آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۸۳۵۸
۱۵:۳۲

۱۴۰۵/۰۵/۳۱
بخش سوم گفتگو با جانباز و آزاده ابراهیم اسکندری‌نیا

ناگفته‌های اسارت یک رزمنده در اردوگاه‌های مخوف بعث / بازگشت به شهر راز، آغازی برای التیام زخم‌های اسارت

اسارت، برای ابراهیم اسکندری‌نیا پایان راه نبود؛ آغاز فصل تازه‌ای از آزمون ایمان و استقامت بود. او در اردوگاه‌های رژیم بعث، روز‌هایی آکنده از شکنجه، محرومیت و دلتنگی را پشت سر گذاشت؛ اما در سخت‌ترین شرایط نیز امید به آزادی و بازگشت به میهن را از دست نداد. در بخش سوم این گفت‌و‌گو، خاطرات او از دوران اسارت، دشواری‌های زندگی در اردوگاه‌های تکریت و بعقوبه و سرانجام بازگشت به ایران را می‌خوانید.


به گزارش نوید شاهد فارس، اسارت، برای ابراهیم اسکندری‌نیا پایان راه نبود؛ آغاز فصل تازه‌ای از آزمون ایمان و استقامت بود. او در اردوگاه‌های رژیم بعث، روز‌هایی آکنده از شکنجه، محرومیت و دلتنگی را پشت سر گذاشت؛ اما در سخت‌ترین شرایط نیز امید به آزادی و بازگشت به میهن را از دست نداد. در بخش سوم این گفت‌و‌گو، خاطرات او از دوران اسارت، دشواری‌های زندگی در اردوگاه‌های تکریت و بعقوبه و سرانجام بازگشت به ایران را می‌خوانید.

ناگفته‌های اسارت یک رزمنده در اردوگاه‌های مخوف بعث / بازگشت به شهر راز، آغازی برای التیام زخم‌های اسارت

ورود به کانال مرگ

 ۳۱ تیرماه سال ۱۳۶۷ بود. قطعنامه امضا شده بود که دشمن بعثی عملیاتی تازه را آغاز کرده بود. که به اسارت دشمن درآمدم. ما را به اردوگاه ۱۶ تکریت منتقل کردند. حدود ۲ تا ۳ روز در آنجا بودیم و پس از آن، ما را به اردوگاه ۱۸ بعقوبه فرستادند. ما جزء مفقودین بودیم؛ در اردوگاه مفقودین نه نامی از ما ثبت شده بود و نه نشانی از کنوانسیون ژنو و صلیب سرخ وجود داشت. بعثی‌ها در اصل نمی‌خواستند ما زنده بمانیم؛ چنان ضربات سنگین و کینه‌توزانه‌ای با تمام قدرت بر پیکرمان وارد می‌کردند که در آن دوزخ، حتی فکر زنده ماندن هم از ذهنمان نمی‌گذشت.

روز‌های اسارت از همان «کانال مرگ» نخستین با کتک‌خوردن‌های مداوم زیر ضربات خیزران و کابل و تنبیه‌های بی‌دلیل گره خورده بود. تا پای نگهبان بعثی به آسایشگاه می‌رسید، نخستین نهیبش این بود: «سر پایین!»؛ اگر کسی سرش را بالا می‌آورد، بی‌درنگ هدف تنبیه و شکنجه قرار می‌گرفت.

حفر چاه و فواره‌ی بحران در اسارت


کشور عراق از جمله سرزمین‌های گرمسیری است که همیشه درگیر کمبود آب بوده است؛ دردِ بی‌آبی در آنجا قدیمی‌تر از ماست. یکی از روز‌های گرمِ تابستان بود؛ آب به‌شدت کم شده بود و تقریباً همه‌ی اسرا بیماری پوستی گرفته بودند. جلسه‌ای برپا شد و قرار بر این شد که درون محوطه‌ی حمام‌ها چاهی بکنیم تا آبِ مصرفیِ خودمان تأمین شود.
بعثی‌ها موافقت کردند و بیل و کلنگ به دست چند نفر از اسرا دادند. ابتدای صبح، چند نفر داوطلبِ کندنِ چاه شدند و بی‌درنگ مشغولِ حفر شدند. هنوز چند ساعتی نگذشته بود که فریادِ شادمانیِ حفار‌ها فضا را پر کرد. وقتی به بیرونِ آسایشگاه رفتم، با تعجب دیدم آبی حدود یک متر از زمین با فشارِ زیاد رو به بالا می‌جوشد و می‌زند.

هر کس چیزی می‌گفت و اسرا سطل به دست به سمت آن آب می‌دویدند. نیم ساعتی که گذشت، دیدم نگهبان‌ها با کابل از سمت دربِ ورودی به طرف اسرا می‌دوند؛ همه فرار کردیم. بعداً فهمیدیم حفار‌ها ناخواسته یکی از لوله‌های بزرگِ انتقالِ آب عراق را سوراخ کرده بودند. بعثی‌ها هم از این اتفاق به‌شدت عصبانی شدند و به جانِ اسرا افتادند.

رحلت امام، تلخ‌ترین خبر اسارت

یکی از تاریک‌ترین و دردناک‌ترین شب‌هایی که در بند بعث گذراندیم، شب رحلت حضرت امام بود. افسران و سربازان بعث وحشیانه به قفس‌ها هجوم آوردند، با کابل به جان بچه‌ها افتادند و با خباثت تمام فریاد می‌زدند: «باید برقصید و شادمانی کنید!» بازگویی جزئیات تلخ آن شب، ساعت‌ها قلم‌زدن و شرح و بسط می‌خواهد؛ پس به همین مقدار بسنده می‌کنم.

قفس شماره چهار، تبعیدگاه بیماران

مدت‌ها در آسایشگاه‌های قبلی روزگار گذراندیم؛ فضایی چنان آلوده و کثیف که بعثی‌ها از ترس سرایت بیماری به نیرو‌ها و نگهبانان خودشان، دست به کار شدند و ما را به پنج سولهٔ جدید انتقال دادند. این سوله‌ها به‌نسبت تمیزتر بودند و وضعیت بهداشتی بهتری داشتند، چون دستشویی‌ها و حمام‌ها را بیرون از محوطهٔ آسایشگاه ساخته بودند؛ هرچند از آب گرم خبری نبود و باید با همان آب معمولی و سرد سر می‌کردیم. رفتن به دستشویی هم قاعدهٔ سختی داشت؛ در ساعت‌هایی مشخص در را باز می‌کردند و جار می‌زدند: «هر کس می‌خواهد دستشویی برود، بیاید.» بچه‌ها در گروه‌های پنجاه‌نفره جلوی در به صف می‌نشستند و همراه با نگهبان حرکت می‌کردند. کل آن جمع پنجاه‌نفره تنها ده دقیقه مهلت داشتند که کارشان را تمام کنند و به آسایشگاه بازگردند.

با این همه، شرایط بهداشتی فوق‌العاده اسف‌بار بود. تمامی اسرا بدون استثنا به شپش مبتلا بودند و بیماری‌های پوستی عذاب‌آوری مانند گال در میان بچه‌ها شیوع پیدا کرده بود. در این میان، قفس شمارهٔ چهار را به اسرایی اختصاص داده بودند که دچار بیماری‌های گوارشی حاد و اسهال شدید بودند؛ بندی که همواره مورد توهین و تمسخر نیرو‌های بعث قرار می‌گرفت. تحمل سرما، گرما و آلودگی در آن فضا، تکه‌ای از تاریخ سیاه قرون وسطی را تداعی می‌کرد.

رنج بیماری و تحقیر در آسایشگاه

چند ماهی از دوران اسارت سپری شده بود که غذای نامناسب، پیکر بیشترِ اسرا را از پا انداخت؛ اکثرشان به بیماری اسهال مبتلا شدند. اما درد، تنها در خودِ بیماری نبود. بعثی‌ها اجازه‌ی رفتن به دستشویی را نمی‌دادند و اگر کسی اعتراض می‌کرد، با کابل به جانِ اسیرِ بیچاره می‌افتادند و او را تا سرحدِ مرگ می‌زدند؛ گویی رنجِ تن، برای آنان وسیله‌ای بود برای شکستنِ اراده‌ی آدمی.
اما این نیز برایشان کافی نبود. آسایشگاهِ ویژه‌ای برپا کردند و تمام بیماران را در آنجا نگه‌داری می‌کردند؛ جایی که رنجِ بیماری با تحقیر آمیخته می‌شد. چون بعضی از اسرا از شدتِ بیماری اراده‌ی خود را از دست داده بودند، بعثی‌ها آنان را مسخره می‌کردند و به حالشان می‌خندیدند؛ خنده‌ای که بر زخم‌های جسم و جانِ اسیر، زخمی تازه می‌نشاند.

ناگفته‌های اسارت یک رزمنده در اردوگاه‌های مخوف بعث / بازگشت به شهر راز، آغازی برای التیام زخم‌های اسارت

غریبانه در خاک بیگانه آسمانی شد

در آن روز‌های تلخ و غربت‌زده، عزیزان بسیاری را از دست دادیم؛ از جمله شهید «مختار زیدآبادی‌نژاد» که بر اثر همان بیماری سخت گوارشی و اسهال به شهادت رسید. مختار متولد هفدهم اردیبهشت ۱۳۴۵ در شیراز بود، تا دوم راهنمایی درس خواند و در بیست‌ونهم مهر ۱۳۶۷ در زندان بعث غریبانه پرکشید و به فیض شهادت نائل آمد؛ پیکر مطهرش سرانجام به وطن بازگشت و در گلزار شهدای شیراز آرام گرفت.

همچنین یاد می‌کنم از «حمید»، دلاور خوزستانی، که دژخیمان بعث با ضربهٔ سنگین خیزران جمجمه‌اش را شکستند؛ و رفیق خوش‌صدایمان «علیرضا اژدری» که در اردوگاه به «شجریان شیراز» شهرت داشت و نغمه‌های دلنشینش مرهم دلتنگی‌ها و روز‌های دشوار اسارت بود.

یغماگری آثار هنری در اسارت

پس از گذشتِ مدتی از اسارت، بعثی‌ها اعلام کردند که قصد دارند نمایشگاهی از آثار و دست‌ساخته‌های اسرا برپا کنند. از همین رو اعلام شد که هر کس صنعت و هنری در اختیار دارد، اثر خود را ارائه دهد. خلاصه آنکه هر یک از اسرا آثاری خلق کردند؛ دست‌های هنرمندی که در حصارِ سیم‌خاردار، صبوری و عشق را به شکلِ زیبایی درمی‌آوردند. آنها آثارشان را درون نمایشگاه چیدند تا گوشه‌ای از توانمندی‌های خود را به رخِ نگهبانان بکشند.
اما به محضِ تکمیلِ نمایشگاه، بعثی‌ها شبی را انتخاب کردند و بی‌سروصدا تمام آن آثار را به سرقت بردند؛ گویی با این سرقت، فقط اموال نبود که ربوده می‌شد، بلکه ثمره‌ی ماه‌ها صبر و هنرِ اسرا نیز با آن به یغما رفت.

تاوان ایستادگی در زندان انفرادی

بعثی‌ها برای آزارِ اسرا به شکنجه‌های گروهی بسنده نمی‌کردند؛ گاه برخی از اسرا بوکسِ تمرینی یا آلتِ دستِ آنان می‌شدند. ماجرا از این قرار بود که یک روزِ عصر، پس از گرفتنِ آمار، سرپرستِ آسایشگاه «ستوانی به نام یار عزیزی» با چند نفر از عزیزانمان درگیر شد. من نیز برای یاری، به کمکِ آنان رفتم.
صبحِ روز بعد، وقتی شمارشِ آمار تمام شد، نامم را صدا زدند و به زندانِ انفرادی بردند. البته من خوش‌شانس بودم؛ پس از اندکی کتک خوردن، رهایم کردند. اما روالِ زندانِ انفرادی در آنجا این‌گونه بود که ابتدا دستانِ زندانی را با طناب به میله‌های تعبیه‌شده در کفِ زندان می‌بستند و او را دو روز تمام به حالِ خود رها می‌کردند؛ تنها با تاریکی و سکوت و درد. پس از آن، وقتی زندانیِ از نفس افتاده، خود را رها و سرگردان می‌یافت، به سراغش می‌آمدند و سرانجام با کتکی مفصل، آزادش می‌کردند؛ گویی آزادی در آن‌جا، بهایش را تنها با تحملِ درد پرداخت می‌کرد.

ناگفته‌های اسارت یک رزمنده در اردوگاه‌های مخوف بعث / بازگشت به شهر راز، آغازی برای التیام زخم‌های اسارت


فرار از لیست سیاه؛ روز‌های بازگشت


وقتی تبادلِ اسرا آغاز شد، من با ریشی بلند آهنگِ بازگشت به ایران را در سر داشتم. اما بعثی‌ها اصرار می‌کردند که صورتم را اصلاح کنم؛ من، اما زیر بار نرفتم. همین سرپیچی، درگیریِ مرا با یکی از افسران بعثی بالا گرفت. در تمام دوران اسارت، من یکی از مهره‌های اصلیِ مخالفت با بعثی‌ها بودم و این نامِ من را پیشِ آنان برجسته کرده بود.
بعثی‌ها اسامیِ ما را به استخباراتِ عراق داده بودند تا از بازگشتمان به ایران جلوگیری کنند. اما در همان روز‌های تلخ، یک نگهبانِ بعثی که برایش آیت‌الکرسی نوشته بودم، به من اظهار دوستی می‌کرد. وقتی به بیرونِ آسایشگاه آمدیم، همه را به گروه‌های پنجاه‌نفره تقسیم کردند و گفتند هر کس نامش خوانده شد، قیام کند. در همین لحظه، همان نگهبان که نامش «عسکر» بود، کنارم آمد و آرام گفت: «اگر اسم تو را خواندند، بلند نشو؛ چون تصمیم گرفته‌اند مخالفان را به زندان دیگری بفرستند.»
اصغر خازنی و محمد هوشمند کنارم بودند؛ به آنها گفتم وقتی اسامیِ ما را خواندند، از جا بلند نشویم. عسکر راست می‌گفت؛ زیرا چند نفری را که نتوانسته بودم به آنها خبر بدهم، به زندان دیگری فرستادند و دیگر هیچ خبری از آنها نشد. البته من پس از خروج از محوطه‌ی آسایشگاه‌ها و دیدار با مأموران صلیب سرخ، به آنها گفتم که شماری اسیر را از ما جدا کرده‌اند؛ اما دیگر نفهمیدم بر سرشان چه آمد. امیدوارم هر کجا که هستند، سلامت باشند.

 

بازگشت به شهر راز، آغازی برای التیام زخم‌های اسارت


بیست و یکم شهریور سال ۱۳۶۹ بود که پس از سال‌ها دوری، به وطن بازگشتم. مدتی را در قرنطینه سپری کردیم و سرانجام پنج روز بعد، در بیست و ششم شهریورماه، حوالی ساعت ۴ صبح بود که قدم به شهر راز، شیراز خودمان گذاشتم. آخرین باری که راهی جبهه شده بودم، مادرم دختری را به عقدم درآورده بود؛ اما روزی که با آن وضع و حال‌وروز به شیراز برگشتم، او طاقت نیاورد و پیوند ما به جدایی ختم شد.

پناه بردن به قلم برای روایت رنج‌های ناگفته


بسیاری از بچه‌های آزاده، پس از آن سال‌های سخت، از نظر روحی به‌شدت آسیب‌دیده و به‌هم‌ریخته بودند و نیاز داشتند مدتی را در آرامش سپری کنند تا شاید جراحت‌های درونشان التیام یابد. من هم در آن روزها، برای تسکین آن فشار‌های روحیِ جانکاه، پناهی جز کاغذ و قلم نداشتم. قلم به دست گرفتم و تمام حوادثی را که بر سرمان گذشته بود، به رشته تحریر درآوردم؛ نوشتم هرآنچه را که در آن دوران بر ما رفت.
گذر ایام مرهمی بر زخم‌ها شد تا در سال ۱۳۷۲ ازدواج کنم و فصل جدیدی را در زندگی‌ام رقم بزنم؛ به لطف خدا زندگی خوب و آرامش‌بخشی را آغاز کردم.

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه