آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۰۰۳۵
۱۵:۵۵

۱۴۰۵/۰۲/۲۷

اولین حضور همسرم؛ صبر پسرانم بود

فاطمه رجبی همسر شهید پاسدار «محمدمهدی کرمی» از شهدای جنگ رمضان در قسمت اول روایت‌های عاشقانه از همسرش می‌گوید: «وقتی خبر شهادت همسرم را آوردند، انگار دنیا روی سرم خراب شد. تمام وجودم پُر از غم شد. آن‌قدر گریه کردم که دیگر توان نداشتم. میان آن همه درد و ناباوری، ناگهان فقط یک فکر به ذهنم رسید: «خدایا... با پسر‌ها چه کنم؟» پسرهایم جانشان به بابا مهدی بند بود...»


اولین حضور همسرم؛ صبر پسرانم هست

به گزارش نوید شاهد شهرستان‌های استان تهران، پاسدار شهید محمدمهدی کرمی یادگار محمدعلی و اکرم پنجم خردادماه سال ۱۳۶۲ در استان تهران چشم به جهان گشود. او داشجوی کارشناسی در رشته مدیریت بود. با شروع حمله رژیم صهیونی - امریکایی به خاک کشورمان در تاریخ یازدهم اسفندماه سال ۱۴۰۴ در محل کارش(قسمت سایبری سپاه پاسداران) به شهادت رسید. پیکرش مطهرش در گلزار شهدای امامزاده عبدالله(ع) شهرری به خاک سپرده شد.

فاطمه رجبی همسر شهید پاسدار «محمدمهدی کرمی» از شهدای جنگ رمضان در قسمت اول روایت‌های عاشقانه از همسرش می‌گوید:

می‌خواهم از اولین معجزه همسرم بگویم:

«صبر پسرهایم...»

وقتی خبر شهادت همسرم را آوردند، انگار دنیا روی سرم خراب شد. تمام وجودم پُر از غم شد. آن‌قدر گریه کردم که دیگر توان نداشتم. میان آن همه درد و ناباوری، ناگهان فقط یک فکر به ذهنم رسید: «خدایا... با پسر‌ها چه کنم؟» پسرهایم جانشان به بابا مهدی بند بود...

محمدامین از چهارماهگی، چون شیرخشک می‌خورد، شب‌ها کنار پدرش می‌خوابید. عادت داشت با دست‌های بابا بازی کند تا آرام شود و خوابش ببرد. بابا مهدی هم با همه خستگی‌هایش، دستش را آرام در اختیار پسر کوچکش می‌گذاشت تا راحت بخوابد.

محمدیوسف هم همیشه خودش را به آغوش بابا می‌رساند. دوست داشت کنار پدرش باشد، با دست دیگر بابا بازی کند و همان‌جا، در آغوش امن او آرام بگیرد.

اما محمدعقیل... او از همه وابسته‌تر بود. هر بار که بابا مهدی به مأموریت می‌رفت، بی‌تابی محمدعقیل شروع می‌شد؛ آن‌قدر که گاهی از شدت دلتنگی تب می‌کرد. البته همه بچه‌ها بی‌قرار می‌شدند، اما بی‌تابی محمدعقیل چیز دیگری بود.

بار‌ها با نگرانی به مهدی زنگ می‌زدم و می‌گفتم: «مهدی جان، خواهش میکنم زودتر برگرد... محمدعقیل دوباره تب کرده، دوباره بی‌قرار شده...» و هر بار، همین که بابا مهدی به خانه برمی‌گشت، حال محمدعقیل خوب می‌شد؛ انگار تمام دردهایش با آمدن پدر تمام می‌شد. بابا هم با هزار ترفند به او غذا می‌داد، دارویش را می‌خوراند و با مهربانی آرامش می‌کرد تا زودتر خوب شود.

اما حالا... بابا دیگر قرار نبود از مأموریت برگردد. شب اول شهادتش، دلم هزار تکه بود. فقط به بچه‌ها نگاه می‌کردم و از آینده می‌ترسیدم. در همان حال، محمدیوسفِ پنج‌ساله آرام آمد کنارم و گفت: «مامان، نگران نباش... بابا دو سال دیگه با امام زمان میاد...»

همان لحظه، انگار آرامشی عجیب روی دلم نشست. باورم نمی‌شد این حرف از زبان یک کودک پنج‌ساله باشد. انگار خدا از زبان پسر کوچکم داشت دلم را آرام می‌کرد و از همان شب، معجزه شروع شد. بچه‌ها خیلی کمتر بی‌تابی بابا را کردند؛ انگار خود بابا مهدی، از آسمان مراقب دل‌های کوچکشان بود.

انتهای پیام/


گزارش خطا

برچسب ها:
ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه