نصیحت شهید «حلیمی» به پیامرسان شهادت، با مقدمه بگو و دلداری بده

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، غلامحسن حدادزادگان راننده آمبولانس پیکر شهدا و پیامرسان شهادت تعدادی از شهدای قزوین به خانوادههایشان است. وی از خاطراتش روایت میکند: از کنار سنگ مزارها رد میشدم. گاهی رهگذران میآمدند و از کنارم رد میشدند تا به زیارت حسین ابن علیابنموسیالرضا علیهالسلام بروم بالای قبر مرتضی داودی میگفتم: حاجی، شب تا ساعتها خوابم نمیبرد. همین که سر میگذارم روی بالش سقف خانه میشود مثل پرده سینما و تمام مصیبتهای روزگار یکبار دیگر با درد بیشتر دوباره میبینم. حتی آنها را که صبح حواسم نبود شب با دقت میبینم و غمی به غمهایم اضافه میشود میترسم کمکم دوباره کابوس ببینم. جای خالی قبری برای عبدالله حلیمی احساس میشد اگر بود برای او بیشتر از بقیه درددل میکردم و بهش گزارش میدادم.
میخواهید بدانید چه جوری خبر میبرم آقا عبدالله هیچ! چه جوری باید خبر ببرم. میروم در خانهشان دیگر. خانوادهها چند جور هستند. حزباللهی و انقلابی که اصلا غصه ندارد. راحت میگویم و خلاص. بقیه را هم اگر فامیل و اطرافیانش را بشناسم به آنها با واسطه میگویم. وگرنه باید بروم در خانهشان آنجا هم یا دنبالم میکنند یا میگویند داغ دلمان گذاشتی. یا اگر دستشان برسد گوشم را میبرند میگذارند کف دستم!
عبدالله حلیمی میگفت حداد! احساس نمیکنی یک مقدار داری تندروی میکنی میپرسیدم در چه چیز تندروی میکنم مرد جگردار؟ و او پاسخ میداد اصلا همین تقسیمبندیات اشکال دارد مگر بچههای رزمنده خانوادهشان آدم نیستند؟ چرا طرف را میآوری جلو سردخانه و بهش میگویی بفرما این هم جنس جنازه دااااااشت! و من میگفتم آنها آدم هستند ولی نسبت به بقیه آمادهترند. یعنی روز اولی که رفتند برای ثبتنام آماده مرگ شدهاند. یک سر برو روز اعزامشان را ببین همه نور بالا میزنند خیلیهاشون از وقت شهادتشان گذشته یک چیزی تو همین مایهها؛ و عبدالله میپرسید آقای حداد شنیدم حرف پشت سرت زیاد شد و من میگفتم هر کی بهتر میتواند انجام بدهد بسمالله! حلیمی میگفت بالاخره تاریخ درباره شما قضاوت میکند نگران نیستی؟! میگفتم خدا باید قضاوت کند که از دل آدمها خبر دارد.
در همین اثنای گفتگوی من با عبدالله حلیمی شهیدی به صدا درمیآمد که بالاخره وقتی میروی با مقدمه و جویدهجویده بهشان بگو! از من به شما نصیحت اگر گوش نکنی به مشکل برمیخوری. حداقل خبر را میدهی یک لحظه بمان و آنها را دلداری بده. شاید باعث شود شبها راحتتر بخوابی؛ و من صدایم را بلند میکردم همین روزهاست که از ایستگاه قطار زنگ بزنند و بگویند مهمان داریم در این لحظه دستهایم توی جیبم بود. با پایم تکه سنگی را شوت کردم و گفتم، اما یک حسی به من میگوید این عملیات شهید زیاد داریم یه چیزی تو همین مایهها!