«۲۲ سال در کنار یک فرشته»؛ روایت از شهیدی که ۴ فرزند از خود به یادگار گذاشت

به گزارش نوید شاهد شهرستانهای استان تهران؛ شهید محمدمهدی کرمی، فرزند این سرزمین، در پنجمین روز از خردادماه سال ۱۳۶۲ در شهرری به دنیا آمد. او که مدرک کارشناسی خود را در رشته مدیریت دریافت کرده بود، در شرکتی زیر مجوعه سپاه پاسداران مشغول به کار شد و در مسیر خدمت به نظام و انقلاب، جان خود را در طبق اخلاص نهاد و با اصابت موشک به ساختمان محل کارش در تهرانپارس، به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
زندگی مشترک این شهید والامقام با همسرش، خانم فاطمه رجبی، از سال ۱۳۸۳ با نامزدی آغاز شد. آنها ۱۰ مهرماه همان سال نامزد کردند و پس از ۵ سال انتظار، در مرداد ۱۳۸۷ عقد و در مرداد ۱۳۸۸ عروسی کردند. ثمره این ازدواج مبارک، چهار فرزند به نامهای حلما، محمدعقیل، محمدیوسف و محمدامین است که هر کدام یادگاری از پدری مهربان و فداکار هستند. امروز، خانم رجبی به عنوان مادری که ۴ فرزند را در مسیر رشد و تعالی هدایت میکند، با افتخار از مردی میگوید که برای خانوادهاش، فرشتهای زمینی بود.
شهید کرمی در طول زندگی مشترکش، همواره مردی متعهد، عابد و خادم اهل بیت (ع) بود. او علاوه بر تحصیلات و فعالیتهای شغلی، افتخار خادمی افتخاری حرم مطهر حضرت عبدالعظیم حسنی (ع) را نیز داشت و در کنار خانواده، با قلبی مالامال از عشق به اهل بیت (ع)، زندگی میکرد. سفری که در سال ۱۳۸۸ به همراه همسرش به مکه مکرمه داشت، از خاطرات شیرین و ماندگار زندگی آنان است که در آن، صوت زیبای قرآن شهید، همسرش را به وجد میآورد. امروز، ۴ فرزند این شهید بزرگوار، ادامهدهندگان راه پدری هستند که در شب قبل از شهادت، به پسر بزرگش سفارش کرد: «تو دیگه قراره مرد خونه بشی...»
آنچه در ادامه میخوانید، بخشهایی از روایت صمیمی و پراحساس همسر این شهید بزرگوار است که با زبان ساده اما گویای خود، از روزهای آشنایی، سختیها و شیرینیهای زندگی مشترک، و در نهایت، وداعی جانسوز میگوید؛ وداعی که از شب قبل، خود شهید پیشبینی کرده بود و امروز، ۴ فرزند، یادگاران ارزشمند او هستند.
آشنایی و ازدواج به روایت همسر شهید
خانم فاطمه رجبی، مادر ۴ فرزند، با خاطراتی شیرین از روزهای آغازین آشنایی، چنین نقل میکند: همسرم از سال ۱۳۸۳ با پسرخالهام دوست و همکلاس بودند. او گاهی به مغازهی ما میآمد. پسرخالهام قصد داشت بعد از بزرگتر شدن من، خواستگاری کند، اما آقا مهدی پیشدستی کرد و همان سال ۱۳۸۳ با خانوادهاش به خواستگاری آمد. من ۱۳ سال بیشتر نداشتم و او ۱۹ ساله بود. با اصرار آقا مهدی و رضایت پدرش، نامزدی ما در ۱۰ مهر ۱۳۸۳ شکل گرفت و قرار شد تا زمان دیپلم گرفتن من، ۵ سال صبر کنند.
او ادامه میدهد: مادرم اولین بار که از او صحبت کرد، گفت: آقا مهدی از دانشگاه که میآید، اولین کاری که میکند این است که وضو میگیرد و نماز میخواند و قرآن تلاوت میکند. این بالاترین خصلتی است که برای من مهم است. نه ماشین داشت، نه خانه و نه مال دنیا، اما نماز اول وقت و اخلاق نیکویش، همه چیز را برای ما پررنگ کرد و امروز، حاصل این انتخاب، ۴ فرزند صالح و موفق است.
اخلاق و ویژگیهای فردی شهید در کلام همسر
عبادت و انس با قرآن
آقا مهدی همیشه روی نماز اول وقت تأکید زیادی داشت و مقید به نماز شب بود. پنجشنبه و جمعهها که در خانه بود، جلو میایستاد و ما همه پشت سرش نماز جماعت میخواندیم. صوت قرآنش بسیار زیبا بود؛ یادم میآید در سفر مکه که سال ۱۳۸۸ مشرف شدیم، هر وقت در حرم میرفتم، از او میخواستم که برایم قرآن بخواند و من لذت میبردم. حیف که صدایش را ضبط نکردم.
همسری مهربان و خانهداری بینظیر
آقا مهدی برای من یک فرشته بود. پنجشنبه و جمعهها که خانه بود، فکر میکردم ملکه خانه شدم. مهدی ظرفها را میشست، جارو میکشید، برایم چای و قهوه درست میکرد و به بچهها رسیدگی میکرد. حتی اگر ۱۱ شب از سرکار برمیگشت و میدید من هنوز بیدارم، سریع لباس عوض میکرد و میآمد کمکم. مهمان که میآمد، اجازه نمیداد من پذیرایی کنم؛ خودش سفره پهن میکرد، جمع میکرد و حتی ظرفها را میشست تا من خسته نشوم. با ۴ تا بچه، این همراهی برای من یک نعمت بزرگ بود.
پدری دلسوز و همراه برای ۴ فرزند
بچهها عاشق باباشون بودند. از شنبه منتظر پنجشنبه میشدند که بابا خونه بیاد. محمد امین، کوچیکترین پسرم، از چهار ماهگی فقط با دست بابا خوابش میبرد و اگر بابا را نمیدید تب میکرد. محمد عقیل هر وقت مریض میشد، با نوازش بابا خوب میشد. آقا مهدی شبها ساعت ۱۱ با ۴ تا بچهاش فوتبال و کشتی میگرفت تا خسته بشوند و راحت بخوابند. برای درس بچهها هم خیلی اهمیت قائل بود؛ شبها با وجود خستگی زیاد، پای درس و مشقشان مینشست و یاد میداد. امروز، ثمره این توجه را در کارنامههای درخشان بچهها میبینم.
انفاق و خدمت به خلق با وجود ۴ فرزند
آقا مهدی خیلی اهل خیر و کمک بود. آخرین غذایی که درست کرد، چندین پرس ماکارونی برای مدرسه دخترم بود. قبلاً هم برای وفات حضرت زینب (س)، عدسپلو پخته بودیم و پخش کردیم. حتی اگر امکانات ساده بود، مثلاً سیبزمینی و تخممرغ، لقمه درست میکردیم و بین نیازمندان پخش میکردیم. هر موقع کسی برای هیئت یا کار خیر نیاز داشت، حتماً کمک میکرد. با اینکه ۴ تا بچه داشتیم، هیچ وقت کمک به دیگران را فراموش نمیکرد.
خادمی در حرم حضرت عبدالعظیم (ع)
آقا مهدی خادم افتخاری کفشداری حرم حضرت عبدالعظیم (ع) بود. عادت جالبی داشت؛ هر کفشی که به زائر میداد، به نیت یک نفر که التماس دعا داشت ، میداد. مثلاً میگفت: این کفش را به نیت فلانی میدهم که بچه نداره یا گرهای داره. یک بار هم تعریف کرد که در کفشداری، کسی دلش را شکسته و اونجا از خدا خواسته که خدایا به من عزتی بده که همه ببینند. بعد از شهادتش، تشییع باشکوه پیکرش نشان داد که خدا چقدر به او عزت داده است.
سفر به مکه؛ بهترین خاطره مشترک
سال ۱۳۸۸، چند ماه قبل از عروسی، با هم به مکه مشرف شدیم. بهترین سفر زندگیام بود. هر وقت در حرم بودم، از آقا مهدی میخواستم قرآن بخواند. صدای دلنشیناش، آن لحظات را برای من بهشتی میکرد. هنوز هم آن صدا در گوشم است و افسوس میخورم که چرا صدای تلاوت قرآن او را ضبط نکردم.
معجزه پرچم حضرت معصومه (س)
یک هفته قبل از شهادت، دلم خیلی هوای قم و جمکران کرده بود. آقا مهدی قول داده بود که ما را ببرد ولی نشد و هفته بعد به شهادت رسید. بعد از شهادت آقا مهدی، در فرودین ماه شب ولادت حضرت معصومه (س) ، خادمان حرم حضرت معصومه (س) درِ خانهمان را زد و پرچم حضرت را به ما هدیه داد. انگار خود حضرت فرمود تو نیامدی، من خودم آمدم خانهات. امروز، این پرچم را یادگار محبت اهل بیت (ع) میدانیم.
شبهای فوتبال با بچهها
آقا مهدی با پسرهایش و دخترش، فوتبال بازی میکرد. محمد امین و محمد یوسف دو طرف خانه دروازه میایستادند و حلما، محمد عقیل و بابا هم وسط بازی میکردند. من ساعت ۱۱ شب ازشان فیلم میگرفتم که دارند فوتبال بازی میکنند یا کشتی میگیرند. امروز، دیدن آن فیلمها، دل ما رو برای آن روزهای شیرین تنگ میکند.
شب وداع و روز شهادت
آقا مهدی از زمان شروع جنگ تحمیلی سوم دو روز خونه نیامده بود. یکشنبه شب، حدود ۱۱ و نیم، خیلی خسته و ناراحت برگشت. صورتش قرمز و ملتهب بود و پیشانی اش کبود. فهمیدم که عزاداری سنگینی در محل کارشان برای رهبر شهید کرده بودند. وقتی خواست بخوابه، گفتم: فردا مرخصی بگیر، گفت: نه جلسه مهمی دارم باید بروم. آن شب به مادرم گفت: ممکنه فردا شهید بشوم، زن و بچه هایم را به شما میسپارم. و به پسر بزرگم، محمد عقیل (که فقط ۹ سال داشت)، گفت: تو دیگه مرد خونهای، حواست به مامانت و خواهرت و ۲ تا برادر کوچیکت باشه.
ساعت ۷ صبح روز یازده اسفند از خانه رفت و من فرصت خداحافظی نداشتم. مادرم که همیشه براش آیتالکرسی میخواند، آن روز خواب ماند. ساعت ۱۱ و نیم با هم تلفنی صحبت کردیم و ایشان مشکلی را برایم حل کرد. آخرین صحبتمان بود. ساعت ۱۴:۳۰، موشک به طبقه چهارم ساختمان شان در تهرانپارس خورد و شهید شد. ساعت ۶ عصر، یک خانم با پرچم قرمز حضرت ابوالفضل (ع) و دسته گل نرگس، خبر شهادت را به ما داد. بچه هایم، با چشمانی پر از اشک، فهمیدند که بابا دیگه پیششان نیست.
پیکر آقا مهدی دو روز بعد، چهارشنبه، پیدا شد. از همه شهدای آن حادثه، فقط ۳ نفر پیکر سالم داشتن که یکی آقا مهدی بود. با اینکه صورتش آسیب دیده بود، اما از گردن به پایین کاملاً سالم بود؛ لباس، کمربند و کفشش سر جاش بود. روز پنجشنبه، همزمان با ولادت امام حسن مجتبی (ع)، با شکوه هرچه تمام تر تشییع و در جوار حرم امامزاده عبدالله(ع) به خاک سپرده شد.
پرچم حضرت ابوالفضل (ع) را که روز شهادت آورده بودند، چند روز بعد از ما گرفتند. خیلی ناراحت شدم و سر مزار آقا مهدی رفتم و به امام حسین (ع) گفتم پرچم حرمت را از من گرفتند. چند روز بعد، زنگ زدند و گفتند میخواهیم پرچم روی گنبد امام حسین (ع) را برایتان بیاوریم. وقتی پرچم را آوردند، حلما گفت: مامان این همان پرچمه که یک شب در خواب دیدم. امروز، این پرچم به خانه مان آرامش میدهد.
سخن پایانی همسر شهید
من خیلی خوشحالم که ۲۲ سال در کنار یک فرشته زندگی کردم، ولی کاش بیشتر در کنار ما میماند. بچهها خیلی دلتنگ پدرشان هستند. محمد یوسف ۶ ساله میگوید: مامان برویم مزار بابا را باز کنیم ببریمش دکتر تا خوب شود. محمد عقیل ۹ ساله وقتی بابا نمیآمد، تب میکرد؛ حلما میگوید: کاش سحر آخر ماه مبارک پشت سر بابا نماز جماعت میخواندیم و محمد امین می گفت: کاش بابا بود و من با دستش بازی میکردم و کنارش میخوابیدم. امیدوارم بتوانم این امانتی ها را با کمک خود آقا مهدی به خوبی تربیت کنم.
گفتگو از آرش سلیمیفر
تنظیم از سعیده نجاتی