در سختی ها به حضرت زهرا(س) فکر کن
به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید زینالعابدین حسنبیکی» بیست و پنجم فروردین ۱۳۵۱ در شهرستان دامغان به دنیا آمد. پدرش محمدمهدی و مادرش صغرا نام داشت. دانشآموز اول متوسطه بود. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. پنجم مرداد ۱۳۶۷ در اسلامآبادغرب توسط نیروهای سازمان مجاهدین خلق(منافقین) بر اثر اصابت ترکش به سر، شهید شد. پیکر وی را در گلزار شهدای فردوسرضای زادگاهش به خاک سپردند. برادرش محمدتقی نیز به شهادت رسیده است.

اشتیاقی سوزان
پای اتوبوسها ایستاده بود؛ دست انداخت دور گردنم و گفت: «بابا! ببخشید، شرمندهام کردی! شما دیگه برو، ما هم میریم.»
دوباره روبوسی کردیم. میخواستم بروم، اما پایم نمیکشید. روز قبل، از همه فامیل خداحافظی کرده و حلالیت گرفته بود. رضا و علیاکبرم جبهه بودند. بهش گفتم: «کاش صبر میکردی داداشهات بیان، بعد تو میرفتی!»
گفت: «نمیشه. وظیفه هرکس با خودشه.»
دهانم بسته شده بود. از پرکشیدنش برای رفتن میشد به اشتیاقش برای شهادت پی برد. رفتم و برگشتم نگاهش کردم... رفتم و برگشتم و... رفتم و برگشتم و...!
(به نقل از پدر شهید)
بیشتر بخوانید: فردای قیامت جواب امام حسین (ع) رو چی بدم؟
به حضرت زهرا(س) فکر کن
گفت: «کاش بهش چیزی نمیگفتی!»
گفتم: «من که نگفتم جبهه نره. ازش خواهش کردم فقط این بار رو بهخاطر زایمانم بمونه.»
گفت: «زنداداش! اگه یک لحظه خودت رو جای اونهایی میگذاشتی که لب مرزند و با پوست و خون و داروندارشون دارن میجنگند و همه خانوادهشون دارن با غصه دست و پنجه نرم میکنند، هیچوقت این حرفها رو نمیزدی!»
گفتم: «آخر وضعیت من الآن خوب نیست.»
گفت: «به خدا توکل کن. به حضرت زهرا(س) فکر کن.»
گفتم: «تو که غریبه نیستی. میترسم شهید بشه، اونوقت...»
سکوت کردم. فکر کردم: «اون وقت من بمونم و یتیمداری!»
گفت: «اولاً شهادت رو خدا نصیب همهکس نمیکنه؛ ثانیاً اگر شهید شد، مثل حضرت زینب(س) مقاوم و صبور باش. اصلاً خدا خودش صبرش رو میده. مادرم رو ببین؛ چند ساله تقی شهید شده، هر روز سرش رو بالا میگیره و خدا رو شکر میکنه. خدای تو هم بزرگه. بهت قول میدم این بچه صحیح و سالم به دنیا بیاد.»
حرفهایش آبی شد روی آتش دلم. همسرم رفت و فرزندم، خدا را شکر، صحیح و سالم متولد شد.
(به نقل از همسر برادر شهید، فاطمه نجفی)
چه سعادتی! چه صبر بزرگی! عجب خانوادهای!
ـ «چه سعادتی! چه صبر بزرگی! عجب خانوادهای! مگر میشه؟ دیروز همین موقع بود.»
بچهها داشتند روی پارچه با خط درشت نام شهید را علیاکبر حسنبیگی مینوشتند که من گفتم: «زینالعابدین شهید شده، نه علیاکبر. حواستون باشه اشتباه ننویسید.»
پرسیدند: «بعد از نوشتن، پارچه را برای نصب ببریم؟»
گفتم: «نه! خانوادهاش هنوز در جریان نیستند.»
آرامآرام سمت منزل شهید رفتم. فکر کردم شاید از جایی خبردار شده باشند. عمو و پسرعموهایم را دیدم؛ سلام و احوالپرسی و پذیرایی و تکریم مهمان، مثل همیشه. فهمیدم هنوز چیزی نمیدانند. بعد از کمی نشستن، با بغض و ناراحتی، خداحافظی کرده و آنجا را ترک کردم.
بسمالله گفتم و وارد خانه شدم. صدای تلاوت قرآن عبدالباسط از داخل خانه میآمد. عمو و پسرعموها را دیدم. کمی خوشامدگویی کردند. حال و احوالشان همان حال و احوال دو روز قبل بود. روحیهشان حتی از من بهتر بود. از خودم خجالت کشیدم. به خودم گفتم: «چه سعادتی! چه صبر بزرگی! عجب خانوادهای!»
(به نقل از پسرعموی شهید، محمدرضا راشمهای)
انتهای متن/