خبر شهادت همسرم را با پرچم حضرت ابوالفضل (ع) و یک دسته گل نرگس دادند

به گزارش نوید شاهد شهرستانهای استان تهران، پاسدار شهید محمدمهدی کرمی یادگار محمدعلی و اکرم پنجم خردادماه سال ۱۳۶۲ در استان تهران چشم به جهان گشود. او داشجوی کارشناسی در رشته مدیریت بود. با شروع حمله رژیم صهیونی - امریکایی به خاک کشورمان در تاریخ یازدهم اسفندماه سال ۱۴۰۴ در محل کارش (در بخش سایبری سپاه پاسداران) به شهادت رسید. پیکرش مطهرش در گلزار شهدای امامزاده عبدالله(ع) شهرری به خاک سپرده شد.
فاطمه رجبی همسر شهید پاسدار «محمدمهدی کرمی» از شهدای جنگ رمضان در قسمت دوم خاطراتش از لحظه شنیدن خبر شهادت همسرش میگوید:
ساعت حدود ۵ عصر بود. بعد از یک روز پُر از خستگیِ خانهتکانی، کمی دراز کشیده بودم. با خودم گفتم بلند شوم و برای افطار چیزی آماده کنم. من و حلما روزه بودیم، دلم میخواست برای حلما یک افطاری خوشمزه درست کنم. اما انگار آن روز، قرار نبود ما هم مثل مهدی جانم چیزی بخوریم.
گفتم اول گوشیام را نگاه کنم، ببینم خبری شده یا نه. ما همیشه اخبار را از طریق «شاد» دنبال میکردیم، چون مدام نگران بابا مهدی بودیم. وقتی اخبار را دیدم، نوشته بود: «شرق را زدند...»
یکدفعه دلم فرو ریخت. با خودم گفتم: «یا خدا... مهدی من تهرانپارس است... آنجا هم شرق تهران است...» سریع به مهدی زنگ زدم، جواب نداد. با خودم گفتم شاید جلسه دارد؛ چون هر وقت جلسه بود، تلفنش را جواب نمیداد.
دوباره زنگ زدم و باز هم و باز هم. ساعت حدود ۵:۳۰ عصر بود که زنگ خانه را زدند. مادرم رفت در را باز کند. چند خانم پشت در بودند. یکی از آنها ماسک زده بود. مادرم گفت: لطفاً خودتان را معرفی کنید و همان لحظه که خودشان را معرفی کردند، فقط شنیدم مادرم گفت: «یا پنجتن... مهدی...» دیگر چیزی نفهمیدم. دویدم داخل حیاط، بله آمده بودند خبر شهادت همسرم را بدهند. خبر شهادتِ مهدیِ من، عشق من، زندگی من. کسی که ۲۲ سال کنار او زندگی کرده بودم. همسرم بود، رفیق صمیمیام بود، برادرم بود، پدرم بود و پدر بچههایم بود. وقتی دیدم با پرچم حضرت ابوالفضل (ع) و یک دسته گل نرگس آمدهاند، دنیا روی سرم خراب شد. دیگر نفهمیدم چه شد. فقط یادم هست شروع کردم به جیغ زدن. مهدی... مهدی جاااااان. خدااااااا
بچهها با صدای من سریع آمدند داخل حیاط از حال بد من و مادرم فهمیدند که بله بابا مهدی دیگر پیش ما نیست. گریه بچهها قلبم را آتش میزد. کمکم همه باخبر شدند و خانهمان پُر از مهمان شد. اما من میان آن همه شلوغی، فقط یک چیز میخواستم: «مرا ببرید پیش مهدی جانم...»
فقط گفته بودند پیکرش را به معراج شهدا بردهاند هرچه گفتم آدرس بدهید، مرا ببرید، گفتند: «هنوز دقیق مشخص نیست، باید پیگیری شود.» لباسهای بچهها را تنشان کردم با وجود آن همه مهمان، فقط میخواستم راه بیفتم و بروم دنبال مهدی. اما نمیدانستم باید کجا دنبالش بگردم.
کمکم ساعت ۱۱ شب شد. من و حلما هنوز افطار نکرده بودیم بچهها و مامان هم گرسنه بودند. یکدفعه چشمم افتاد به محمدامین. با همان لباسها و کاپشنش، کنار عروس خالهام خوابش برده بود.
دلم شکست... گفتم: «خدایا... با این بچهها چه کنم؟...» آن شب... بدترین شب زندگیام بود... هی با خودم میگفتم: «چرا خدا؟ چرا مهدی؟ چرا من...؟» و منِ مادر، مانده بودم با چهار بچه و یک دنیا دلتنگی.
آن شب، هوا عجیب سرد شده بود. خانمها داخل خانه بودند و آقایان در حیاط، اما دل من، از همهجا سردتر بود.
انتهای پیام/