آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۱۵۱۹
۱۱:۱۱

۱۴۰۵/۰۳/۱۳
گفت‌وگوی نوید شاهد با پدر شهید سیدعلی دهقان‌بنادکی؛

من فقط پدری بودم که افتخار کرد؛ علی خودش راهش را پیدا کرد

گاهی در میانِ سادگیِ خانه‌هایی که دیوارهایش با قابِ عکسِ شهدا تزئین شده، حقیقتی بزرگ نهفته است. در ایامِ پرنورِ عیدِ غدیر، مهمانِ کلامِ مردی هستیم که تواضع در تمامِ وجودش موج می‌زند. حاج‌آقا سید علی‌اصغر دهقان، پدری از تبارِ سادات، وقتی از روزهای رفتنِ پسرش می‌گوید، نه ادعایِ بزرگ‌مردی دارد و نه از سهمِ خود در این حماسه حرفی می‌زند. او با لبخندی که عمقِ رضایتِ قلبی را در آن می‌توان دید، معتقد است این مسیرِ آسمانی را تنها فرزندش انتخاب کرده و او در این میان، تنها پدری بوده که به این انتخاب، از تهِ دل «افتخار» کرده است. این، روایتِ پدری است که «سید علی»اش را در راهِ ولایت فدا کرد تا نامش در تاریخِ غدیری‌ها جاودانه شود.


به گزارش نوید شاهد البرز؛ در ایام طلایی عید غدیر؛ عیدِ ولایت، عیدِ پیوندِ آسمان با زمین، و روزی که نامِ مولی‌الموحدین حضرت علی (ع) بر تارکِ تاریخ می‌درخشد، به خانه‌ای دعوت شده‌ایم که عطرِ سادات در آن پیچیده است. اینجا خانهٔ حاج‌آقا سید علی‌اصغر دهقان بنادکی است؛ مردی از سلالهٔ پاکِ پیامبر (ص) که واژه‌هایش بوی خلوص می‌دهد و نگاهش بوی انتظار. غدیر، روزِ پیمان بستن است؛ روزی که دستِ علی (ع) بالا رفت تا راهِ حق تا ابد گم نشود. اما برای حاج‌آقا دهقان، غدیر فقط یک تقویمِ مذهبی نیست؛ غدیر برای او در قامتِ فرزندِ شهیدش، «سید علی»، تجلی یافته است. او که از تبارِ سادات است، خوب می‌داند که خونِ فرزندِ سیدش، ادامهٔ همان راهی است که در غدیر آغاز شد. فرزندش، سید علی، تنها یک شهید نبود؛ او سربازی بود که در جزیره مجنون، بیعتِ غدیر را با خونِ خویش امضا کرد.

در این گفت‌وگو، با پدری هم‌کلام می‌شویم که در هیاهوی عیدِ غدیر، از قصهٔ پروازِ فرزندش می‌گوید. پدری که گرچه مدرسه نرفته و سوادِ کلاسیک ندارد، اما «درسِ عشق» را از مکتبِ اهل‌بیت (ع) آموخته است. این روایتی است از جنسِ سادگی، صداقت و عشقی که از مرزهای جغرافیایی گذشت و به ابدیت پیوست. بنشینید؛ بوی عطرِ سادات و نسیمِ شهادت در این روایت جاری است. این، قصهٔ مردی است که فرزندش را در راهِ ولایت داد و حالا در عیدِ غدیر، با قلبی که هنوز برای پسرش می‌تپد، از «سیدِ آسمانی‌اش» برای ما می‌گوید.


غدیر

بسم الله الرحمن الرحیم. من سید علی‌اصغر دهقان هستم، پدری که گرچه مدرسه نرفته و سواد کلاسیک ندارد، اما در مکتبِ روزگار و در کنار فرزندانی که هرکدامشان یک دنیا عشق بودند، درس زندگی را پاس کرده است. بنشین تا برایت بگویم…

                                                 خاکی که بوی نان می‌داد

ما بچه روستا بودیم؛ روستای «بنادک». آنجا که بودیم، تقویممان با فصل‌های کشاورزی ورق می‌خورد. گندم، جو، سیب‌زمینی و نخود… این‌ها کلمات ساده‌ای نیستند، این‌ها عرقِ پیشانی ما بودند. زندگی در روستا یعنی با طلوع خورشید بیدار شدن و با ستاره‌ها خوابیدن. من فرزند سوم خانواده بودم؛ دوتا برادر بزرگتر داشتم و زیردستِ پدر و مادر، بیل می‌زدیم و داس می‌کشیدیم. آن زمان‌ها ما گاو و گوسفند شخصی نداشتیم؛ یعنی داشتیم ولی نه برای خودمان! مالِ پدر و مادر بود و ما خادمِ آن ملک بودیم.

اما می‌دانی چی شد که تهران‌نشین شدیم؟ «بی‌آبی»! همان بلایی که وقتی به جانِ زمین می‌افتد، ریشه آدم را هم از خاک می‌کند. دیدیم اینجا دیگر نانی برای خوردن نیست، همسایه‌ها را که همسرِ حاج‌خانم هم آنجا بود، برداشتم و راهی تهران شدیم. شهرِ بزرگ و شلوغ… هشت سال در «شرکت شیشه ایران» کار کردم. آن زمان‌ها که شرکت‌ها مثل الان نبودند؛ نانِ بازو بود و یک شکمِ سیر. بعد هم که شرکت را فروختند و کارگرها را جواب کردند، رفتم سراغِ سردخانه «جهان». بازنشستگیِ ما هم با همان کارگری‌ها گذشت.

                                سید علی؛ پسری که «فراتر» از سنش بود

خدا شش تا دسته گل به من داد. یکی رفت، یکی رفت… (نفس عمیقی می‌کشد) دو تا رفتند پیش خدا و چهارتاشان ماندند؛ سه تا دخترِ نازنین و یک پسر که مهندس عمران شد. اما «سید علی»… او یک چیزِ دیگر بود که در یکم بهمن ماه 1343 به دنیا آمد.

سید علی سی‌ام بهمن ماه  سال ۶۲ شهید شد. وقتی انقلاب پیروز شد، آن بچه فقط ۱۲ سالش بود. اما دلش؟ دلش انگار برای این دنیا کوچک بود. نمی‌توانست در خانه بند شود. می‌دانید، بچه بود اما بوی بزرگمردی می‌داد. نه اینکه فقط کتاب بخواند؛ نه! او در میدانِ عمل بود. رفت در «گروه دکتر چمران». منِ پدر، فقط می‌شنیدم که این گروه کجاها می‌روند و چه می‌کنند. اولین باری که زخمی شد، دلم لرزید، اما به رو نیاوردم. دیدم بچه‌های مردم پرپر می‌شوند و کسی نیست که… بگذریم.

او ورزشکار هم بود؛ کاراته کار می‌کرد. یادم هست می‌رفت باشگاه، همان‌جایی که جهانشهر، بغلِ بنیاد بود. آن روزها برای یک نوجوان، کاراته یعنی نظم، یعنی ادب. سید علی هم همین بود. مدرسه می‌رفت و سه ماه تابستان هم کار می‌کرد. پولی که می‌آورد، اصلاً برایش مهم نبود. روزی ۱۵ زار! یک مبلغ ناچیز برای این دوره، اما آن زمان برکت داشت. می‌آوردمش خانه، می‌گفتم: «بابا، این را ببر بانک، پس‌انداز کن.» می‌خندید و می‌گفت: «بابا جان، من پروا ندارم! خودت ببر.» یک مقداری هم من روی آن می‌گذاشتم تا پس‌اندازش بیشتر شود. اما او هیچ‌وقت دنبالِ مال و منال نبود.

 آن «قبله» که تغییر نمی‌کند

خیلی‌ها از من می‌پرسند: «حاج‌آقا، چطور اجازه دادی مجروح برود جبهه؟ مگر دلت نمی‌سوخت؟»

من به آن‌ها فقط یک چیز می‌گویم. ما یک قبله داریم. همان‌جایی که نماز می‌خوانیم، همان قبله‌ای که به سمتش سجده می‌کنیم. من به علی می‌گفتم: «بابا، اون قبله‌ای که می‌شدیم، الانم همون قبله‌ست. اون نمازی که می‌خونیم، همونه.» علی خیلی پخته حرف می‌زد. می‌گفت: «بابا، شما خبر نداری! جوون‌های مردم دارن پرپر می‌شن، کی قراره این‌ها رو جمع کنه؟» دیگر چه جوابی داشتم بدهم؟ گفتم: «برو به امید خدا.»

او چند بار زخمی شد. یک بار در بیمارستان شماره دو بود. یادم هست یک‌بار آمد خانه، می‌دیدم از دردِ جراحت دورِ خودش می‌چرخد، اما صدایش در نمی‌آمد. به ما چیزی نمی‌گفت. انگار دردِ خودش برایش کوچک بود و دردِ وطن برایش بزرگ.

رفتارش با خواهر و برادرهایش؟ عسل! همه با هم رفیق بودند. حجابِ خواهرهایش؟ آن‌قدر که سید علی روی این چیزها حساس بود، ما حتی نگران هم نبودیم. پوششِ کاملِ کامل. اگر در فامیل کسی حرفِ نامناسبی می‌زد یا انقلابی نبود، علی با خنده می‌گفت: «ولش کن بابا، نمی‌فهمه!» نه دعوایی داشت، نه لج‌بازی‌ای.

پرواز در جزیره مجنون

دوباره هوایِ رفتن به سرش زد. مادرش پرسید: «کجا می‌خواهی بروی؟» او هم گفت: «هرجا که تو دوست داری!» و در نهایت منتقل شد به یزد. ۴۵ روز در جنوب بود و صحیح و سالم برگشت. ولی این بارِ آخر… این بار فرق داشت. رفت جزیره مجنون.

خبر شهادت را؟ از یزد زنگ زدند. ما تلفن نداشتیم، همسایه داشت. خبر مثلِ یک پتک روی سرم فرود آمد. از سپاه یزد زنگ زدند. بچه‌های دایی‌اش در خیابان بهار بودند و کم‌کم به ما خبر دادند. تشییع‌جنازه‌اش هم خودش داستانی داشت! از سپاه یزد آوردنش، بعد بردندش اصفهان (چون آن موقع سپاه یزد زیر نظر اصفهان بود)، بعد دوباره از اصفهان رفت یزد… ۱۲ روز طول کشید تا پیکرِ علیِ من به خانه برگردد.

وقتی پیکرش را دیدم، آن لحظه که صورتش را دیدم، شکافِ پیشانی‌اش را… نمی‌دانم چه بگویم، فقط گفتم: «حی‌علی‌خیرالعمل!» انگار داشتم دعوتش می‌کردم به نمازِ آخر. او در عملیات «خیبر» شهید شده بود؛ عملیاتی که گرفته بودند، بعد دستِ ارتش داده بودند و دوباره دشمن پس گرفته بود… عملیاتِ خیلی سختی بود. کارِ آقازاده‌مان خیلی خوب بود؛ خیلی خوب.

 لباسِ ساده، یادگارِ جاودان

می‌دانید، علی هیچ‌وقت دنبالِ مُد نبود. ما برایش سالی یک دست لباس می‌خریدیم. نه گلایه می‌کرد، نه می‌گفت این تنگ است یا آن گشاد. هر چه می‌خریدیم می‌پوشید. هیچ‌وقت نپرسید این چند است، آن چند است. او انگار فقط می‌خواست بدنش را بپوشاند تا آماده شود برای آن سفرِ بزرگ.

حالا… سال‌ها از آن روزها گذشته است. ما او را در گلزار شهدای چهارصد دستگاه به خاک سپردیم. می‌دانید، آنجا حدود ۸۰-۹۰ تا شهید هستند. همه عزیز، همه گل. اما هر بار که می‌رویم سرِ خاکِ علی، می‌بینم یک نفر هست. یکی می‌گوید: «حاج‌آقا، شفایِ بیمارم را از علی خواستم و گرفتم.» یکی می‌گوید: «علی راهنمایم بود.» من که سواد ندارم، من که فقط یک کارگر ساده بودم، حالا می‌بینم که پسرم، شده است «دستگیرِ مردم».

من راضی‌ام به رضای خدا. هر چه او بخواهد، همان است. زندگیِ ما هم همین بود؛ یک لقمه نانِ حلال، یک خانواده‌ی گرم، و پسری که رفت تا قبله‌یِ ما، همان‌طوری که بود، باقی بماند.

خوب… چای‌ات سرد شد! بخور که زندگی همین چایِ گرم است و همین خاطراتی که تعریف کردیم. شهیدِ ما هم الان پیشِ ماست؛ شک نکن که دارد به حرف‌هایمان گوش می‌دهد. خدا به همه خانواده‌های شهدا صبر بدهد. ما که چیزی نکردیم؛ علی بود که همه کار را کرد… من فقط پدری بودم که افتخار کرد.

گفت‌وگو از اباذری


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه