برای شهادت از آن مریضی بلند شده بود
به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید سید محمد مرتضینژاد» بیست و دوم دیماه ۱۳۴۷ در شهرستان سمنان به دنیا آمد. پدرش حاجآقا و مادرش گوهر نام داشت. تا پایان دوره متوسطه درس خواند و دیپلم گرفت. کارمند اداره اطلاعات بود. ازدواج کرد و صاحب دو دختر شد. بیست و ششم مرداد ۱۳۷۵ در جاده سمنان- شهمیرزاد هنگام مأموریت دچار سانحه رانندگی شد و به شهادت رسید. پیکر او را در امامزاده اشرف زادگاهش به خاک سپردند.

عاشق ملاقات با خدا بود
مدتی قبل از شهادتش بود. یکی از همکارانش داشت سفر حج میرفت. به او سفارش کرد که برایش یک دست کفنی بیاورد. خواستهاش اجابت شد و دوستش کفنی برایش خرید.
آن را توی کشوی میزش گذاشته بود و هر روز صبح پیش از شروع کار بیرون میآورد و خیره به آن نگاه میکرد؛ مثل کسی که میداند بهزودی باید به سفر برود و فقط همین دو متر کرباس را میتواند همراه ببرد.
همسر سید محمد میگوید: «این اواخر از سر کار که میآمد، راه میرفت و "کجایید ای شهیدان خدایی... " را زمزمه میکرد.»
دلتنگ دوستان شهیدش بود. با همه عشقی که به خانوادهاش داشت، سرای باقی را ترجیح میداد.
دختر بزرگش فقط پنج سال داشت. فکر میکرد که در دل پدر جای خوبی باز کرده است. درست فکر میکرد. پدر به او خیلی دلبسته بود، اما صدها برابر عاشق ملاقات خدا بود.
(به نقل از برادر و همسر شهید)
بیشتر بخوانید: خودم را انداختم توی بغلش
خودتون توی صف بایستین
او سمنان بود و من مهدیشهر. آنجا کار میکردم و خانهام در محلات سمنان بود. هرروز رفتوآمد داشتم. هم او ماشین داشت و هم من. روغن ماشین خیلی کم شده بود.
یک روز صبح به من زنگ زد و گفت: «شما برای ماشینتون روغن میخواین؟»
پرسیدم: «چطور؟ روغن گیر آوردی؟»
گفت: «آره! میتونم یک بیست لیتری بگیرم. اگه شما میخواین براتون بگیرم.»
یکی از همکاران من هم که صحبتهای ما را میشنید، گفت: «تو رو خدا بگو چهار لیتر هم شده برای من بگیره، منم مدتی که نتونستم روغن بگیرم.»
خداحافظی کردیم. عصر باهاش تماس گرفتم. آمد منزل ما و گفت: «حقیقتش رو بخوای میشد که برای شما هم بگیرم، ولی، چون هرکسی باید خودش توی صف میایستاد، دیدم اگه من به جاتون بگیرم، نوبت یکی دیگه از بین میره. خودتون زحمت بکشین و برین توی صف وایستین!»
(به نقل از برادر شهید)
توکل بر خدا! شما وظیفهتون رو انجام بدین
در عملیات بدر ترکش به سرش خورده بود. منتقلش کرده بودند به بیمارستانی در مشهد. باخبر شدیم و خودمان را رساندیم. حالش بد بود.
پدرم توسل مدام داشت و ما دلواپس بودیم. پزشکی آمد و بعد از اینکه از پدرم برای عمل امضا گرفتند، گفت: «حاجآقا! اگه اجازه بدین، ما تلاش خودمون رو میکنیم، اما، چون ترکش به مغزش رسیده، احتمال شهید شدنش زیاده.»
پدرم گفت: «توکل بر خدا! شما وظیفهتون رو انجام بدین! انشاءالله با کمک جدهاش فاطمه زهرا خوب میشه.»
دکتر رفت اتاق عمل و کارش را انجام داد. در تمام مدت، پدرم پشت درِ اتاق مشغول نماز و توسل بود.
دکتر که از اتاق عمل درآمد، گفت: «خدا رو شکر، عملش موفقیتآمیز بود!»
پدر دستانش را به طرف آسمان گرفت و خدا را شکر کرد. دوره نقاهت را گذراند و الحمدلله روزبهروز بهتر شد.
تا زمان شهادتش نفهمیده بودیم که ایشان برای جانبازیاش دنبال درصد گرفتن نرفته است.
(به نقل از برادر شهید)
یعنی همه مردم برادرشون براشون وام درست میکنن؟
خانهاش نیمهکاره مانده بود و نمیتوانست تکمیل کند. گفتم: «اگه موافق باشی برات یک وام جور کنیم که کاملش کنی.»
گفت: «دست شما درد نکنه! لازم نیست.»
فهمیدم که نگران حق و ناحق کردن است. گفتم: «همه مردم دارن از این وامها استفاده میکنن. پارتیبازی و اینجور چیزها نیست.»
گفت: «یعنی همه مردم برادرشون براشون وام درست میکنن؟»
دیگر ادامه ندادم.
(به نقل از برادر شهید)
برای شهادت از مریضی بلند شده بود
هجده ماهه بود که بدجوری مریض شد. بردمش دکتر. معاینهای کرد و امیدم را برید. گفت: «این بچه میمیره. اگه تا صبح موند، بیار بستریاش کنیم تا ببینیم خدا چی میخواد.»
تنها رفته بودم. بهزحمت خودم را به خانه رساندم. پدرش که از بیرون آمد، رفت سراغش. دست به بدنش کشید و بغض کرد و گفت: «بدن بچه یخه، میمیره. بمونم نماز بهش بخونم بعد برم دنبال کارم.»
بهش گفتم که دکتر گفته تا صبح نمیماند. آن شب برایم یک سال طول کشید. بالای سرش نشسته بودم و از خدا شفا میخواستم.
نماز صبح را که خواندم، برگشتم بالای سرش. چشمش را باز کرد. هنوز چند ساعتی نگذشته بود که میل به غذا پیدا کرد. مثل معجزه بود.
وقتی خبر شدم که سید محمد شهید شده، فهمیدم که برای شهادت از آن مریضی بلند شده است.
(به نقل از مادر شهید)
انتهای متن/