کُفّار به بچههای چند ماهه رحم نکردند چه رسد به پسر من
شهید بهنام اکبرنژاد از دانشآموختگان رشته مهندسی بهداشت در دانشگاه علوم پزشکی بقیهالله (عج) و از جهادگران حوزه سلامت بود که در مسیر انجام مأموریتهای درمانی و پشتیبانی در مناطق عملیاتی شمالغرب در جنگ 12 روزه، هدف حمله متجاوزان قرار گرفت و در تاریخ 24 خرداد 1404 به درجه رفیع شهادت نائل گردید. در ادامه گفتگوی نوید شاهد آذربایجان غربی با این جانباز را میخوانید:

معرفی
من زینال اکبرنژاد هستم و در سال 1345 در شهرستان چالدران به دنیا آمدم. پدر شهید سرگرد پاسدار بهنام اکبرنژاد هستم. بهنام فرزند سوم من که به شهادت رسید، کوچکترین فرزندم بود و در دانشگاه بقیه الله تحصیل میکرد، بعد از اتمام تحصیل به پادگان المهدی ارومیه برای ادامه خدمت آمد. در آنجا کارشناس نظارت بهداشت بود و در دانشگاه پیام نور روانشناسی میخواند. تا زمانی که به شهادت رسید در کنار ما میماند.

شهادت
ساعت 12 با پسرم صحبت کردم و گفتم بهنام شما برگرد. من در جنگ شرکت کردهام و عادت جنگ را بلدم، شما برگرد و جای شما من بروم. پسرم خندید و گفت این گداها چیزی نیستند و یک مشت آشغال هستند. گفتم شما پسر کوچک ما هستی و پیش مادرت برگرد و من جای شما بروم. گفت این کاری نیست و هیچ غلطی نمی توانند بکنند.
ساعت 3 ظهر بود که به شدت استرس گرفتم و هر کاری کردم نتوانستم خودم رو کنترل کنم. در کنار مغازه یک اورژانس بود، آنجا رفتم و خواستم فشارم را بگیرند. شغل من آهنگری است. آنجا گفتند چرا بدنت میلرزد دعوا کردی؟ گفتم این همه مدت من را میشناسید آیا دیدید من دعوا کنم، نمی دانم چرا بدنم می لرزد. یک قرص آرام بخش به من دادند. ساعت چهار و نیم بود به پسرم بهنام زنگ زدم اما جوابم را نداد و به همین خاطر به دخترم زنگ زدم و گفتم به برادرت زنگ زدم جواب نمی دهد. دخترم گفت به تماس من هم پاسخ نمی دهد و احتمالا در آماده باش هستند و به همین خاطر به تماس شما پاسخ نمی دهد. گفتم حتی اگر کاری هم داشت تلفن را رد می کرد اما این بار تلفن را رد نمی کند. یک زمین کشاورزی دارم و نوبت آبدهی من بود، آنجا رفتم و چند درخت کاشتم. ساعت 9 شب بود که پسر همسایه گفت امروز چرا حرفهایت فرق می کند. گفتم بدنم می لرزد و خیلی استرس دارم. گفت چاه را زدم، برو به درخت ها آب بده و به خانه ات برگرد و اگر نمی توانی من به درخت ها آب بدهم. همان زمان پسربزرگم تماس گرفت و گفت از ارومیه تماس گرفته و گفته اند بهنام زخمی شده است و بیاید اینجا. خودم را با سرعت به ارومیه رساندم با هرکسی صحبت می کردم جوابم را نمی دادند. گفتند اتاق عمل هستند. ساعت دو نیم شب چند نفر آمدند و گفتند شما به منزل برگرد و صبح بیایید انشاالله پسرتان را سالم می بینید. بچه هایم در آنجا در حال گریه و زاری بودند آن ها را که دیدم قبول نکردم و گفتم همین جا می مانم اگر اینجا را هم زد بگذارید من هم کنار پسرم باشم. خداوند به من پسرم را هدیه داده است و او را از من نمی گیرد. در هر حال بسیار اصرار کردند تا راضی شدم و خانواده را از آنجا به خانه برادر زنم بردم و آنها را آرام کردم. سپس به بیمارستان عارفیان برگشتم و هر دری زدم باز نشد. ساعت 7 صبح بود که دیدم همه خانواده آمدند. دم در سردخانه نشستم و شروع به گریه کردم. دخترم ،همسرم و پسرم آمدند وسراغ بهنام را گرفتند اما نتواستم جوابشان را بدهم.
پسرم را کفار آمریکا و اسراییل به شهادت رساندند، در لبنان و غزه به بچه های چند ماه رحم نکردند، به بچه من هم رحم نمی کنند. تا زنده هستم رزمنده هستم، جانم فدای رهبر.
توصیه
ما باید انتقام همه شهدا را بگیریم و با تمام وجود در خدمت رهبر عزیزمان هستیم و از صمیم قلب می گویم. در حال حاضر در زمان جنگ هستیم، در زمان صلح وظیفه دولت خدمت به همه مردم ایران می باشد و با همه نژادها باید خدمت رسانی کند و الان که در زمان جنگ هستیم این ما هستیم که باید به دولت خدمت کنیم و من به اندازه خودم تماما در خدمت دولت هستم و هم میتوانم رانندگی کنم و هم اسلحه بدست بگیرم. پسرم در خردادماه و دو روز مانده به تولدش به شهادت رسید و در زمان شهادت مجرد بود.
انتهای پیام/