آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۱۹۲۷
۱۱:۲۰

۱۴۰۵/۰۳/۱۸
برگی از خاطرات شهدای قزوین؛

شهید «محمدعلی برجی» دائم در جبهه بود

«محمدعلی هم دائم در جبهه بود و کم پیش می‌آمد که برای مرخصی بیاید. دیگر شغل محمدعلی شده بود رزمندگی. حساب رفت و آمدهایش از دستم در رفته بود هر بار که می‌آمد می‌دانستم مهمان چند روز است و خیلی زود خواهد رفت ...» ادامه این خاطره از شهید «محمدعلی برجی» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.


شهید «محمدعلی برجی» دائم در جبهه بود

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، شهید محمدعلی برجی، سوم فروردین سال ۱۳۳۲ در روستای ناصرآباد از توابع شهر قزوین به دنیا آمد، پدرش یوسف (فوت۱۳۴۸) کشاورز بود و مادرش رقیه نام داشت، تا اول راهنمایی درس خواند، سال ۱۳۵۱ ازدواج کرد و صاحب چهار پسر و دو دختر شد. این شهید بزرگوار به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت، سوم دی سال ۱۳۶۵ با سمت معاون فرمانده گروهان در خرمشهر بر اثر اصابت ترکش به سر، شهید شد و مزار مطهرش در گلزار شهدای شهر زادگاهش واقع است.

مریم رحیمی همسر شهید محمدعلی برجی روایت می‌کند: وقتی مهدی فرزند چهارم من و محمدعلی متولد شد، مجید تنها پانزده ماه داشت با وجود شرایط سخت زندگی روستایی و داشتن چهار بچه قد و نیم قد، محمدعلی هم دائم در جبهه بود و کم پیش می‌آمد که برای مرخصی بیاید. دیگر شغل محمدعلی شده بود رزمندگی. حساب رفت و آمدهایش از دستم در رفته بود هر بار که می‌آمد می‌دانستم مهمان چند روز است و خیلی زود خواهد رفت. هر چند که در همان چند روز مرخصی هم، زیاد پیش ما نمی‌ماند یا در مسجد محل بود یا در پایگاه‌های بسیج و سپاه و ...

سه ماه از زایمانم می‌گذشت و من همچنان سخت مریض بودم و حال خوشی نداشتم مشغول شیر دادن به مهدی بودم که از اتاق دیگر صدای جیغ مجید را شنیدم نوزاد را به حال خودش رها کرده و به طرف مجید دویدم سماور در حال غل غل کردن بود و شیر آن باز. شواهد نشان می‌داد که مجید از سر شیطنت شیر سماور را باز کرده است. سریع شیر سماور را بستم و بچه را بغل کردم.

به طرف حیاط دویدم و پایش را داخل آب سرد گذاشتم، اما بی فایده بود. از نوک انگشتان تا مچ پایش سرخ شد و تاول زد. هر کاری از دستم برمی‌آمد انجام دادم از مالیدن خمیردندان گرفته تا گذاشتن سیب‌زمینی رنده شده. شاید لحظه‌ای آرام بگیرم، اما یک لحظه صدای گریه‌اش قطع نمی‌شد.

با این حال و روز آشفته زندگی‌ام فقط همین را کم داشتم بالاخره تصمیم گرفتم. او را پیش دکتر ببرم بچه‌ها را پیش اشرف گذاشتم و خودم بچه را بردم قزوین. درمانگاه پاکروان. پای بچه را با سرم شستشو دادند، پماد سوختگی زدند و پانسمان کردند و از من هم خواستند تا یک هفته هر روز او را برای تعویض پانسمان ببرم. در هوای گرم و آزاردهنده اوایل شهریور ماه و با آن حال نزار خودم، هر روز بچه را کول گرفته و تا قزوین می‌رفتم و می‌آمدم.


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه