فریاد استغاثه در غربت؛ وقتی شهید جز «مهدی (عج)» پناهی نیافت
به گزارش نوید شاهد گلستان، شهید «حسن امام دوست»، پنجم اردیبهشت ماه ۱۳۴۰ ، در شهرســتان زابل چشــم به جهان گشود. پدرش گلزار، کشــاورز بود و مادرش صغرا نام داشــت. تا پایان دوره کاردانی در رشــته علوم و فنون نظامی درس خواند. سال ۱۳۵۸ ازدواج کرد و صاحب یک دختر شد. به عنوان پاســدار در جبهه حضور یافت. بیست و نهم مهر ماه ۱۳۶۲ ، با سمت فرمانده گردان تیپ ثارالله در مریوان هنگام درگیری با گروههای ضدانقلاب بر اثر اصابت گلوله به سینه، شهید شــد.

مزار او در گلزار شــهدای امامزاده عبدالله شهرستان گرگان واقع است.آفتاب آهسته آهسته در بستر خونین افق میآرمید و شعاع خونرنگ آن، قلب آسمان نیلوفری را میشکافت. گویی این ضجهی خورشید است که تا بیکران پیش میتاخت و با فرو رفتن عروس آسیمهی خورشید در پشت اتلال و تپههای ریگ، دامان افق خونینتر میشد و چنان مینمود که بحری از خون همراه با امواج طوفان¬زا، افق نیل فام سرزمین ما را در کام خونینش فرو میبرد و هر آن قصد پیشروی دارد. با محو آخرین آثار خونرنگ خورشید از صفحه آسمان، برادران رزمنده رو به خدا ایستادند تا نمازی را - که شاید آخرین نماز زندگی هر یک از آنان بود - بجای آورند. جان برکفان مسلمان، این این رزمندگان دلیر اسلام شیران روز و زاهدان شب با تجهیزات نظامی خود به نماز ایستادند و خالصانهترین عبادتها را به پیشگاه خداوندی تقدیم داشتند. عدهای آخرین وصایای خود را به دوستان میگفتند و حلالیت میطلبیدند. پس از آنکه نماز مغرب و عشا را بجا آوردیم به سوی خط دشمن حرکت کردیم. در آن ظلمت شب که همه به خواب ناز فرو رفته بودند، رزمندگان بیدار بودند و زیر لب با خدای خود راز و نیاز میکردند. دیری نگذشت که به نزدیکی خط دشمن رسیدیدم و با سنگرهای کمین آن درگیر شدیم و پس از یک ساعت درگیری سنگرهای کمین آنها را منهدم کردیم. مسئول شناسایی محور و چند تا از برادران تخریب که مأموریت داشتند محور را برای ما باز کنند، به همراه چند تن دیگر از برادران شهید شدند، سپس بقیه برادران را حرکت دادیم و رفتیم در کانال اول دشمن سنگر گرفتیم.
از آنجایی که مسئول شناسایی محور و برادران تخریب که میخواستند محور را باز کنند، شهید شده بودند، دیگر نتوانستیم کاری بکنیم و تا بیست و چهار ساعت زیر آتش دشمن ماندیم. به هرچه نظر میکردیم دست قدرت خدا را میدیدی! گلوله درست جلوی پایت بر زمین میخورد و منفجر نمیشد و اگر منفجر میشد، به طور عجیبی هیچ آسیبی نمیرساند. هلیکوپتر دشمن مواضع ما را شناسایی کرد و قصد بمباران داشت که ناگهان در اثر اصابت موشک، هواپیمای دشمن سرنگون شد.
پس از بیست و چهار ساعت، شب هنگام به طرف پایگاه خود واقع در رودخانه گاوی حرکت کردیم، درحالی که برادران از تشنگی لبانشان خشک شده بود و یارای صحبت کردن یا دویدن نداشتند، آهسته آهسته راه افتادیم تا به محلی رسیدیم که در آغاز کار درگیر شده بودیم و چند تا از برادران ما شهید شده بودند. با دلی شکسته و چشمانی پر از اشک آنها را وداع گفته و راه افتادیم. یک و نیم کیلومتر مانده به پایگاه، برادران در اثر تشنگی روی زمین افتادند.
هر چه سعی کردم آنها را حرکت دهم، نتوانستم، چون دیگر کسی نمیتوانست صحبت کند. در این موقع امیدم از همهی شصت نفر قطع شد. سر را به طرف آسمان بلند کردم و گفتم: «خدایا! دیگر از دست ما کاری ساخته نیست، خودت یک علاجی بکن. یا حجت بن الحسن (عج)ای مهدی موعود (عج) سربازانت را خودت یاری کن.»
ناگهان صدایی بلند شد که میگفت: «بیا برادر، اینجا آب است.» و این جمله را سه مرتبه تکرار کرد. به سرعت به طرف صدا دویدم هر چه گشتم و صدا زدم، صاحب صدا را پیدا نکردم. به دنبال صاحب صدا میگشتم که چشمم به دو گالن بیست لیتری آب افتاد. آب را برداشتم و به طرف برادران به راه افتادم. همه از آن نوشیدند و سیراب شدند و خدا را شکر و سپاس گفته، به یگان خود برگشتیم.»
منبع: ستارگان کریم