیقت را می‌گویم؛ دروغ دشمن خداست

من سواد زیادی ندارم، اما دروغ هم نمی‌گویم. هرچه بوده و نبوده، همان را که یادم بوده گفته‌ام.

دروغگو دشمن خداست.

من نمی‌توانم چیزی را که نبوده بگویم که بوده یا چیزی را که بوده بگویم نبوده.

هرچه از غلامرضا یادم بود، برایتان تعریف کردم.

از کودکی‌اش، از کشتی گرفتنش، از نماز خواندنش، از مسجد رفتنش، از اخلاقش، از جبهه رفتنش، از آخرین دیدارمان در پاسگاه و از آن غنچه گل.

بقیه را باید از دوستانش و کسانی که با او بودند بپرسید.

من فقط پدرش بودم و آنچه را با چشم خودم دیدم و با گوش خودم شنیدم، می‌گویم.

فقط می‌خواهم روحش شاد باشد

وقتی تابوت را باز کردند و صورتش را دیدم، باور نکردم.

گفتم زنده است.

یک پدر تا وقتی نفس می‌کشد، شاید ته دلش امید دارد بچه‌اش دوباره برگردد.

اما غلامرضا برنگشت.

رفت و دیگر نیامد.

حالا سال‌هاست که من می‌آیم سر مزارش.

گاهی با خودم حرف می‌زنم. به یادش می‌افتم. آن غنچه‌ای که برای مادرش امانت داد هنوز در قرآن است.

همین برای من مانده است.

غلامرضا نوزده سال بیشتر عمر نکرد، اما در همین نوزده سال کاری کرد که بعد از سال‌ها هنوز مردم از او یاد می‌کنند.

من چیز دیگری ندارم بگویم.

هرچه باید می‌گفتم، گفتم.

فقط می‌گویم روحش شاد باشد.

خدا رحمتش کند.

شهید غلامرضا زارع؛ متولد خاش، فرزند غلام‌علی زارع هرفته، کارمند دادگاه انقلاب تهران و رزمنده دوران دفاع مقدس بود که در خرمشهر و در جریان عملیات بیت‌المقدس به شهادت رسید. پیکر مطهر او پس از انتقال به کرج در گلزار شهدای چهارصد دستگاه به خاک سپرده شد.

گفت‌وگواز اباذری


گزارش خطا

برچسب ها:
ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه