درخواست مادر برای دیدن فرزندش به یاد علیاکبر حسین(ع)
به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید علیاکبر احسانی» یکم فروردین ۱۳۴۴ در شهرستان سرخه به دنیا آمد. پدرش محمد و مادرش سیدهلیلا نام داشت. تا اول راهنمایی درس خواند. پاسدار بود. دوم مرداد ۱۳۶۳ در رودخانه کارون غرق شد و به شهادت رسید. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.

برداشت نادرست از سکوت و کمحرفی علیاکبر
خیلیها که برای نخستینبار با او برخورد داشتند، در دیدار دوم فکر میکردند علیاکبر با آنها قهر است و به آنها محل نمیگذارد؛ اما او آنقدر به دنبال خودسازی و اصلاح خویش بود که دیگران تصور میکردند نسبت به آنها بیاعتنا است.
(به نقل از دوست شهید، میرنظام میرعمادی)
توکل علیاکبر، امیدی برای ساختن دوباره
سال ۱۳۶۰ یا ۱۳۶۱ بود که داشتم خانه مسکونیام را میساختم. علیاکبر هم در ساختمان من مشغول به کار بود. جثه ضعیف و کوچکی داشت، اما با جان و دل کار میکرد؛ آن هم درست و با دقت.
وقتی پوشش سقف به پایان رسید، قرار شد پشتبام خانه خاکریزی شود. از آقا محمد صفا خواهش کردم با دستگاه لودر به محل ساختمان بیاید و با بیل مکانیکی، خاکها را به پشتبام منتقل کنیم. ایشان هم قبول کرد و همه مشغول شدیم.
اواخر کار بود که ناگهان بیل لودر باعث شد دیوار زیرزمین فرو بریزد. انگار با فروریختن دیوار، همه امید من برای ساختن خانه هم فرو ریخت.
تصمیم گرفتم از ساختن خانه صرفنظر کنم و به دنبال مشتری برای فروش آن بگردم. وقتی تصمیمم را به دوستان گفتم، علیاکبر گفت: «حسینجان! چرا اینقدر ناراحتی؟ اتفاقی است که افتاده و قسمتی از دیوار ریخته. با توکل به خدا و کمک بیشتر ما جبران میشود، انشاءالله!»
نمیدانم چطور شد که آرام گرفتم. وقتی به خانه رفتم و ماجرا را برای مادرم تعریف کردم، گفت: «پسرم! تو باید از او یاد بگیری. توکل و امید به خدا همه مشکلات را حل میکند.»
(به نقل از دوست شهید، حسین علی مهدینژاد)
میخواست سبکبار به دیدار خدا برود
آخرین باری که به مرخصی آمد، با همه فامیل خداحافظی کرد. هرچه بدهی داشت، پرداخت کرد. به یکی از همرزمانش گفته بود: «نمیخواهم دِینی بر گردنم باشد، میخواهم سبکبار بروم.»
عکسی را که با لباس فرم نظامی گرفته بود، بزرگ کرد و قاب گرفت تا بعد از شهادتش از آن استفاده کنیم. همیشه میگفت: «لباس رزم، لباس افتخار است.»
(به نقل از خواهر شهید، کبری احسانی)
رؤیایی از شهادت و نام چهار امام
علیاکبر و خواهرم گاهی اوقات بر سر اینکه چه کسی پهلوی من بخوابد، دعوا میکردند. وقتی علیاکبر میخوابید، چند بالش را روی هم میگذاشت و دراز میکشید. بعد میگفت: «من به جبهه میروم و شهید میشوم. اسم چهار تن از امامان را صدا میزنم، میآیند تا من را ببرند.»
من همیشه از این قضیه ناراحت بودم که هنگام شهادتش نتوانسته نام امامان را صدا بزند. شبی خواب دیدم علیاکبر در مکانی مثل بهشتزهرا، روی تختی که ملحفهاش سفید است، خوابیده و یک جعبه بزرگ شیرینی هم بالای سرش است.
صدایش زدم تا پیش من بیاید. آمد و گفت: «خواهر! میدانی چطور شهید شدم؟ هنگام شهادت نام چهار امام را صدا زدم. بعد یک کاسه سوپ خوشمزه به من دادند و مرا بردند.»
(به نقل از خواهر شهید، کبری احسانی)
خوابی که خبر از پاکی علیاکبر میداد
بعد از صحبت تلفنی با علیاکبر، خواب دیدم جوانی را در پارچهای سبز روی سینی بزرگی قرار دادهاند و به من دادند. پرسیدم: «چرا برای من آوردین؟»
گفتند: «او پاک شده.»
بیدار شدم و دیدم کبوتری در حیاط بیتاب است. دوباره خوابیدم. صبح قرار بود همسایهها را برای مراسم خداحافظی دعوت کنیم. برادرم گفت: «چرا اینقدر پریشانی؟»
گفتم: «علیاکبر چهار روز است که شهید شده، ولی کسی چیزی به من نمیگوید.»
ایشان گفت: «اگر هم باشد، مجروح شده.»
در دل به خدا گفتم: «اگر علیاکبر را به یاد علیاکبر حسین قبول کردید، در خواب ببینم.»
در خواب دیدم دور خانه خدا در حال طواف است. در مکه نیز سه جا او را بهوضوح دیدم و همراه من بود.
(به نقل از مادر شهید)