آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۱۲۱۶
۲۰:۵۶

۱۴۰۵/۰۳/۱۰

مادر و دختر مینابی دست در دست هم تا بهشت رفتند

۹ اسفند ۱۴۰۴ برای همیشه در قلب امید ذاکری حک شد. روزی که همسرش شهیده الهام کریمی، معاون دلسوز مدرسه، و دختر هفت ساله‌اش شهیده حنانه ذاکری، دانش‌آموز کلاس اول، در مدرسه شجره طیبه میناب در کنار هم، اما نه در آغوش هم، آسمانی شدند. مادر در اوج مسئولیت، دختر در اوج کودکی. مادری که جان بچه‌ها را نجات می‌داد و دختری که آرزوی مفید بودن برای دیگران را داشت، یک لحظه هر دو بی‌صدا پرواز کردند. امید ذاکری پدر و همسر این دو شهیده از این داغ سنگین می‌گوید.


مادر و دختر مینابی دست در دست هم تا بهشت رفتند

به گزارش خبرنگار نوید شاهد، شهیده حنانه ذاکری، دانش‌آموز کلاس اول دبستان، متولد ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۸. او کودکی بود با قلبی سرشار از مهربانی؛ قرآن را دوست داشت و چند سوره کوچک حفظ کرده بود؛ و آرزویش این بود که «ترند شود تا همه بفهمند یک فرد مفید است». شهیده الهام کریمی، معاون پرورشی مدرسه شجره طیبه میناب. او معلمی بود اهل ایثار و معرفت؛ برای اینکه دل دانش‌آموزانی که مادر ندارند، نشکند، از دخترش خواسته بود در مدرسه او را «مامان» صدا نکند. در کنار وظیفه مادری، یک همسر فداکار هم بود؛ که به گفته همسرش از هیچ چیز در زندگی دریغ نکرد. این مادر و دختر، ۹ اسفند ۱۴۰۴ در مدرسه شجره طیبه میناب به شهادت رسیدند.

حنانه؛ دختری که می‌خواست مفید باشد

امید ذاکری پدر شهید روایت می‌کند: دخترم حنانه، متولد ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۸، سومین فرزند خانواده بود. کلاس اول را تازه شروع کرده بود، اما روح بزرگی داشت. اولش خیلی درس نمی‌خواند؛ عاشق فیلم‌های فضایی بود و می‌خواست فضانورد شود. اما کم کم با فضای معنوی مدرسه، آشنا شد و قرآن، شاهنامه و گلستان میخواند. چند سوره کوچک قرآن را حفظ بود. اما مهم‌ترین جمله‌ای که حنانه همیشه تکرار می‌کرد، این بود: «بابا جون من می‌خوام معروف بشم، می‌خوام ترند بشم؛ طوری که همه بفهمند یک فرد مفید هستم.» یک روز روانشناسی به خانه ما آمد. گفت امید جان، دخترت را اگر کشف کنید، مطمئنم دانشمند بزرگی می‌شود. هوش حنانه خیلی بالاتر از سنش بود. گاهی من و خانم رمزی حرف می‌زدیم، حنانه زودتر از خواهر‌های بزرگترش می‌فهمید چه گفتیم.


مادری که معلم اخلاق بود

الهام کریمی، معاون مدرسه شجره طیبه، کسی که در کنار مسئولیت آموزشی، به فکر روح و اخلاق بچه‌ها هم بود. همسر شهید می‌گوید: «مدرسه چند دانش‌آموز داشت که مادرشان را از دست داده بودند یا با پدر زندگی می‌کردند. همسرم برای اینکه آنها احساس حقارت نکنند، حنانه را طوری تربیت کرده بود که در مدرسه به او بگوید: خانم کریمی. اما در خانه، قشنگ می‌گفت: مامان جون.

همسرم همیشه به من می‌گفت: امید جان. یک بار به محل کارم آمد و در تمیز کردن محل کارم کمک کرد. برای مدرسه نیاز به قفسه داشت، به من گفت و براشون فرستادم. به مسئول مدرسه گفته بود آقا امید هر چی من بخواهم تهیه می‌کند، کوتاهی نمی‌کند.

به دخترمان گفته بود: بابات خیلی آدم گل و با معرفتی است. اصلاً خم به ابرو نمی‌آورد. من از او راضی هستم. وقتی حنانه به دنیا آمد، الهام به من گفت: این دختر محبتی چنان در دل من ایجاد کرد که انگار دنیا را به من داده‌اند. همسرم نمونه بارز یک انسان فداکار بود که خودش را وقف خانواده و بچه‌های مدرسه کرد.

مادر و دختر مینابی دست در دست هم تا بهشت رفتند



ادب در سن کم 


آقای ذاکری ادامه می‌دهد: حنانه هیچ‌وقت چیزی را برای خودش انحصاری نمی‌کرد. هر خوراکی که برایش می‌گذاشتیم، کیک، کلوچه، بیسکویت و میوه همه را با بچه‌های دیگر تقسیم می‌کرد. بدون اینکه کسی از او چیزی بخواهد. بدون اینکه منتظر تشکر باشد. یک حس عجیبی در تقسیم غذا داشت؛ چه آن بچه داشته باشد، چه نداشته باشد، حتماً تعارف می‌کرد.

هر چیزی به او می‌دادی، تشکر می‌کرد. می‌گفت: «بابا جون دست شما درد نکنه، متشکرم» یا «مامان جون خیلی ممنون.» شب‌هایی که من سر کار بودم و می‌آمدم خانه، حنانه می‌گفت: «بابایی بیاد تا بابام نیاد نمی‌خوابم.» یک بار که با مادرش به قشم رفته بود، به مادرش گفت: «کاش بابام می‌آمد، چیز‌های بیشتری برایم می‌گرفت.» هیچ‌وقت گلایه نداشت؛ دوست داشت همیشه در کنار هم باشیم.

با این سن کم و چیز‌هایی که درباره شهید حاج قاسم سلیمانی شنیده بود، می‌گفت: من سردار سلیمانی را خیلی دوست دارم. یک دختر مؤدب که ما به وجودش افتخار میکردیم.

مادر و دختر مینابی دست در دست هم تا بهشت رفتند



لحظه شهادت، آغوشی که زمینی نشد 


پدر شهید ادامه میدهد: روزی که مدرسه مورد حمله قرار گرفت، فاصله مدرسه تا محل کارم هفده کیلومتر بود. لحظه اصابت موشک، اول پدر همسرم به من زنگ زد که الهام دیگر جواب تلفن نمی‌دهد. گفتم شاید یک پایگاه موشکی را در شهر زدند. بعد به برادر خانمم زنگ زدم، جواب داد و گفت احتمال زیاد مدرسه شجره طیبه را زدند. من سریع خودم را رساندم. ماشین را در فاصله هزار متری انداختم و رفتم در جمعیت. وضعیت وحشتناکی بود. مدرسه را دیدم با آن همه خاطره، تخریب شده بود. گفتند حنانه و الهام هر دو شهید شدند. همسرم در حالی که داشت بچه‌ها را دلداری می‌داد و یک گوشه جمع می‌کرد، با اصابت موشک، آسمانی شد. اما پیکر حنانه سالم بود. مثل این که خوابیده باشد. موج انفجار پیراهنش را از بدنش بیرون زده بود. اما خانم من عادت داشت همیشه یک لباس بلند تن دخترم میکرد. با آن لباس بلند حنانه را شناختم. شب قبلش آرام در بغل من در اتاقش خوابیده بود. الان هم همینطور آرام در آغوش خاک خوابید.



آقای ذاکری در انتها با اقتدار می‌گوید: حنانه کوچولو ترند شد، اما نه به شکلی که فکرش را می‌کرد. نامش در کنار مادرش، برای همیشه در قلب این مردم ماندگار شد. ما می‌مانیم که راه این شهیدان را ادامه بدهیم. همسر و دختر من فدای این انقلاب شدند و من می‌خواهم که انتقامشان از دشمنان کشورم گرفته شود.


انتهای پیام/ آرش سلیمی‌ فر


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه