آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۵۱۷۴
۱۱:۴۶

۱۴۰۵/۰۴/۲۴

رویایی که رنگ حقیقت گرفت؛ تعبیر خواب آرمیتا با هدیه رهبر انقلاب

«بنزین برای ماشینِ زندگی‌ام هستی؛ بدون تو راه نمی‌افتم.» این جمله‌ای بود که شهید مسعود سبزی، در اوجِ مشغله‌های کاری در زندان‌های حساس کشور، به همسرش می‌گفت. مردی که در سنگر خدمت، نمادِ پاک‌دستی و شجاعت بود، در خانه تکیه‌گاهی عاطفی و مهربان داشت. شهید سبزی که در «جنگ 12 روزه» به فیض شهادت نائل شد، تنها یک مأمور قانون نبود؛ او انسانی بود که در بحبوحه‌ی خطرات، امنیت جامعه را بر آرامش شخصی مقدم شمرد. در این گفت‌وگو، «منصوره بابایی»، همسر این شهید والامقام، از ابعاد کمتر دیده‌شده‌یِ مجاهدت‌های همسرش و سیره اخلاقی او در مواجهه با آزمون‌های بزرگِ ایمان و عدالت‌خواهی روایت می‌کند.


رویایی که رنگ حقیقت گرفت؛ تعبیر خواب آرمیتا با هدیه رهبر انقلاب

او هم مأمورِ قانون بود و هم همراهِ مهربانِ زندگی؛ مردی که در هیاهوی سخت‌ترین محیط‌های کاری، نه تنها از اصولِ انسانی‌اش کوتاه نیامد، بلکه به نمادِ پاک‌دستی و شجاعت تبدیل شد. شهید مسعود سبزی، در نگاهِ همسرش، تکیه‌گاهی بود که زندگی‌اش را بدون حضورِ شریکِ عاطفی‌اش ناقص می‌دید و بارها با زبانِ محبت می‌گفت: «تو برای من مثل بنزین برای ماشین هستی؛ من بدون تو راه نمی‌افتم.»

این شهید والامقام، در دوران خدمت در زندان‌های قزل‌حصار، تهران بزرگ و اوین، در عین مدیریتِ مقتدرانهٔ بحران‌ها و مقابله با فساد، روحیه‌ای سرشار از خدمتِ بی‌منت و فعالیت‌های داوطلبانه داشت. او که در «جنگ دوازده‌روزه» به فیض عظیم شهادت نائل شد، در آخرین لحظات نیز امنیتِ مردم را بر آرامشِ شخصی مقدم شمرد. آنچه در ادامه می‌خوانید، روایتی است از زندگی مردی که برای دفاع از حریمِ قانون و امنیتِ کشور، از تمامِ تعلقاتِ دنیوی گذشت و خاطرهٔ ایثارش در ذهن خانواده و همکارانش جاودانه شد.

رویایی که رنگ حقیقت گرفت؛ تعبیر خواب آرمیتا با هدیه رهبر انقلاب

در ادامه مصاحبه نوید شاهد یزد، با همسر این شهید معزز که یکی از شهدای دفاع مقدس 12 روزه استان یزد است  همراه باشد.

معرفی، آشنایی و ازدواج

خودتان را معرفی بفرمایید.

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم. من منصوره بابایی، همسر شهید مسعود سبزی هستم؛ شهیدی که در جنگ 12روزه به فیض عظیم شهادت نائل شد.

آشنایی شما با شهید چگونه آغاز شد؟

ما با هم نسبت فامیلی داشتیم؛ آقا مسعود پسرعمهٔ مادرم بودند. آشنایی ما از دوران نوجوانی شکل گرفت و کم‌کم علاقه میان ما ایجاد شد. ایشان از حدود ۱۷ سالگی نشانه‌هایی از علاقه را بروز می‌دادند و در ۱۹ سالگی برای خواستگاری آمدند. آن زمان ایشان ۲۳ ساله بودند و من ۱۹ ساله بودم؛ یعنی سه سال اختلاف سنی داشتیم.

ازدواج شما چگونه شکل گرفت؟

با وجود برخی موانع و اختلاف‌نظرهای اولیه خانواده‌ها، در نهایت با پیگیری و رضایت آنان، ازدواج ما در ۲۴ فروردین ۱۳۸۹ انجام شد. من متولد یزد هستم و از همان سال به تهران رفتم. از همان آغاز زندگی مشترک تا زمان شهادت ایشان، در تهران زندگی می‌کردیم.


تلاش برای انتقال به یزد و سوابق کاری

شهید سبزی برای انتقال به یزد تلاشی هم داشتند؟

بله، بسیار زیاد. ایشان علاقه‌مند بودند به یزد منتقل شوند و در طول دوران خدمت، برای این موضوع بارها پیگیری کردند. حتی در دوره‌ای که آقای احمدی‌نژاد رئیس‌جمهور بودند، طرحی مطرح شد که انتقال از کلان‌شهرها به شهرهای کوچک‌تر آسان‌تر شود. ما هم بر همین اساس پیگیری‌های زیادی انجام دادیم؛ از استانداری گرفته تا سازمان زندان‌ها و سایر ادارات مربوط، اما متأسفانه نتیجه‌ای حاصل نشد.

سابقه کاری ایشان در کجا بود؟

مدتی در قزل‌حصار خدمت می‌کردند. سپس در زندان تهران بزرگ مشغول شدند و از جمله نخستین نیروهایی بودند که در راه‌اندازی آن مجموعه حضور داشتند. بعدها نیز به اوین منتقل شدند. حتی در اوین هم برای انتقال مجدد به یزد پیگیر بودند، اما به ایشان گفته بودند که باید هفت سال سابقه در اوین داشته باشند یا فردی کاملاً مورد اعتماد و هم‌سطح خودشان را به‌عنوان جایگزین معرفی کنند تا پس از طی مراحل بررسی، امکان انتقال فراهم شود.


مدیریت شورش زندان و پاک‌دستی

از نقش ایشان در مدیریت بحران زندان تهران بزرگ بفرمایید.

در ماجرای شورش زندان، هیچ‌کدام از مأموران نتوانسته بودند اوضاع را کنترل کنند. همسر من وارد ماجرا شد و با شجاعت مسئله را مدیریت کرد. در ابتدا برای او دردسرهایی درست کردند و حتی شکایت زندانی مطرح شد، اما بعد از بررسی دوربین‌ها و تحقیق‌های انجام‌شده، مشخص شد که اگر ایشان وارد عمل نشده بود، ممکن بود وضعیت زندان به‌کلی از کنترل خارج شود و افراد زیادی فرار کنند.

اخلاق کاری و مالی ایشان چگونه بود؟

ایشان بسیار قانون‌مدار و پاک‌دست بودند. در محیط کار، اگر می‌توانستند برای زندانی یا خانواده‌اش کاری از دستشان برآید، کوتاهی نمی‌کردند؛ برای مثال، در زمینه مرخصی، بازدید یا پیگیری برخی امور انسانی کمک می‌کردند. اما هرگز اجازه نمی‌دادند کار خلاف قانون انجام شود یا پول ناحق و حرام وارد زندگی ما شود. حتی در محیط زندان، پیشنهادهای مالی زیادی به ایشان می‌شد، اما ذره‌ای در این مسیر همراهی نمی‌کردند. خودشان همواره از همکارانی که درگیر تخلف می‌شدند، ناراحت بودند و می‌گفتند این‌گونه کارها با شأن انسان و با وجدان کاری سازگار نیست.


اخلاق فردی و فعالیت‌های داوطلبانه

از خصوصیات اخلاقی شهید بگویید.

خداییش هر کاری از دستش برمی‌آمد برای دیگران انجام می‌داد. بسیار خوش‌برخورد، شوخ‌طبع و مهربان بود. حتی در خریدهای روزمره، با فروشنده‌ها خیلی صمیمی می‌شد و اگر متوجه می‌شد کاری از دستش برمی‌آید، برای همان فرد هم پیگیری می‌کرد تا مشکلش زودتر حل شود.

آیا در فعالیت‌های فرهنگی و مذهبی هم حضور داشتند؟

بله، مدتی در ستاد نماز جمعه فعالیت می‌کردند و من هم از همان اوایل زندگی مشترک به توصیه ایشان به این مجموعه پیوستم. همچنین در برنامه‌های بیت رهبری و برخی مراسم مذهبی و مناسبتی، از جمله ایام فاطمیه و مراسم‌های حسینیه، با اخلاص و بدون هیچ چشم‌داشتی حضور داشتند. این فعالیت‌ها کاملاً فی‌سبیل‌الله بود و هیچ‌گونه حقوق یا منفعت مالی برای ایشان نداشت.


خاطره چفیه و انگشتر

خاطره‌ای از هدایا یا نشانه‌های تبرکی از آقای به یاد دارید؟

بله، در خانه چفیه‌ای داریم که به‌عنوان تبرک از آقا گرفته شده است. یک خاطره بسیار ویژه هم درباره انگشتر تبرکی داریم. دخترم، آرمیتا، شبی خواب دیده بود که آقا به خانه ما آمده‌اند و یک انگشتر به او هدیه داده‌اند. فردای همان روز، از طرف بنیاد شهید و همراه با مسئولان مربوط، برای برنامه‌ای درباره شهدای حراست به خانه ما آمدند.

در همان دیدار، یکی از خانم‌های همراه گفت که مدتی است انگشتری از آقا نزد خود داشته و احساس کرده باید آن را به کسی هدیه دهد و آن را برای آرمیتا آورد. این اتفاق برای ما بسیار معنادار بود و تعبیر همان خوابی شد که دخترم دیده بود. همراه با آن، چند وسیله کوچک و اسباب‌بازی هم برای آرمیتا آورده بودند.


رابطه عاطفی و روزهای پایانی

رابطه شما با شهید چگونه بود؟

ما واقعاً همراه و رفیق هم بودیم. در بیشتر اوقات، از هم جدا نمی‌شدیم. در آن ۴۸ ساعتی که ایشان شیفت نداشتند، تقریباً همه‌جا با هم می‌رفتیم؛ از آرایشگاه و تعمیرگاه گرفته تا خرید و کارهای دانشگاه. اگر می‌خواستند جایی بروند، حتماً من را هم همراه می‌بردند. همیشه می‌گفتند: «تو برای من مثل بنزین برای ماشین هستی؛ من بدون تو راه نمی‌افتم.»

برای ایشان مهم بود که من در تهران احساس غربت نکنم و همیشه کنارشان باشم. حتی اصرار داشتند اگر خودشان جایی می‌روند، من تنها نمانم و همراهشان باشم.

از روزهای پایانی بفرمایید.

در روزهای آخر، با وجودی که خطرات جنگ جدی شده بود، به ایشان می‌گفتم نماند و پیش ما باشد، اما می‌گفت: «من اگر نباشم، چه کسی بماند؟ همکارانم باید باشند تا اینجا حفظ شود.» حتی بچه‌ها را به دماوند برده بودند تا خیال ما راحت باشد، اما خودش همچنان بر ماندن در محل خدمت اصرار داشت.

آن شب قرار بود تنها نمانیم و حتی تماس‌هایی هم گرفته شده بود که کسی پیش ما باشد. اما خواست خدا چنین بود که مسیر دیگری رقم بخورد. اگر آن شب می‌رفتیم، شاید اکنون همه چیز به شکل دیگری بود؛ اما تقدیر، شهادت را برای او برگزیده بود.

گفتگو از: علی اصغر دشتی

منبع: نویدشاهد

گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه