آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۵۸۹۱
۰۹:۵۶

۱۴۰۵/۰۴/۱۶

«اگر من نروم، چه کسی برود؟»؛ روایت دلدادگی شهید محمد ذوالقدری به دفاع از میهن

شهید محمد ذوالقدری از جوانان مؤمن و فداکار شهرستان خدابنده بود که در دوران دفاع مقدس، با وجود دلبستگی به خانواده و زندگی، راه جبهه را برای دفاع از کشور و ارزش‌های خود انتخاب کرد. او که از سوی بسیج راهی جبهه‌های نبرد شد، سرانجام در منطقه مریوان و در جریان درگیری با نیروهای عراقی به شهادت رسید. خاطره‌ای که مادر این شهید از آخرین دیدار با فرزندش روایت می‌کند، تصویری از روحیه ایثار، مسئولیت‌پذیری و عشق او به دفاع از سرزمینش ارائه می‌دهد؛ جوانی که معتقد بود اگر او و دیگر رزمندگان در میدان نباشند، چه کسی باید از میهن دفاع کند.


 

 

 

به گزارش نوید شاهد زنجان، شهید محمد ذوالقدری پنجم مهرماه سال ۱۳۴۷ در روستای گوندره از توابع شهرستان خدابنده دیده به جهان گشود.

پدرش کاظم کشاورز بود و مادرش عصت نام داشت. محمد در خانواده‌ای ساده و زحمتکش رشد کرد و با روحیه‌ای سرشار از ایمان و مسئولیت‌پذیری، مسیر زندگی خود را سپری کرد.

با آغاز دوران دفاع مقدس، او نیز مانند بسیاری از جوانان آن روزگار، احساس مسئولیت کرد و از سوی بسیج راهی جبهه‌های نبرد شد تا در دفاع از کشور حضور داشته باشد.

شهادت در راه دفاع از میهن

شهید محمد ذوالقدری پس از حضور در جبهه‌های دفاع مقدس، سرانجام در سی و یکم فروردین‌ماه سال ۱۳۶۶ در مریوان، در جریان درگیری با نیروهای عراقی، بر اثر اصابت ترکش به دست به شهادت رسید.

پیکر مطهر این شهید پس از شهادت، به زادگاهش منتقل شد و در مزار روستای گوندره به خاک سپرده شد.

آخرین دیدار مادر با فرزند شهید

مادر شهید محمد ذوالقدری خاطره‌ای از آخرین دیدار خود با فرزندش روایت کرده است؛ خاطره‌ای که نشان‌دهنده دلبستگی محمد به جبهه و احساس مسئولیت او در برابر کشور است.

مادر شهید می‌گوید:

«در خانه بودم که محمد آمد. خوشحال شدم و گفتم: محمدجان آمدی؟

گفت: مادرجان، من شهید نشدم

او می‌گوید محمد از اینکه هنوز به شهادت نرسیده بود، ناراحت بود. چند روزی در خانه ماند و سپس در آخرین روز نزد مادر آمد و گفت که قصد رفتن دارد.

مادرش به او گفت:

«محمدجان، مگر تازه نیامدی؟ نرو

اما محمد پاسخ داد:

«مادرجان، باید بروم. خرمشهر و اهواز سنگر شده است. اگر من نروم، چه کسی برود؟»

سه وصیت ماندگار شهید

شهید محمد ذوالقدری پیش از رفتن به جبهه، سه سفارش به مادرش کرد؛ سفارش‌هایی که نشان‌دهنده باورهای دینی و روحیه معنوی او بود.

او گفت:

«مادر جان، من به شما سه وصیت می‌کنم:

اول؛ نماز شب بخوانید تا ایران پیروز شود.

دوم؛ اگر من شهید نشدم، دعا کنید که شهید شوم.

سوم؛ اگر من شهید شدم، بعد از شهادت من گریه نکنید تا خداوند مرا بعد از شهادت قبول کند

روایت مادری از بدرقه فرزند

مادر شهید در ادامه خاطره خود می‌گوید که پس از این صحبت‌ها، محمد را بدرقه کرد و او راهی جبهه شد.

چند روز بعد، خبر شهادت محمد ذوالقدری را به خانواده اعلام کردند؛ خبری که اگرچه برای خانواده سخت و جانکاه بود، اما یادآور انتخاب آگاهانه جوانی بود که دفاع از میهن و آرمان‌هایش را بر ماندن در کنار خانواده ترجیح داد.

یادگار یک جوان فداکار

شهید محمد ذوالقدری از جمله جوانانی بود که در دوران دفاع مقدس، با احساس مسئولیت نسبت به کشور و اعتقادات خود، راه جبهه را انتخاب کرد. روایت مادر او از آخرین لحظات بدرقه فرزندش، تصویری از روحیه ایثار و شجاعت نسلی است که برای دفاع از سرزمین خود از عزیزترین داشته‌هایش گذشت.

یاد و خاطره این شهید، همچنان در میان مردم زادگاهش و خانواده شهدا زنده و ماندگار است.

 


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه