روایت زنی که چهل سال است با خاطرات یک شهید زندگی میکند

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، سالها میگذرند، آدمها تغییر میکنند، خانهها رنگ دیگری میگیرند و موهای آدمها سفید میشود، اما بعضی تصویرها همانطور که در ذهن ثبت شدهاند، باقی میمانند؛ یک نگاه، یک لبخند، صدای یک نفر، یا حتی جملهای کوتاه که شاید در لحظه معنای چندانی نداشته باشد، اما سالها بعد تبدیل به گرانبهاترین یادگار زندگی شود.
حوریه هنوز آن شبها را به یاد دارد. شبهایی که مهدی از جبهه به مرخصی میآمد و دلش نمیخواست بخوابد. حوریه میگفت خسته است و بهتر است استراحت کند، اما مهدی جواب میداد: «نه، چند روز اومدم، دلم میخواد بیدار بمونیم.» خوراکی میگرفت و میگفت: «بیا تا صبح بخوریم.» و بعد جملهای میگفت که شاید آن روزها تنها یک حرف از سر دلتنگی به نظر میرسید: «معلوم نیست برگردم. دلم میخواد بیشتر باهات باشم.»
حالا بیش از چهل سال از آن روزها گذشته است. مهدی دیگر نیست، اما حوریه هنوز با خاطرهاش زندگی میکند. زنی که زندگی را خیلی زود آغاز کرد و خیلی زود هم طعم تلخ فقدان را چشید؛ سیزدهس الگی عروس شد، در هجده سالگی همسرش را از دست داد، دو فرزندش را به خاک سپرد، سالها در خانه پدر زندگی کرد و حتی پس از ازدواج دوباره، باز هم با داغ همسر روبرو شد.
اما اگر بخواهید از خودش درباره زندگی بپرسید، شاید بیش از هر چیز از «افتخار» بگوید. این، روایت حوریه است؛ روایت زنی از نسلی که سهم بزرگی از تاریخ جنگ را با صبر و سکوت و انتظار نوشتند.
از سیزده سالگی تا هجده سالگی؛ یک زندگی کوتاه اما ماندگار
حوریه تنها سیزده سال داشت که لباس عروسی پوشید و وارد خانه مهدی شد. دخترکی نوجوان که هنوز فاصله زیادی با دنیای کودکی نداشت، اما خیلی زود پا به دنیای بزرگسالی گذاشت. زندگی مشترک وی و مهدی ساده بود؛ مانند بسیاری از زندگیهای آن روزگار. اما در همین سادگی، عشق شکل گرفت؛ عشقی که قرار بود سالها بعد، در نبود مهدی، تنها سرمایه حوریه باشد.
جنگ که آغاز شد، مهدی مانند بسیاری از جوانان آن نسل راهی جبهه شد. برای خانوادههای آن روزها، رفتن به جبهه یعنی آغاز روزهای انتظار. یعنی هر بار که صدای در میآمد، دل زن و مادر میلرزید. یعنی هر مرخصی، یک جشن کوچک و هر خداحافظی، یک نگرانی بزرگ. حوریه هم چشمانتظار مهدی میماند. هر بار که مهدی به مرخصی میآمد، انگار زمان برای چند روز متوقف میشد. خانه دوباره جان میگرفت و زن جوان میتوانست چند روزی همسرش را در کنار خود داشته باشد. اما مهدی قدر همین چند روز را میدانست.
«معلوم نیست برگردم» یکی از خاطراتی که بعد از این همه سال هنوز با جزئیات در ذهن حوریه مانده، مربوط به همان شبهای مرخصی است. حوریه تعریف میکند:«اون موقع که جبهه بود، هر وقت مرخصی میاومد، شبها نمیخوابیدیم. میگفتم بخواب، خستهای. میگفت نه، چند روز اومدم، دلم میخواد بیدار بمونیم.»
معلوم نیست برگردم. دلم میخواد بیشتر باهات باشم
مهدی برای اینکه شب زود تمام نشود، خوراکی میگرفت و کنار هم مینشستند. «میگفت بیا تا صبح بخوریم.» بعد حرفی میزد که امروز، پس از چهار دهه، سنگینی دیگری دارد: «معلوم نیست برگردم. دلم میخواد بیشتر باهات باشم.» حوریه آن زمان شاید نمیدانست که این جمله قرار است تا پایان عمر در ذهنش بماند.
جنگ، آینده را برای هیچ کس تضمین نکرده بود. مهدی هم مانند همه رزمندگان میدانست که ممکن است بازگشت از جبهه قطعی نباشد. شاید به همین دلیل بود که وقتی به خانه میآمد، میخواست هیچ لحظهای را از دست ندهد.
میخواست شب را به صبح برساند؛ نه با خواب، بلکه با بودن. با همسرش. با زنی که از سیزدهسالگی وارد زندگی او شده بود و حالا همه دنیایش بود. هجدهسالگی؛ سنی برای آغاز زندگی، نه پایان آن. اما سرنوشت طور دیگری رقم خورد.
حوریه تنها هجده سال داشت که خبر شهادت مهدی رسید. هجده سالگی برای بسیاری از آدمها آغاز جوانی است؛ اما برای حوریه، آغاز سالهای طولانی داغ و انتظار شد. وی هنوز آنقدر جوان بود که میتوانست سالهای زیادی را در کنار همسرش زندگی کند، اما جنگ مهدی را از او گرفت. شهادت مهدی تنها یک نفر را از خانواده نگرفت؛ بخشی از آینده حوریه را هم با خود برد. بعد از شهادت، خانه دیگر همان خانه سابق نبود. جای خالی مهدی در گوشهگوشه زندگی دیده میشد؛ در سکوت خانه، در خاطرات شبهای مرخصی، در وسایل شخصی و در تمام چیزهایی که بوی حضور او را داشت. اما داغ حوریه به همینجا ختم نشد. دو فرزندش را نیز از دست داد. دو فرزندی که میتوانستند یادگارهای مهدی باشند و بخشی از تنهایی مادر را در سالهای بعد پر کنند، خیلی زود از دنیا رفتند. این زن جوان، در فاصله کوتاهی، چند بار با فقدان روبهرو شد. اما باید ادامه میداد.
بازگشت به خانه پدر
حوریه پس از شهادت مهدی، بیش از دو ماه در خانه پدرشوهر نماند. برادرهای مهدی در آن خانه بودند و مادرشوهرش به او گفت: «برادرشوهرات نامحرم هستن، نمیتونی اینجا بمونی.» برادرهای حوریه آمدند دنبالش و او را به خانه پدرش بردند. خانه پدر از آن روز به بعد، برای سالها خانه حوریه شد. هفت سال تمام در خانه پدر زندگی کرد. هفت سالی که میتوانست برای یک زن جوان، سالهای ساختن آینده باشد، اما برای او سالهای کنار آمدن با گذشته بود.
وی با خاطرات مهدی زندگی میکرد؛ با عکسها، یادها و حرفهایی که از او به یاد داشت. زندگی ادامه داشت، اما بخشی از وجود حوریه هنوز در همان روزهایی مانده بود که مهدی زنده بود و از جبهه به مرخصی میآمد. تقدیری که دوباره او را تنها کرد. پس از هفت سال، حوریه دوباره ازدواج کرد.
شاید قرار بود زندگی مسیر تازهای پیدا کند. شاید قرار بود سالهای تلخ گذشته کمکم پشت سر گذاشته شود. اما این بار هم تقدیر برایش ماندن در کنار همسر را ننوشت. ازدواج دوم نیز دوام نیاورد و همسرش از دنیا رفت. حوریه دوباره تنها شد. اما این تنهایی برایش به معنای بیکسی نبود. چیزی در وجود او باقی مانده بود که سالها او را سرپا نگه داشت: ایمان. و البته خاطره مهدی.
چهل سال بعد؛ هنوز برایش فاتحه میخواند امروز بیش از چهل سال از شهادت مهدی گذشته است. چهار دهه زمان کمی نیست. اما حوریه هنوز هر روز برای او فاتحه میخواند. هر صبح نماز میخواند و ثواب آن را به روح همسر شهیدش هدیه میکند. همیشه نیز به یک خانم پول میدهد تا برایش قرآن بخواند. این کارها برای حوریه فقط یک عادت روزانه نیست. بخشی از زندگی اوست؛ راهی برای زنده نگه داشتن نام و یاد مردی که سالهاست از کنار او رفته، اما از دلش نرفته است.
نگاهم میکرد و میخندید
از ایشان میپرسیم آیا هنوز خواب مهدی را میبیند؟ لبخند میزند. لبخندی که شاید پاسخ تمام سالهای دلتنگی باشد. میگوید: «بله، تازگی خواب دیدم. دوشنبه بود، نماز صبح رو خونده بودم و خوابیدم. دیدم یه پنجره بود، من اونجا نشسته بودم. اومد و دستش رو گذاشت روی دستم.» در خواب، حتی همان صمیمیت سالهای گذشته هم وجود دارد.
حوریه به مهدی میگوید: «یه کم اونورتر بشین.» اما مهدی جواب میدهد: «نه، همینجا میشینیم.» بعد دیگر حرف زیادی نمیزند. «زیاد حرف نزد، اما نگاهم میکرد و میخندید. همونطور که همیشه بود.» شاید برای حوریه، همین کافی است. بعد از چهل سال، دوباره او را دیده است؛ همان مردی که روزگاری شبهای مرخصی را تا صبح با او بیدار میماند. «خیلی سختی کشیدم، ولی افتخار میکنم» با همه این سالها و تمام سختیهایی که پشت سر گذاشته، از حوریه میپرسیم که همسر شهید بودن برایش چه معنایی دارد. چشمانش برق میزند. پاسخش کوتاه است، اما پشت آن یک عمر زندگی ایستاده: «خیلی حس خوبی دارم. خیلی سختی کشیدم، ولی افتخار میکنم.»
شاید باورش دشوار باشد. زنی که در سیزدهسالگی عروس شد؛ در هجده سالگی همسرش را از دست داد؛ دو فرزندش را از دست داد؛ هفت سال در خانه پدر زندگی کرد؛ دوباره ازدواج کرد و باز هم همسرش را از دست داد، بعد از همه این سالها هنوز وقتی از مهدی سخن میگوید، واژهای جز افتخار بر زبان نمیآورد. این جمله، شاید بزرگترین بخش روایت زندگیاش باشد. چون پشت آن، نه یک خاطره، بلکه چهل سال صبر قرار دارد. چهل سال زندگی با نبودن. چهل سال وفاداری به یک خاطره. چهل سال ایمان.
زنانی که تاریخ را با صبر نوشتند
حوریه را نمیتوان فقط یک زن سالخورده دانست که خاطرات همسر شهیدش را تعریف میکند. وی نماینده نسلی است که بخش بزرگی از تاریخ دفاع از کشور را در سکوت ساختند. زنانی که جوانهایشان را به جبهه فرستادند و خودشان ماندند. زنانی که نه امکانات زیادی داشتند، نه پشتوانههای امروزی را و نه راههای سریع برای باخبر شدن از عزیزانشان. سهمشان از جنگ، شاید در سنگرها دیده نمیشد، اما در خانهها، در چشمهای منتظر، در نامهها و در شبهای بیخوابی ادامه داشت. آنها صبر کردند. انتظار کشیدند و وقتی خبر شهادت رسید، به جای فرو ریختن، زندگی را دوباره از نو ساختند. حوریه یکی از همین زنان است.
روایت زندگی او از روستای کندر تا قزوین امتداد پیدا کرده؛ از سیزدهسالگی تا هفتاد سالگی؛ از عشق تا شهادت؛ از داغ تا صبر؛ و از تنهایی تا افتخار.
آخرین حرفها؛ دعایی برای همه
در پایان این گفتوگوی طولانی و صمیمانه، از حوریه میخواهیم برایمان دعا کند. دستهایش را به سوی آسمان بلند میکند. دعایش ساده است، اما پشت همین کلمات ساده، سالها رنج، ایمان و انتظار نهفته است. با همان لهجه شیرین تاکستانی میگوید: «انشاءالله امام زمان ظهور کنه، مملکت آروم بشه. خدا همه جوونا رو به راه راست هدایت کنه. مریضا رو شفا بده. خدا رهبر رو نگه داره.» دعایش برای خودش نیست. برای جوانهاست. برای بیماران است. برای آرامش کشور است و برای آیندهای که شاید خودش بیش از هر کس دیگری قدر آرامش آن را میداند. ما هم میگوییم: «انشاءالله، به امید خدا.» دستش را میفشاریم و از ایشان تشکر میکنیم.
خسته است، اما راضی. حرف زده است؛ از مردی که چهل سال است در دلش زنده مانده. از عشقی که مرگ نتوانسته خاموشش کند. از شبهایی که تا صبح بیدار ماندند. از جملهای که هنوز بعد از چهار دهه در گوشش مانده است: «معلوم نیست برگردم. دلم میخواد بیشتر باهات باشم.» مهدی رفت، اما آن شبها ماندند.
مهدی رفت، اما لبخندش ماند
مهدی رفت، اما حوریه هنوز هر صبح برایش نماز میخواند و شاید این، معنای واقعی ماندن باشد؛ اینکه انسانی سالها پس از رفتنش، هنوز در قلب یک نفر زندگی کند. حوریه در این چهل سال تنها مانده است، اما بییار نبوده. یارش خاطرات مهدی بوده؛ خاطرات مردی که یک روز از جبهه به خانه آمد، شب را تا صبح کنار همسرش بیدار ماند و گفت: «معلوم نیست برگردم.» و دیگر برنگشت. اما حوریه هنوز منتظر بازگشتش در خوابهاست.
گاهی پشت پنجرهای خیالی، مهدی دوباره میآید، کنارش مینشیند، دستش را روی دستش میگذارد و با همان لبخند همیشگی نگاهش میکند. و برای زنی که چهل سال با خاطره زندگی کرده، شاید همین چند لحظه، تمام دنیا باشد.
خون شهیدان، چراغ راه ملتهاست و خاطره همسرانشان، روایتگر صبوری و پایمردی. سلام بر حوریه و تمام مادران و همسران شهدا؛ زنانی که با دستانی خالی، اما با دلهایی سرشار از ایمان، عشق و ایثار، بخشی از تاریخ این سرزمین را ساختند.