کتاب بدرقه باران

آخرین اخبار:
کتاب بدرقه باران
برگی از خاطرات شهدای قزوین؛

عید به دیدار خانواده شهدا بروم تا احساس غریبی نکنند

«برایم سخت است در کنار خانواده‌ام به مهمانی بروم در حالی که پدران و مادران زیادی چشم انتظار فرزندان‌شان هستند کودکان زیادی هستند که پدران‌شان شهید شده و در حسرت دیدارش به سر می‌برند. کوچک‌ترین کاری که از دستم برمی‌آید این است که روز‌های عید به دیدارشان بروم تا احساس غریبی نکنند ...» ادامه این خاطره از شهید «محمدعلی برجی» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
برگی از خاطرات شهدای قزوین؛

باید از این نظام راضی باشی

«بدون مقدمه محمدعلی را خطاب قرار داد و گفت آقای برجی شما که با ورودت به سپاه به پول، ماشین و خانه رسیده‌ای باید هم از این نظام راضی باشی این ما هستیم که سرمان بی‌کلاه مانده است ...» ادامه این خاطره از شهید «محمدعلی برجی» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.

بی‌تابی دختر شهید «برجی» از دوری پدرش!

«زهرا دو سال و نیم شده و بیش‌از پیش حضور پدرش را در خانه ترک می‌کرد و به‌هیچ‌وجه دوست نداشت از او دور شود. آن روز زهرا زودتر از روز‌های قبل بیدار شده بود و محمد را می‌پایید که مبادا بیرون برود ...» ادامه این خاطره از شهید «محمدعلی برجی» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.

هر وقت عروس شدن از جهیزیه‌شان کم می‌کنیم!

«گاهی از دست‌شان ناراحت شده و می‌گفتم چرا حواستان را جمع نمی‌کنید در چنین مواقعی محمدعلی با شوخی و خنده به دادشان می‌رسید و می‌گفت عیب ندارد درعوض هر وقت عروس شدن از جهیزیه‌شان کم می‌کنیم ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید «محمدعلی برجی» است که تقدیم حضورتان می‌شود.

برشی از کتاب «محمدعلی برجی» | عروسی بی‌سروصدا!

در قسمتی از کتاب «بدرقه باران» که زندگی‌نامه داستانی شهید «محمدعلی برجی» است، می‌خوانید: «بالاخره روز عروسی فرا رسید. در مجلس زنانه در حال برو بیا و بازی با بچه‌ها بودم که شنیدم، چند تا از خانم‌ها می‌گویند: چه مراسم بی‌سروصدایی. ما تا کی باید همینطور خشک و خالی بنشینیم و همدیگر را تماشا کنیم؟ حوصله‌مان سر رفت ...»
طراحی و تولید: ایران سامانه